آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 18, 2015
بعد از اینهمه سال رفیقبازی، حالا دیگه چهار پنجتا آدم هستن که میدونی هر وقتی هر ساعتی اگه بهشون بگی «هستی بیام پیشت؟» بیکه سوال خاصی ازت بپرسن میگن بیا. با یکیشون میشه تا صبح نشست فیلم دید با اون یکی میشه تا صبح نشست گفت و خندید با اون یکی میشه خوابید، بیکه حرف و حدیث خاصی، بی که بند و گیر اضافهای.
از بچگی عاشق کتاب خوندنام من. عاشق کتاب خوندن و بیش از اون عاشق کتاب خریدن. کتاب قرض دادن و کتاب قرض گرفتن رو دوست ندارم هیچ، برای همین آدم کتابخونه نیستم اصلا. معتقدم کتاب باید مال خود آدم باشه تا هر وقت حوصلهشو داشتی دم دستت باشه برش داری بخونیش زیر جاهایی که دلت میخوادو خط بکشی جلدشو اگه دلت خواست موفع خواب تا کنی نگران خراب شدنش و پس دادنش نباشی. تو این سالها، بارها شده که مدتهای طولانی ایران نبودهم و جاهای مختلفی زندگی کردهم، اما هیچوقت سراغ کتابخونه نرفتهم. بازم همچنان علیرغم بار سنگین و گرونی و زبان غیر فارسی، کتاب خودمو خریدهم.
اسمس دادم «هستی بیام پیشت؟»، جواب داد «بهبه، عایدا جان؛ بیا». یکی دو ساعت بعد، وقتی پیچیده به هم دراز کشیده بودیم و سیگار میکشیدیم، فکر کردم چههمه این آدم آدمِ منه. چه تن هم رو قلقهای هم رو آغوش هم رو میشناسیم بیکه با هم باشیم. بیکه مال هم باشیم. فکر میکردم همین که بدونی هر وقت بخوای هست، چه کافیه. چه لازم نیست حتما مال خودت باشه. که چه اصلا مزهش به همینه که مال خودت نیست، حرف و حدیثی نیست، بند و گرهی نیست. تا هست هست و خوبه و مطبوع. تمام این سالها هم بوده، انگار مال خودت باشه.
لپتاپ من، کامپیوتر من، کفش من، روپوش من. گالری که گستردهتر شد، کامپیوتر من شد کامپیوتر گالری. دو سه تا کامپیوتر دیگه هم به سیستممون اضافه شد و لازم نبود همهشون مال من باشه. هر بخشی از اطلاعات من یه جا بود و یاد گرفتم مدیریتشون کنم بیکه شخصا فقط خودم بهشون دسترسی داشته باشم. دخترک که بزرگ شد، بارها اومدم کفشی رو که با لباسم ست میشد بپوشم، که نبود؛ فلان انگشترم؟ نبود؛ فلان روپوشم؟ نبود. اوایل برمیآشفتم که وسایل منو که برمیداری بیار بذار سر جاش. بعدنا اما میرسیدم خونه، دخترکو صدا میکردم که بیا فلان کفشو خریدهم برامون. دیگه کفش من یا اون نبود. میدونستم در نهایت اشتراکی استفادهش میکنیم، پس چرا اینهمه انحصاریش کنم از اول؟
رفتم بالا، دیدم دراز کشیده رو کاناپه نارنجیه. دراز کشیدم پهلوش. دستشو رد کرد زیر سرم. گشت دنبال رگ دردناک پشت کتفم. پرسید حال رگمون چطوره؟ شروع کرد آروم ماساژ دادن تا کمی از گرفتگی همیشگیش کم شه. گفت «شب میای پیشم؟». گفتم «مهمونم». بیکه بپرسه کی و کجا گفت «پس فردا شب بیا پیش من». گفتم «خب». با خودم فکر کردم چه این آدم، با اینکه تمام زندگی من دستشه و میدونه اگه بخواد هر کاری براش میکنم و هر چیزی رو بهش میگم، یکبار هم نخواسته بدونه دارم باقی وقتایی که با اون نیستم چیکار میکنم. تمام اوقاتی که با هم هستیم، با همیم بیکه بدونیم باقی اوقات اون یکی داره چیکار میکنه. بیکه حرف و حدیثی، بندی گرهی گیری.
که یعنی یههو آدم چشم باز میکنه میبینه چه از کتاب خریدن، برچسب زدن انحصاری کردن مالک مطلق بودن دست برداشته بیکه حواسش باشه. چه یاد گرفته از کتابخونه کتاب به امانت بگیره و حرص نزنه برای جمع کردن و از آنِ خود کردنِ اشیا، آدما، چیزا. گارانتی نداری اینجوری با این مدل زندگی، هیچوقت؛ اما لذت و اعتماد به نفسی به دست میاری به جاش، که با هیچ گارانتی پنجساله و دهساله و مادامالعمری قابل معاوضه نیست. میدونی آدمی که اینجا پهلوت نشسته، که پونزده ساله آدم توئه بیکه تعهدی به هم داشته باشین، به خاطر خودته که اینجاست، نه به خاطر هر ملاحظه یا قرارداد دیگهای. آرامش و لذت این مدل رابطهها از روابط گارانتیدار به مراتب بیشتره. هر دو مدلش رو تجربه کردهم که میگم.
|
|
Comments:
101% agree!
موافقم دربست .. فقط حیف دیر یاد گرفتم اینو :)
Post a Comment
|