آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, July 2, 2014
فکر میکنم کاش همیشه جایام همینقدر امن بود که حالا. همینقدر امن؟ فکر میکنم چه همهچیز نسبی شده. خوشیها، امن بودنها، خوب بودنها حتا. فکر میکنم جوانتر که بودیم چه همهچیز قاطعتر بود، پررنگتر، قویتر. چه یاد گرفتهایم دل نبندیم دیگر، نه به خوشبودنها و نه به امنبودنها و نه به این روزهای خوب که آمدهاند و لابد میروند و جایشان میماند یک گوشهی دل آدم. چه همهچیز بدیهیتر شده، واقعیتر، سادهتر. فکر میکنم چه میپذیرد آدم، چه تازه شروع کردهام به پذیرفتن، به انکار نکردن، به دوش کشیدن.
تمام این سالها کولهی سنگین هزارکیلویی را بسته بودم پشتم، بیکه هرگز بازش کرده باشم، تویش را نگاه کرده باشم، با خودم میکشاندمش همهجا، و فکر میکردم باید، باید کوله را به دوش بکشم. دشواری وظیفه. هاه. حالا گاهی کوله را میگذارم زمین، بازش میکنم، تویش را نگاه میکنم. گاهی جعبهای کتابی آدمی چیزی را میگذارم بیرون. میگذارم برود. و کوله، اینجوری، آرام آرام سبکتر میشود. و خشمم آرام آرام تهنشین میشود. و من آرام آرام وزن کوله را، همانقدر که هست، -هنوز کمی بیشتر-، میپذیرم. فکر میکنم چه روزهای خوبیاند این روزها. چه کولهام به قاعدهتر است. فکر میکنم کاش همیشه جایام همینقدر امن بود که حالا. امن؟ Labels: یادداشتهای روزانه |
|
Comments:
Post a Comment
|