آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Saturday, November 21, 2015


مانیفستی کوتاه درباره‌ی نقادی و آکادمیسم
نوشته‌ی تگ گالاگر
ترجمه‌ی وحید مرتضوی

چرا این مدِ روز شد که بگوییم فیلم‌ها را «می‌خوانیم»؟

۱) یکی نُت‌ها را می‌خواند؛ یکی دیگر موسیقی را می‌شنود. یکی ممکن است ضمن شنیدن، نُت‌ها را نیز بخواند؛ اما این‌دو دو کُنش متمایزند. هیچ راهی برای خواندن یک فیلم وجود ندارد، آن را می‌بینیم و می‌شنویم. خواندن و شنیدن/دیدن در واقع متضادند. به‌قولِ ژان میتری «رمان روایتی است که یک جهان را بنا می‌کند؛ اما فیلم جهانی است که یک روایت را بنا می‌کند». هضم‌کردنِ سینما و موسیقی یک کُنش استتیک است، با خصلتی مستقیم و گذرا که به‌هیچ عنوان در زمان خواندن وجود ندارد. ممکن نیست که بشود یک فیلم را خواند.

«خواندن» فیلم‌ها از سی‌سال پیش مُد شد. کم‌وبیش از وقتی که نشانه‌شناسی اعلام کرد هر چیزی نشانه‌ای است که بر چیزی غیر از خود دلالت می‌کند. در نتیجه چیزها با ویژگی تعویض‌پذیر اکتسابی‌شان تعریف شدند. و بعد نشانه‌شناسی به ژانرها، سنت‌ها و ایدئولوژی‌ها تبدیل شد، به سیستمِ نشانه‌ها، به «زبان».

یکی از پیشگامان «تاریخ‌گرایی»، بندتو کروسه، یکصد سال پیش نسبت به چنین گرایشی نه گفته بود. در زبان حقیقی یا «شعر» (یا هنر در معنای کلی) هیچ نشانه‌ای وجود ندارد. یک نشانه نشانه است چون به چیزی غیر از خود دلالت می‌کند، اما شعر تنها خود را عرضه می‌کند. نشانه‌ها در نثر پدیدار می‌شوند، در زبان عرف، در زبان علم.

سنت‌ها مستقیماً ربط چندانی به هنر ندارند. هنرْ اصیل، اریژینال و شخصی است. سنت‌ها جمعی‌اند ــ چیزی متعلق به همگان. مطالعه‌ی ژانر، معنایش توجه به «نثر» یک اثر است، نه به «شعر» آن. وقتی ما به شباهت‌های وسترن‌ها فکر می‌کنیم، داریم نثر سینما را در نظر می‌گیریم، نه شعر آن را. درواقع، با این کار خود را در خطر دورشدن از هنر قرار می‌دهیم. چرا که نثر آنتی‌تز شعر است. آنچه عمیقاً برای یک دانشجوی هنر اصیل است، برای یک دانشجوی مطالعات فرهنگی کلیشه است. یکی با فردیت درگیر است و دیگری با کلیت. اولی یک کنش هنرمندانه است، دومی یک کنش علمی.
ما با نگاه هنرمندانه نمی‌خواهیم پیه‌تای میکل آنجلو را «درک کنیم» تا ببینیم چقدر به صورت علمی با پیه‌تاهای دیگر متفاوت است. ما پیته‌تای میکل آنجلو را به عنوان تنها نمونه از نوع خودش بررسی می‌کنیم. نظیر تجربه‌کردن یک آدم. آیا همسرم فیبی را به این خاطر که فیبی است تجربه می‌کنم؟ یا به خاطر چیزهایی که در او شبیه یا متفاوت با دیگران است؟ اولی شعر اوست و دومی نثر او. اولی هنر اوست و دومی علم او. من می‌توانم فیبی را یا تجربه کنم یا تئوریزه کنم. به‌همین طریق که یک فیلم را.

