آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, November 14, 2013 اواخر شب بود گمونم، از همین شبهای شراب و کبابطور، به دخترک که چشمهای درشت مهربونی داره گفته بودم شمارهش رو برام بفرسته، اومده بود از پشت بغلم کرده بود که تو اول منو به رسمیت بشناس لطفا، شمارهم پیشکش. و بعد پرسیده بود اصن اسم منو بلدی؟ اومده بودم اسمش رو بگم که شوخیشوخی شراب کار خودش رو کرده بود و یه اسم دیگه به زبونم اومده بود. خندیده بودیم و شب تموم شده بود. مدتی بود که دخترک اومده بود توی همین جمع چندنفرهی کوچیک، و گمونم بار دوم یا سومی بود که این حرف رو میزد. دفعهی اولی نبود که با چنین اعتراضی روبرو میشدم. اکثر آدمهای جدید، شاید بهتر باشه بگم اکثر زنهایی که با من شروع میکنن به معاشرت همین اعتراض رو دارن کموبیش. خیلی از زنها معتقدن من جدی نمیگیرمشون، به رسمیت نمیشناسمشون، اجازه نمیدم بهم نزدیک شن، رفتارم باهاشون متفرعنانهست و کامنتهایی ازین دست. چند شب پیش داشتم به دوستم میگفتم لااقل دو تا دختر هم دعوت کنیم بابا، بذار فکر کنم ببینم کی به ذهنم میرسه. آقای دوست در جا و بیمکث جواب داد بیخود فکر نکن، هیشکی به ذهنت نخواهد رسید. تنها زنی که یه مدت نصفهنیمه باهاش دوست بودی فلانی بود و بس. دیدم راست میگه. حتا اگر سرچ هم میکردم باز کسی به ذهنم نمیرسید. دارم فکر میکنم جریان چیه. چرا زنها این گارد رو دارن نسبت به من، یا درستترش شاید این باشه که چرا من این گارد رو دارم نسبت به زنها. رفتار خودم رو که رصد میکنم، میبینم توی جمعها، از مهمونی و کافه و رستوران گرفته تا سفر و کلاس و الخ، اگر شروع کرده باشم سر معاشرت رو با کسی باز کردن، اون طرف عموما مرد بوده. کم پیش میاد در جمع برم سراغ زنی برای معاشرت. همیشه فکر کردهم حرفی برای گفتن نداریم. با مردها راحتتر میتونم حرف بزنم. از کتاب و فیلم و ادبیات گرفته تا کار و رابطه و الخ. از دنیای عمومیم گرفته تا زندگی خصوصیم. با مردها راحتتر مشورت میکنم. یادم نمیاد با زنی مشورت کرده باشم یا سوال شخصی پرسیده باشم ازش و جوابش برام مهم بوده باشه. توی دور و بریهام، آیدای پیادهرو و فروغ به ذهنم میرسن فقط. باقی همه مَردن. آیدا و فروغ آدمهاییان با تجربیات زیستهی شبیه به من، و این باعث میشه بتونم بهشون اعتماد کنم، یا دونستن نظرشون برام مهم باشه. انگار هر کسی تو استیجی شبیه به من نباشه به کل از مدار بصری من خارج میشه. در حالی که این اتفاق در مورد آقایون به این قاطعیت نمیافته. بهدرستی که چرا واقعن؟؟ بچه که بودم هم روال همین بود. دوستهای صمیمیم همه پسر بودن. دخترهای فامیل و دوست و آشنا همه به نظرم بورینگ و بیمغز میومدن. دوران دبیرستان چندتا دوست صمیمی داشتم که اولین خیانت زندگیم رو به زعم من در حقم انجام دادن. دور دخترها رو خط کشیدم به کل. دخترها نه تنها باهوش و کاراکتردار و جذاب نبودن، که حسود و بدجنس هم بودن. این شد مانیفست اون سالهای من. بزرگتر که شدم روال ادامه پیدا کرد. خواهر کوچکترم سالهای سال غر زد تا بعد از مدتها، بعد از ازدواجش، همین چند سال اخیر با هم صمیمی شدیم. با هم شروع کردیم به حرف زدن لااقل، حرفزدن شخصی. دخترخالهها رو هرگز به رسمیت نشناختم. در حالیکه پسرخاله و پسرعمهم از همصحبتهای صمیمیم محسوب میشدن. تو اون دوره به نظرم واقعن ایراد از من نبود. طرز فکر و رفتار دخترها به شکل فاصلهداری با پسرها فرق میکرد. من شروع کرده بودم به هزار و یک تجربهی عجیب و خارج از عرف، در حالیکه دورم پر بود از زنان سادهی کامل. ادامه دارد.. |
بعد من؟ زیر بار نمیرفتم هرچند ته دلم اینو میدیدم و قبول داشتم که دیگه اکثر زن ها شورشو درآوردن از بیهوشی و بیظرافتی
ولی موضوع اینه که مایی که زیرنظر فکرهای شما (دهه پنجاهیئین دیگه؟)بزرگ شدیم، ما مردا رو هم قبول نداریم. فکر کنم باز اینطور که ماییم بهتره. دیگه تفکیک جنسیتی نداریم، آدم مقابلمون میبینیم.
ولی باز مردا مقبول ترن در دیدگان عموم. نمیدونم چرا؟ بعضی وقتها حماقتها، بیهوشی و بیظرافتیهای بدی دارن. ولی باز مقبولترن
نمیدونم. من دوست ندارم که مردا بهتر دیده بشن