آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, January 26, 2014
حالا پاییز تمام شده. مرد آمده است. آمده است؟ زن نمیداند. نمیداند چهکسی آمده و چهکسی رفته. مرد گفته بود پاییز که برود میرود، نمیماند. رفته بود؟ نرفته بود. نوشته بود «نمیتوانم بروم. بروم هم نرفتهام، ماندهام. همیشه اینجا ماندهام.» و زن پاسخ داده بود «خبالا شمام». و دیگر سراغی نگرفته بود. از کی؟ از هر کی، کلا.
حالا پاییز تمام شده. مرد هست. نیست؟! مرد با خود فکر میکند زن که همیشه خودش گفت برو، نه یک بار، ده بار، حرف حسابش چیست پس؟ چرا زن هرگز نخواست کسی برگردد، بنشیند، باشد. چرا زن همیشه گفت ولشان کن، خودشان برمیگردند. چرا چرا چرا.
خاطرات دربهدری (با نگاهی بر خاطرات شیدایی. شیدایی؟!!)
*این پست ممکن است در وهلهی اول کمی نان-سنس به نظر برسد، اما به هر حال ارجاع مستقیم دارد به این نوشته.
Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|