آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 6, 2015
تمام امروز به مداوا گذشت. به دکتر برنارد اعتماد دارم. پزشک حاذقیست و با سابقهی بیماریهای من آشناست. اتاق را خلوت کرد، همه را فرستاد بیرون، نشست کنار تختم، نبضام را در دست گرفت و گفت «خب تعریف کن». ماجرا را برایش تعریف کردم، بیکم و کاست. همانجور که نبضام را در دست داشت گفت «باید مراقب باشی دختر. اینجوری خودت را از پا درمیآوری». کمی مکث کرد و سپس ادامه داد: «امیدوارم لااقل ارزشاش را داشته باشد». نمیدانستم مرد ارزشاش را دارد یا نه. به هر حال اما کاری بود که کرده بودم و حالا داشتم تاواناش را اینجوری پس میدادم. برایم عرق گوشت تجویز کرد و شراب قرمز و جگر خوک و قدری افسنطین. موقع رفتن گفت به حرفهایش فکر کنم. زندگی برای من اما، بیش از آنکه سود و هزینهی قابل محاسبه و قابل دفاع داشته باشد، حکایت هیجان است و ماجراجویی. آدمِ غریزهام من، آدم غریزه و آدم سودا و آدم رویاپردازیهای بیپایان. که اصلا زندگی برای من همین خردهماجراهاست، و دیگر هیچ. میارزد؟ میارزد بیتردید.
یادداشتهای شبانه --- سیلویا پرینت Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|