آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, April 17, 2014
داشتم وبلاگ آیدا رو میخوندم. پست آخرش رو. با خودم گفتم پوووووف و نفس عمیقی کشیدم.
آنروز هم همینطور شد، کم کم رابرت محو شد از تصویر و من از جایی به بعد من فقط یک دماغ میدیدم با سه تار مو که باد تکانشان میدهد. از جایی به بعد سکوت شد، رابرت و کفشها وچشمهای آبی و خاطرات هواپیما انگار مرده بودند و موها مانده بودند. آری ، رسم روزگار چنین است. [+] قبلتر، چند روز پیش، داشتم این یکی را میخواندم و با خودم گفته بودم هاااه، دقیقا همین. داد زدم نکن مجنون، نکن روانی، وسط کویر که نیستیم، این همه غذای خوب و دردسترس که روی زمین برایت ریخته، خب از همونها بخور که باقی میخورند، چی تو اون غذاست که داری خودت رو میکشی بخاطرش. سرش را نکوبید. ایستاد، سر خوشرنگش را برگرداند و روبه آسمان داد زد. مصبتو شکر، ببین کی به کی میگه؟ [+] به تمام چند سال گذشته فکر میکردم و هزارباری که با خودم گفته بودم ابله نشو، تا آخرش بمان ببین تا کجا میچرخد. گاهی یه پست رو میخونی و از نوشته لذت میبری. گاهی یه پست رو میخونی و با خودت فکر میکنی چه این نوشته گذشتهی زندگی توئه و باهاش همذاتپنداری میکنی. گاهی هم یه پست رو میخونی و فکر میکنی چه شبیه قصهی چند سال گذشتهی زندگی توئه و گاهی قصهی پشتش رو هم میدونی و اونوقت ماجرا رو مثل رمان دنبال میکنی. با خودت فکر میکنی شاید این قصه یه جور دیگه تموم شه. تقوایی همیشه سر کلاسهاش میگفت پلات قصهها توی دنیا خیلی محدوده. نوع روایته که اونها رو از هم متمایز میکنه. پستهای آیدا رو میخونم و توی هر فصل جملات آشنای سالهای قبل خودم رو میبینم. گاهی میتونم پست بعدی رو حدس بزنم حتا. میل میزنم که اوهوم؟ میگه اوهوم۲. بلدم. گاهی هم فکر میکنم کسی چه میدونه، شاید این قصه یه جور دیگه تموم شد. اما آخخخخ از اونجا که اگر باقی را بفهمد تمام اتوبانهای شهرش را پیاده گز خواهد کرد. Labels: UnderlineD |
|
Comments:
Post a Comment
|