ما قطعاً به هر دو نیاز داریم. اما چه فایده از کاربرد علم بدون هنر؟ تئوری بدون تجربه؟ تئوریِ فیبی بدون تجربه‌ی او؟ افسوس بر مطالعات آکادمیک سینمایی که امروزه توسط «جامعه‌شناسانی» با تعهدی نابسنده به هنر غصب شده که آن را تنها در کژراهه‌های تئوریک، زبان‌شناسی یا روانکاوی هدر می‌دهند. چرا که این مطالعات تماس با هر واقعیتی جز خود را از دست می‌دهد. مطالعات سینمایی ــ نظیر نشانه‌شناسی که هرگز نشانه‌ها را پیدا نمی‌کند ــ فاقد دانشی نسبت به داده‌هایی است که باید جمع و طبقه‌بندی کند، یا حتا فاقد دانش نسبت به آنچه داده‌ها را شکل می‌دهد. چرا که داده‌ها اینجا شعرند، نه نثر ـ یکتا و تکین‌اند، نه عمومی و کلی. مطالعات فرهنگی به‌ناچار فیلم‌ها (و آدم‌ها) را به عنوان «پروپاگاندا» مطالعه می‌کند، انتخابی که ویران‌کننده‌ی تجربه‌ی لازم برای یک دانش زمینی است. زندگی اینجا به یک انعکاس نارسیس‌گونه تقلیل می‌یابد.
ما در زندگی با فردیت‌ها طرف می‌شویم: اعضای خانواده، دوستان، غریبه‌هایی که به‌‍صورت اتفاقی ملاقات می‌کنیم. آدم‌ها را می‌شناسیم بی‌آنکه حتی تئوریزه‌شان کنیم. در واقع، در زندگی برایمان بدیهی است که تجربه از علم پیشی می‌گیرد. ما تشخیص می‌دهیم ــ بی‌آنکه حتا بتوانیم به صورت علمی تبیین کنیم ــ که رابطه‌های من-تو متفاوت از رابطه‌های من-آن است و اینکه رابطه‌های ما با آثار هنری به گونه‌ای نامنتظره میان این دو نوع رابطه می‌چرخند.

۲) من به سینما نیاز ندارم تا واقعیت را ضبط کند. در بیرون پنجره‌ی خانه‌ی من واقعیت‌هایی بیشتر از تمام واقعیت‌های عرضه‌شده در تمام تاریخ سینما وجود دارد. اما آنچه هنر عرضه می‌کند، یک «حساسیت» نسبت به واقعیت است. آنچه در سینما رئالیسم خوانده می‌شود، نه واقعیت ضبط‌شده که حضور احساس‌شده‌ی فیلمساز است. یک دیالکتیک میان امر اُبژکتیو و امر سوبژکتیو. یک سنگ در یک رودخانه همان‌قدر واقعیت دارد که [معبد] پارتنون در آتن. آنچه مرا در مواجهه با پارتنون حیرت‌زده می‌کند ــ آنچه هیچ عکسی از پارتنون مرا به آن نمی‌رساند ــ احساس تجربه‌ی مستقیم آتنی‌بودن در عصر پریکلِس است. آیا با پارتنون یک جنس یونانی متعلق به آن دوران را تجربه می‌کنم؟ یا یک یونانی را ــ معمارانی چون کِلکریتیس یا ایکتاینوس را؟ 

شکی نیست که چیزهایی نظیر هنر یا فرهنگ یونانی هیچگاه جز در عرصه‌ی تئوری وجود خارجی نداشته‌اند. آنچه وجود داشته همان «حساسیت‌»هایی است که در افراد («خالقان») نهفته بوده است. نه ایدئولوژی منتقل می‌شود و نه فرهنگ؛ بلکه تنها حساسیت‌های فردی. برخی از ما این حساسیت‌ها را در یک کتاب، نقاشی، معماری، اُپرا یا فیلم تجربه می‌کنیم ولی برخی دیگر نه. مسئله تنها یک انتخاب است: تجربه‌ی شعر یا نثر.

