آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, July 4, 2015
۱- امروز سیوچندساله شدم. آدم سیوچندساله، باید در روز سیوچندساله شدنش یک کار ویژهای بکند. وسط خانه ایستادم. تغییر. چند وسیله را تکان دادم. از جمله میز و صندلی چوبی که وسط خانه است. دو متر کشیدمشان آنطرفتر. ایستادم از دور نگاه کردم. دوباره آنها را جابهجا کردم. چندینبار این کار را تکرار کردم. میز و صندلیهای دورش، دوباره برگشته بودند سرجایشان. دست از کار کشیدم. خسته شدم. حکیمی به آدمهای اطرافش که احتمالن بالاسرش ایستاده بودند، پند داد «تغییر باید از خود آدم شروع شود.» منطقی اما آن حکیم نگفته از کجا آدم باید شروع به تغییر کند؟ آدم سیوچندساله، در روز سیوچندساله شدنش، در تاریکی بنشست.
۲- انفجار؛ اکسپلوژن. انفجارها معمولن به طرف بیرون هستند. در لحظهی انفجار، اجسام به بیرون، به اطراف پرتاب میشوند. اما بعضی از انفجارها هم هستند که اجسام به درون پرتاب میشوند. انفجار درونی؛ اینپلوژن. چیزی به بیرون پرتاب نمیشود اما درون فرد ویران میشود. ناسازگاری درونی، باعث میشود فرد کمکم به یک نوع ویرانی برسد؛ یک نوع ویرانیِ سَربهتو. دیگران در بیرون نمیفهمند درون فرد ویران شده. دیگران در بیرون این سؤال را میپرسند «چشه؟» بعضی از دیگران نیز هستند که همان را هم نمیپرسند.
۳- همین چندروز پیش، بار دیگر کتاب «به یاد کاتالونیا» را خواندم. فکر میکنم این کتاب بهترین چیزی است که اورول نوشته. و یکی از بهترین کتابهای جنگیست. بهترین تکهی کتاب هم همانجایی است که اتفاقن جنگی در کار نیست. آنجایی که اورول در سنگر نشسته؛ در بلندای کوهی، مشرف به درهای و آنسوی دره هم سنگر نیروهای فرانکو است. روایت یک علافی است. ملال روزمرگی، پشت کیسههای خاکی. اورول از گلولههایی مینویسد که از توپهای طرف نیروهای فرانکو شلیک میشدند و به سنگر آنها نرسیده، پای کوه به زمین میخوردند. اما اینور جمهوریخواهان، برای هدر ندادن مهمات اندکشان، در جواب، فقط بلند فحش به فرانکو میدادند. فحشها توی دره پخش میشده و چندبرابر میشده و میرفته به سنگرهای آنسوی دره. روزها و ماهها میگذشته بیتغییر. وضعیتی که اورول میگوید نه اینکه کلافگی نباشد، بود اما خوش میگذشت. ته کتاب اورول از یکجور دلتنگی نوشته. دلتنگی که دو طرف شاید درگیرش شوند. همینروزها کتابی میخواندم از خاطرات فرماندهان جنگ ایران. در جایی از آن فرمانده از دیدهبانی میگوید که به او بیسیم میزده و از مشاهداتش گزارش میداده. کارش این بوده. هرروز بیسیم میزده و میگفته «امروز خبری نیست»، «حاجی هیچ خبری نیست»، «نه حاجیجان خبری نیست»، «ساکته»، «تحرکی دیده نمیشه» و از این تکجملهها. چند هفتهای همینطور دیدهبان به فرماندهاش بیسیم میزده و گزارش کوتاهی میداده. فرمانده تعریف میکند بعد از چندروز میخواسته به سرباز بگوید هرموقع تحرکاتی از دشمن دیدی بیسیم بزن اما این حرف از دلش نیامده. فرمانده نوشته: «راستش، بعد از ماهها، دیگر، به صدای آن سرباز عادت کرده بودم. یک ساعت تماسش دیر میشد، دلتنگش میشدم.» میگذرد و یکی دو روز خبری از دیدهبان نمیشود. بعد، یکروز بیسیم فرمانده خشخش صدا میدهد. آنطرف کس دیگری شروع به اطلاعات دادن میکند. فرمانده به آنطرف میگوید به همان سرباز قبلی بگویید بیاید حرف بزند. بهش میگویند از اینجا رفته. منتقل شده. تا زمان نگارش و انتشار کتاب، فرمانده همچنان دنبال آن سرباز میگشته. تا آن زمان پیدایش نکرده بود. شاید تا الآن هم هنوز دارد دنبال آن سرباز میگردد.
...
Labels: UnderlineD |
|
Comments:
Post a Comment
|