آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, August 9, 2014 الان چیکار کنم بالاخره؟ بریزم برات یا نه؟ منو میبینی دم تکون میدی، غذا که میریزم نمیخوری؟ الان قهری؟ خستهای؟ افسردهای؟ چته؟ منم خستهم. انگیزه هم ندارم. اشتها هم ندارم. این صبحانههه رو هم که دارم میخورم فقط واسه اینه که نَمیرم. که یهدوتا جون داشته باشم سرپا بمونم. تو هم که بدتر از من بمیر که نیستی که. لذا بخور به نظرم. اگه نمیخوری که نریزم لااقل الکی آبت کثیف نشه. چیکار کنم الان؟ حوصلهی خودمم ندارم، چه برسه به اینکه بفهمم درد تو چیه. اینجا هیشکی حوصلهی خودشم نداره، چه برسه به بقیه. مرداد همیشه خیلی کش میاد. تا تموم شه جون آدم به لبش رسیده. ببین اینا همه غذاهای دیروز پریروزته. همه شل و ول شدهن اومدهن رو آب. بخور به نظرم. به زور هم که شده بخور. نمیمیری که به این سادگیا. لااقل یهچی بخور دو تا جون داشته باشی رو پات وایستی. Esperanza*, Los Dolores y el Dias *اسپرانزا به اسپانیایی یعنی امید. اسپرانزا ماهی قرمزیست که روز تولدم هدیه گرفتماش. یکجور ماهی فایتر، قرمز براق، بالههای افشان و خوشحرکت. فایترها هزارتا جان دارند ظاهرا. من از حیوانات چیز زیادی نمیدانم، اما کسی که ماهی را به من هدیه داد گفت این نوع ماهی از آن ماهیهای جانسخت است، مثل تو. به این سادگیها نمیمیرد. خودش را با هر شرایطی وفق میدهد. فقط روزی که تکه ازین غذاها برایش بریز توی آب، و هفتهای یکبار آباش را عوض کن. دو سه روزی میشود که اسپرانزا لب به غذا نزده. غذاهایش همه نرم و پهن شدهاند در سطح آب. مرا که میبیند میآید جلوی تُنگ، به عادت همیشه؛ لب به غذا نمیزند اما. روزهای سختیاند انگار؛ کلا. |
|
Comments:
ماهي واسه اينکه خوشحال بشه دريا ميخواد. تو هم همينطور به گمونم. چرا نميريم پس? من همه ي زندگيم رو گذاشتم روي پاز واسه رفتنمون.
Post a Comment
|