۳) نسبت به ایده‌ی «مؤلف‌گرایی» مخالفت‌های زیادی وجود دارد و همه‌ی آن‌ها درست‌اند، البته تا آنجا که بخواهند «مؤلف‌گرایی» را از درِ مخالفت تعریف کنند. ولی آیا واقعاً کسی نیاز دارد با این هدف بر صندلی آکادمیک تکیه کند تا به توده‌هایی که پول می‌دهند نشان دهد که مؤلفان ــ به همان اندازه که افراد ــ وجود ندارند، چرا که ما نمی‌توانیم به‌گونه‌ای علمی آن‌ها را تبیین کنیم یا به این خاطر که چند استاد دانشگاه به آن‌ها فکر نکرده‌اند؟ اما به گمان من اگر شما به یک موزه بروید و تابلویی از ون‌گوگ را بدون خواندن پلاک آن تشخیص بدهید، خیلی ساده یک مؤلف‌گرا هستید. و واقعیت این است که مؤلف‌گرایی اهل آکادمی را شرمگین می‌سازد، چرا که اینجا مسأله «تجربه‌کردن» است و نه تئوری و نه هر آنچه به راحتی بتوانید ــ با صرف‌نظر از تجلی‌های آن ــ درون کتابی درسی بگذارید. به این معنا، مؤلف‌گرایی یک شیوه‌ی بی‌مانند برای فهم سبک، تکنیک و بیان‌گرایی است.

اما حتا تمام آن‌هایی هم که توافق دارند فیلم‌ها دارای «مؤلف» هستند، بر سر تعریف مصداق‌های این واژه هم‌نظر نیستند. مؤلف‌ها همان‌قدر گسترده‌اند که انسان‌ها و ابزارهای مورد نیاز برای تحلیل جان فورد همانی نیست که برای تحلیل روسلینی. تئوری‌ای که برای همه‌ی مؤلف‌ها جواب دهد، همان‌قدر بی‌مصرف است که یک تئوری برای تمام سینما ــ که با هر فیلم خوبی تعریفی تازه پیدا می‌کند، چرا که اینجا بحث بر سر هنر است، بحث بر سر انسان است. پس آیا غیر از این است که یک تئوری تنها می‌تواند بر مجموعه‌ی کران‌مندی از تجربه‌ها بنا شود (یعنی برای نمونه، با تحلیل فیلم‌های فورد تنها به تئوری سینمای فورد می‌رسیم) و نه بر ایده‌هایی پیشینی توسط آکادمی؟ آندره بازن اعلام کرد که تدوین در سینمای هالیوود ناپیداست و در نتیجه بعد از آن همگان فرض کردند که نباید به تدوین در این سینما توجه کنند و توجه نکردند. اگر کسی با ایده‌های نظری شروع کند، به این امید که به یک تجربه‌ی کامیاب از مؤلف در پس‌زمینه‌ی هالیوود دهه‌های ۳۰ تا ۶۰ برسد، در نهایت به جایی نخواهد رسید. نظیر تصمیم برای فهمیدن موسیقی بدون توجه به ریتم آن. چرا که اینجا درست بحث بر سر تمایز یک مؤلف است که در اثرش میان نگرنده و نگریسته فاصله‌ای نیست، همانطور که میان انگشت‌ها و بازوی یک آدم. یک نقاشی ون گوگ از یک مرد پستچی چیزی نیست جز نگاه ون‌گوگ، زاویه‌ی او و حساسیت او. همان که بعضی‌ها آن را «فاصله» می‌خوانند.

اما به همان اندازه که مؤلفان بسیاری وجود دارد، تعریف‌های بسیاری نیز از «مؤلف‌گرایی» وجود دارد. جان فورد گفته بود که «مقایسه‌ی کارگردان با مؤلف اشتباه است. اگر کارگردان خالق اثر باشد، بیشتر شبیه یک معمار است». یک فیلم مؤلفان بسیاری دارد که ردشان را بر آن می‌گذارند: بازیگرها، فیلمبردارها، طراحان صحنه، تهیه‌کننده‌ها و فیلمنامه‌نویسان. اما سودمندی در نظر گرفتن کارگردان به عنوان مؤلف تنها توجه‌دادن به غنای تجربه‌ای است که در نهایت حاصل می‌شود.

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025