آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, May 22, 2015
«رقتانگیز». واژهی درستاش رقتانگیز است. تصویر زنی که منم، توی آینه، به غایت رقتانگیز است. هفتهها به دنبال واژهای میگشتم که جانِ کلام را برساند، رقتانگیز را اما پیدا نمیکردم. از تصویر خودم گریزانام. مایهی اشمئزازم میشود. به تهوع وا میدارَدَم. آینه را تا میکنم میگذارم توی کیف و سعی میکنم تصویری را که دیدهام فراموش کنم. سعی میکنم تصویری را که از خودم دارم، جایگزین زن توی آینه کنم. تصویر جایگزین زن، بیست و هفت سال دارد، پوست صورتاش شفاف است و انگشتهای دستاش باریک و بلند و کشیدهاند. کمر باریکی دارد و اندامی متناسب. چشمهایش غرق شادیست و رو به دوربین میخندد. چشمان زنی که منم، غمگین است. پوست صورتاش تیره است و دور چشماناش گود افتاده است و جوشهایی عمیق، جا به جا گونههایش را پر کرده است. پوست دستهاش دیگر کشیده نیست. چاق شده است و از دوربین رو برمیگرداند. زنی که منم، از تصویر خود توی آینه، توی عکس، توی هر ویزور دیگری بیزار است. تصویر رقتانگیز زنی که واقعیت بودنِ خودش را نمیپذیرد و با تصاویر خیالی دنیای خیالیاش زنده میماند.
من در آینه چه میبینم؟ سیمای تکیدهی زنی که دیگر جوان نیست، دیگر زیبا نیست، هیچوقت زیبا نبوده است و از فرم پستانهایش، رنگ پوست صورتش و جوشهای گاه به گاه بدناش بیزار است. زنی که از بدن برهنهی خود، از تصویر بیروتوش بیآرایش خود گریزان است. زنی که نگاه بیننده را روی خودش برنمیتابد. عاشق شبهای کمنور و عینکهای آفتابی بزرگ و ماسک صورت مدامیست که غم چشماناش را بپوشاند. تصویر رقتانگیز توی آینه، به زنی که منم خیره میشود. نگاهم را میدزدم و از مقابل دوربین کنار میروم.
سیمای زنی در فرودست --- ویرجینیا گلف
Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|