آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, February 22, 2014
«...تابآوردن در آن ساعت روز، هفت صبح شنبه، از طاقتم خارج بود. کاش بیشتر قرص میخوردم. خواستم اسمس بزنم به تو، نزدم. گفتم خوابی لابد. بیاسمس و سرخود، هفت صبح شنبه، بعد از آن سه هفتهی پردرد، کلاه کاپشن ورزشی خاکستریام را کشیدم روی سرم، جعبهی دستمال کاغذی را گذاشتم پایین پام «نبراسکا» دیدم. عالی بود فیلم، نبود؟ اما قبول کن برای حال ساعت هفت صبح من فیلم مناسبی نبود، بود؟ لابد اگر ازت میپرسیدم جواب میدادی نبین. دیدم اما. با دلی شکسته و تنگ فیلم را تا انتها دیدم. با خودم فکر کردم هاه، تا هفتهی پیش، چه داشتم با همین برگهی جایزهی یکمیلیوندلاری توی جیب زندگی میکردم و چه خوشحال بودم. فکر میکردم باهاش میشود یک وانت مدلجدید بخرم و یک کمپرسور، و باقیاش را بگذارم برای بچهها. چه میدانستم برگهی جایزهام فقط یک تبلیغ است. کندذهن شده بودم. درست عین وودی. کندذهن شدهام.»
|
آدمی که دارد دست و پا میزند، دیگر دیده نمیشود؛ مثل خسرو شکیبایی که کسی توجه نکرد به مرگ تدریجیاش در گریم آخرین کارها: سالاد فصل، اتوبوس شب، حکم... چیز مبارکی وجود ندارد. مرگ را بستهبندی میکنیم در قطعات بهشت زهرا، و برمیگردیم میرویم فراموش میکنیم یک نفر دارد هماین بیخ گوشمان جان میسپارد آرام آرام. انسانیت فقط این نیست صبح به صبح توی قلک رنگی محک پول بندازی و خیالت راحت باشد انسان را رعایت کردی؛ با دلی که شکستی چه میکنی؟ دارم جان میدهم رسمن به ساحت این وقت ِ عزیز