آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 20, 2014 یادمه هزار سال پیشا، فیلم ایلوژنیست رو که دیده بودم، این گردنبنده دلمو برده بود. آرزو کرده بودم یکی مثشو داشته باشم. به نظرم خیلی آرزوی دستنیافتنیای بود. چند وقت بعدش، همین گردنبنده رو هدیه گرفتم. سفارش داده بود به یه نجار سرخپوست تو آمریکای شمالی، برام ساخته بودنش. سرچ که کردم، دیدم گردنبند من از گردنبند فیلم واقعیتره. گردنبند توی فیلم همزمان نمیتونست حول هر دو محور بچرخه، بنابراین توی فیلم از دوتا گردنبند با دو محور مختلف استفاده کرده بودن، گردنبند من اما، عین گردنبندی که فیلم بهمون نشون میداد حول هر دو محور میچرخید. يه آرزوی عجیب و دستنیافتنی، الان توی جعبهی گنجهای کوچیکمه. دیدی آدم بریکآپ که میکنه، یه مدت که از بریکآپ که میگذره، کمکم شروع میکنه تهنشین شدن، آروم گرفتن؟ دیدی وقتی با یه آدمی سالها دوستای، سالها تو رابطهای، بعد بریکآپ میکنی، بعد از یه مدت که آروم میگیرین، که تهنشین میشین، دیدی چه دلتون برا هم تنگ میشه؟ چه کمکم شروع میکنین دوباره حال هم رو پرسیدن؟ دوباره معاشرتهای لایتِ کمخطر کردن؟ بعد؟ بعد یه جاهایی، یه وقتایی، حین همون خردهمعاشرتهای کمخطر، یه سری حرفا، خردهرفتارها، خردهتیکهها و خردهکنایهها یاد آدم میارن که چی شد که رفتم. چی شد که دیگه نخواستم اینجا باشم. بعدنا دوباره دل آدم تنگ میشهها، اما میبینی اون دلایل، هنوز سر جاشونان. چیزی اونقدرها عمیق و ماهوی عوض نمیشه. فقط گرد و غبار میشینه روشون. کمرنگ میشن. کماهمیت. حیاط رو آب داده بودیم و بعدش آتیش درست کرده بودیم. بوی کاج سوخته پیچیده بود همهجا. داشتم میرفتم سیب بردارم که منو کشید طرف خودش که بیا یه بوس بده. رفتم یه بوس بدم برم سیب بردارم که، که نشد. توی اون لحظه، توی اون آغوش، دچار دژاوو شدم. پرت شدم به یه لحظهی دیگه، متعلق به ده دوازده سال پیش، روی یه تپهای، تو آغوش همین آدم، با همین بو، با همین حس. با همین احساس که آخخخخ که کاش همینجا دنیا به پایان میرسید. که آخخخخ که چه این آغوش هنوز برام تهِ دنیاست. دیدی آدم بریکآپ که میکنه، یه مدت که از بریکآپ که میگذره، کمکم شروع میکنه تهنشین شدن، آروم گرفتن؟ دیدی وقتی با یه آدمی سالها دوستای، سالها تو رابطهای، بعد بریکآپ میکنی، بعد از یه مدت که آروم میگیرین، که تهنشین میشین، دیدی چه دلتون برا هم تنگ میشه؟ چه کمکم شروع میکنین دوباره حال هم رو پرسیدن؟ دوباره معاشرتهای لایتِ کمخطر کردن؟ بعد؟ بعد یه جاهایی، یه وقتایی، حین همون خردهمعاشرتهای کمخطر، یه سری حرفا، خردهرفتارها، خردهتیکهها و خردهکنایهها یاد آدم میارن که چی شد که اونهمه موندم. چی شد که تمام هوش و حواسم شده بود همون آدم، همون رابطه. دنبال هیچ چیز دیگهای نمیگشتم. هر اونچه داشتم به غایت کافی بود برام. بعدنا دوباره هزارجای دیگه دنبال این اعتماد و این آرامش تهِ دنیا گشته بودم. پیدا نشده بود. شده بود؟ نشده بود. گمونم هیچوقت نشد هم. دورهی اول بحران بیماری که رد میشه، تراپیستِ آدم شروع میکنه به بیرحم شدن. به از روی آدم رد شدن. گاهی سوالهاش نفس آدم رو بند میاره، بیکه لزوما شروع کنی به جواب دادن. «دنبال چی میگردی دقیقا، که آلردی نداریش؟» گفت خیالت از بابت داشتن گردنبند که آروم شه، باغچهت که سبز و خوشآبورنگ شه، درست در همون لحظه شروع میکنی به ایگنور کردن. به فراموش کردن. به گردنبند رو استفاده نکردن. به باغچه رو آب ندادن. گفتم قول میدم این بار قدر بدونم. پوزخندی زد که هاااه. حیاط رو آب داده بودیم و بعدش آتیش درست کرده بودیم. بوی کاج سوخته پیچیده بود همهجا. داشتم میرفتم سیب بردارم که منو کشید طرف خودش که بیا یه بوس بده. رفتم یه بوس بدم برم سیب بردارم که، که نشد. که موندگار شدم. با خودم فکر کردم یعنی ممکنه آدم بتونه دوبار عاشق یه نفر بشه؟ |
باهاش دعوام مي شه بعضي اوقات
منظورم با تراپيست درونمه
در اين هاگير واگير بايد براي امتحان هم درس بخونم
"In a strict Lacanian sense of the term, we should thus posit that "happiness" relies on the subject’s inability or unreadiness fully to confront the consequences of its desire: the price of happiness is that the subject remains stuck in the inconsistency of its desire. In our daily lives, we (pretend to) desire things which we do not really desire, so that ultimately, the worst thing that can happen is for us to get what we "officially" desire. Happiness is thus inherently hypocritical: it is the happiness of dreaming about things we do not really want."