آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 9, 2014 روزهای خوبیاند این روزها. آرام و رنگی، پر از چای دارچین و تارت لیمو و کوراسون طلایی و لیموناد هندوانه با سودا و باقالیپلو با گوشت کلاسیک. زیر پل کریمخان و کمی سنایی و دو قدم آن طرفتر از میرزای شیرازی بگیر تا سپهد قرنی و مشاهیر با کوچههای قدیمیشان شدهاند پای پیادهرویهای جدید، کنار شبهای تراسدار شهرک و دامنهای کوتاهِ خنک و دو پیک هنسی و مرغ سرخکرده و تختهای سهنفره و صدای باغچه تا صبح، تا خودِ صبح کلهی سحر. دفتر سیاههی مالسکین لگو-دار و جاکلیدی قرمز و آرتپن و دو تا رواننویس رنگی و یک مداد نصفه، سه چهارتایی فلشمموری نارنجی و نقرهای اِچپی و سامسونگ، دفتر شطرنجی آ-چهار پَن با یک دوجین کتاب جدید و فیلمها و مجلهها اصحاب دائمی میز کارماند. میخندیم و حرف میزنیم و مینویسیم و خط میزنیم و دور بعضیها خط میکشیم و اسمها، اسمها از هیأت کلمه میآیند بیرون، میآیند مینشینند روی مبل قرمز دفتر کارم، گپ میزنیم و لیمونادی قهوهای چایی چیزی مینوشیم با هم، و راهْ دو قدم میرود جلو، دو پله میرود بالا، دست مرا میگیرد میبرد با خودش بیکه طناب شود دور گردنام راه نفس کشیدنام را تنگ کند. Labels: یادداشتهای روزانه |
من يه زنم يه زن در آستانه سي سالگي، از سرهرمس به وبلاگت رسيدم و دارم يه نفس مي خونمش ، حتي شايد باورت نشه اين حس بهم دست ميده انگار خودم نوشتم ، شديدا فكرم و حسم بهت نزديكه با اين تفاوت كه فكر كنم تو أون شجاعت رو كه تو وبت ازش حرف زدي داري و جايي هستي كه مي خوائي و من نه
خوبه كه مي نويسي خيلي خوبه
من يه زنم يه زن در آستانه سي سالگي، از سرهرمس به وبلاگت رسيدم و دارم يه نفس مي خونمش ، حتي شايد باورت نشه اين حس بهم دست ميده انگار خودم نوشتم ، شديدا فكرم و حسم بهت نزديكه با اين تفاوت كه فكر كنم تو أون شجاعت رو كه تو وبت ازش حرف زدي داري و جايي هستي كه مي خوائي و من نه
خوبه كه مي نويسي خيلي خوبه
اصن این روزها بد نیستن