آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 6, 2015
شب را آرام و نرم، با سید سپری کردم. شومینه را آتش کردیم و موسیقی را هم؛ با شراب و پنیر و انگور و قدری گوشت سرخشده. بعد از شام، سید ظرف انگور را و شراب را گذاشت پایین، روی زمین، دراز کشید روی قالی قرمزی که انداختهام پای شومینه، مرا گرفت در آغوشاش و پتوی سبُکِ اُخرایی را کشید رویم. ضعف مطبوعی داشتم، ملغمهای از ضعف خونریزیهای پیاپی و سرگیجهی شراب و هُرم آتش. موسیقی عالی بود. سید ذائقهی تربیتشدهای دارد در موسیقی. برخلاف من که تقریبا چیز بهدردبخوری از موسیقی نمیدانم. از آتش و شراب که گرم شدیم، بالاتنهام را برهنه کرد. بازواناش را حلقه کرد دور بدنام و مرا به خود فشرد. مرا عمیقا به خود فشرد. محبتی بیغش از میان بازوانش در رگهام جاری شد. همانجور آرام که در آغوشاش بودم با تکبوسههای ریز و پیاپی سرشانههای برهنهام را نوازش کرد. ریش انبوهش که روی پوستام کشیده میشد، تنام را دچار لرزهی خفیف مطبوعی میکرد. دستهاش به هوش بود که بلغزد بیکه رخوت تنم را برآشوبد. صدای گُر گرفتنهای گاه و بیگاه آتش، صدای موسیقی و نفسهای گرم مرد و ریشها و لبهاش که مماس بود با پوست تنم، با پوست کشیدهی تنم. و شب، میرفت که جا بماند در آغوشهامان.
فکر کردم پاییز که تمام شود...
دیگر چیزی به خاطر نمیآورم.
یادداشتهای شبانه --- سیلویا پرینت
Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|