آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, October 18, 2013
خونوادهی ما معروفه به تعارفیبودن. خونوادهی ما که میگم یعنی مامانماینا. مامانم و خالههام و مامانبزرگماینا. مهمون که میره خونهشون، غرق در تعارف میشه. عادت دارن غرق در تعارف بشن هم. اگه جایی برن و کسی بهشون زیاد تعارف نکنه قشنگ میشینن به جاج کردن و آداب اجتماعی طرف رو زیر سوال بردن. سلفسرویس در این خانواده محلی از اعراب نداره. بشقاب مهمون همیشه در معرض حملههای مختلف میزبانه. سر میز پنجاه رقم خوردنیه و مهمان مجبوره از همهچی امتحان کنه. میوه و شیرینی و دسر و الخ که جای خود. یه دورهای، من وقتی میرفتم خونهی خانوادهی پدری یا خانوادهی همسر، همیشه گرسنه برمیگشتم خونه. چون زیاد بهم تعارف نمیکردن اینو بخور اونو بخور. با یه بفرمایید خالی هم کار من راه نمیافتاد. بعدنا شروع کردم خودمو تعدیل کردن، خیلی تعدیل کردن، اما هنوزم به نسبت مردمان عادی سخت در مضیقهم. برای کوچکترین امور زندگانی، اگه زیاد بهم اصرار نکن به کل اون دسته امور رو حذف میکنم. خودم در جریان هستم که اخلاق بدیه و دارم روش کار میکنم، اما به این سادگیا نیست واقعن.
ازون طرف، بیتعارفبودن آدمها هم قشنگ اذیتم میکنه. مرز باریک بین بیتعارفی و بیملاحظگی همیشه برام قاطی میشه. مثلن؟ مثلن من خونهی مامانم هم که میرم، هرگز بیاجازه نمیرم سر یخچال. همیشه اینجوریه که «مامان آب بردارم؟»، طبعن کسی بهم نمیگه نه برندار. جمله هم یه جملهی فرمالیتهست چون زیاد پرسشی نیست و حین بازکردن در یخچال ادا میشه. اما شده جزو یکی از اصول من. بنابراین وقتی کسی همینجوری در یخچال منو باز میکنه ناخوداگاه تو ذهنم میگم وا، چه بیادب. وقنی کسی دفتر روی میزم رو ورق میزنه، در کمدم رو باز میکنه، وقتی موبایلم زنگ میزنه برمیداره اسم روی صفحه رو نگاه میکنه، سرشو میندازه پایین میره تو اتاقخواب یا به تبهای باز روی دسکتاپم سر میزنه بیاختیار تو دلم میگم چه بیملاحظه، چه بیادب. این رفتار هیچ ربطی به این نداره که توی کمد یا اتاقخواب یا میلباکسام سر بریده باشه یا نباشه، تو ذهن من حک شده که آدمها بای دیفالت باید به حریم شخصی هم احترام بذارن و بیاجازه نرن سراغش، به هیچ عنوان، از یخچال گرفته تا دستشویی و توالت(توالت خصوصی صاحبخونه) و تا دسکتاپ، حتا خونهی مامان آدم. بعضی آدمها هستن در زندگانی، که صِرف حضورشون در فضای شخصیم منو ناامن میکنه. احساس میکنم دنبال یه فرصتی هستن تا کشوهای زندگی منو دیتکت کنن، ببینن توشون چی میگذره. کافیه دو دقیقه حواسم نباشه تا پتوی روی تختمو بزنن کنار ببینن ملافههاش چه رنگیه. برعکس اما، دو سه نفر هستن تو زندگیم، که میتونم ساموار و با خیال راحت راهشون بدم تو فضای شخصیم. بسکه بلدن به حریم شخصی من احترام بذارن، بسکه به خود من اکتفا میکنن و به حواشیم کاری ندارن. بلدن چیزی ازم نپرسن و به کشوهای زندگیم کاری نداشته باشن. اینروزا دارم تمرین میکنم بشم شبیه همین دو سه نفر. بسکه حضورشون سبکه و بسکه در کنارشون میتونم به تمامی خودم باشم، بیهیچ کلید و پسووردی. |
بعد سعی کردی چنین عادتی رو وصل کنی به احترام به حریم دیگران. این که یکی بیاد و بره سر یخچال آدم، تو همون گروه "یکی تو بشقاب آدم غذا بریزه" جا میگیره.
واو!ه، ی