آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, May 23, 2015 تمام روز را در تخت گذراندهام. روزهای قبل را هم. هیچ تمایلی ندارم از جایم برخیزم. به گمانم افسردگی دوباره به سراغم آمده است. شب را تا صبح و صبح را تا شب خیره به سقف میمانم و هیچ کاری از پیش نمیبرم. نادین سینی غذا را روزی سه بار روی میز کنار تخت میگذارد و هربار نیمخورده به آشپزخانه برمیگرداند. دیروز توی راهرو داشت با نگرانی حالم را به سرآشپز جدید گزارش میداد. حوصله نداشتم برای فضولیهای بیمورد سرزنشاش کنم. از حرف زدن با او طفره میروم. دختر کمانرژی و کودنیست که جز وظایفی حداقل، از عهدهی هیچ کاری برنمیآید. برای آدمهای کودن نمیتوانم احترامی قائل شوم. تمام روز در تخت میمانم و به سقف خیره میشوم. دیروز مرد بعد از ظهر و غروب را در ویلا سپری کرد و تا پاسی از شب ماند. حضورش به طرز فرسایندهای توأمان هیجانزده و خستهام میکند. بعد از رفتنش زیرسیگاری سفالی را پرت کردم طرف شومینه. خورد به قاب روی سربخاری و هر دو با صدایی مهیب خرد شدند. نادین با لباس خواب سرآسیمه آمد توی سرسرا. دهانش را باز کرد تا سیل سوالات بیسروتهش را شروع کند. با چشمغره مانع حرفزدناش شدم و فرستادمش توی اتاق. گفتم جمع کردن خردهشیشهها بماند برای فردا. از بیکاری و انفعالام حالم به هم میخورد و برای رهایی از این وضعیت هیچ کاری نمیکنم. دارم زیر بار «پوچی» پوست میاندازم. مدام فکر میکنم «از فردا بلند میشوم» بیکه قادر باشم از جایم برخیزم. تمام امروز را پی دلیلی برای این همه انفعال گشتم. به یک پاسخ بیهوده رسیدم: مدام برای تواناییهایی که عمیقا از آنِ من نیست ستایش شدهام و این، تمام اعتماد به نفس مرا از بین برده است. سیمای زنی در فرودست --- ویرجینیا گلف Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|