آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, January 1, 2016
سید گفت یک خانهی ییلاقی کوچک پیدا کرده، حوالی رودخانه، اسب دارد و یک باغچهی کوچک برای کاشتن سبزیجات و یک چاه برای آبیاری درختها. گفت تا دریا راه زیادی نیست. بعد با هم ناهار خوردیم و چند پیک ودکا. موسیقی خوب گوش دادیم و حرف زدیم، از همهجا. سید گفت آخر هفته برویم سفر. یک سفر کوتاه دو روزه. گفت بلیت و هتل را گرفته. گفت میرویم کنار استخر زیر آفتاب دراز میکشیم و کتاب میخوانیم. گفت خستگیات در میرود.
گاهی میان تمام ناهوشیاریهامان، میان تمام عادی بودنهامان و معاشرت کردنهامان و رفیق بودنمان و خوشگذرانیهامان، مرا تنگ در آغوش میکشد و میبوسدم. گاهی تنگ به خودم میفشارماش و میبوسماش.
اوضاع، معمولی و آرام است. بخش بزرگی از کارها را انجام دادهام. لاتین میخوانم. معلم جدیدم شبیه مورگان فریمن است. داریم روی متون هنری کار میکنیم. متنها مثل شعر میمانند. پر از کلمههای غنی و خوشآهنگ. درس خواندن همیشه حالم را خوب کرده است. زندگی؟ ادامه دارد.
یادداشتهای شبانه --- سیلویا پرینت
Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|