آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, August 6, 2013 مربی ورزش به مجسمهساز میماند. تو را به هیأت تودهای درهم تماشا میکند، براندازت میکند، امکانات را میسنجد، و سپس آستینها را بالا میزند. شروع. هر روز، هر هفته، تکهای از بدنات را تراش میدهد. خردهعضلهای، خط باریک ماهیچهای، چال کتفای، جایی. هر بار با دستانش میچرخاندت، براندازت میکند، سر تا پا. جایی اخم میکند، چربی جدید، جایی تشویقات میکند، خط باسن منتهی به کمر. هفتهای دیگر گردی سرشانه، بعد خط سینهها، بعد فلان خط بلند اریب داخل کشالهها. مربی به سان مجسمهسازی کار-بلد، خطوط اندامات را طی روزها و هفتهها به صبر میتراشد. شتاب ندارد. زمان را میشناسد. بدن را میشناسد. از دور براندازت میکند، میآید نزدیک، دست میکشد روی تراشیدهاش، سپس با ابروان درهم و متفکر مینشاندت پای دستگاهی جدید. امروز قطعهای جدید میتراشیم فرزندم. و ورزشکار، به سان تودهای خمیری و بیاختیار، خود را میسپارد به دستان مربی. راه دومی در کار نیست. یک روز در عالم خمیریت پای برگه را امضا کرده است. و حالا دیگر گریزی نیست، جز مجسمهشدن. دیگر نمیشود خمیر ماند. باید درد کشید، ورز آمد و خود را سپرد به مته و تیغ و کاردک و تراشهای مدام. روزگار مسلم درد و تجسیم*. امپراطوری ماهیچهها --- رولان تارت *تجسیم: مصدر مُخَمَّر مُرَخَّم از مجسمهشدن. Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|