آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, January 29, 2016
دردی درونت است
چای دم میکنی قهوه را با دقت درست میکنی درد درون چایها و قهوههایت رشد میکند تیره و تیرهتر اما تو روشنی سارا محمدی اردهالی روشنام. رویم را برگرداندم غلت زدم سمت دیگر تخت، خزیدم در آغوش سید، که نور خورشید مستقیم تابید روی صورتم. فکر کردم چه زود روشن شده. دستاش را که میان خواب و بیداری حلقه کرد دورم، فکر کردم چه خوب. بعد بلافاصله فکر کردم چه بد که کارلا و بن و نادین هیچکدام دل خوشی از سید ندارند. انگار سید با ورود به دنیای من، مرا از دنیای آنها کنده و برده. دنیای من اما هنوز همان است که بود. خانهی پرآفتاب، کارلا، بن، کتابها، سفر، آدل و نادین و دکتر برنارد، مدادها و مالسکینها و فیلمها، ظرفهای سفالی سبز تیره، پوشههای کاری روی میز گرد توی هال، و خب سید. کارلا میگوید «نمیشه خودمون سهتایی باشیم؟». فکر میکنم تمام این سالها خودمان سهتایی بودهایم. حالا گاهی اما دلم میخواهد فقط من نباشم. بودن سید از آنجورهاست که مزاحم کسی نیست. یکجور حضور مختصر و کمحرف و مهربان، گوشههایی که جای کس خاصی نیست. لابهلای ملافهها، توی جاده، موقع بستن کمربند هواپیما، وقتهای منتظر ماندن توی لابی هتلها با پیراهن خنک کوتاه و صندل و کارت اتاقی که همیشهی خدا همراهم نیست، کتاب خواندنهای لب استخر، موزیکهای شب تا صبح، طرف خودش روی تخت من. کارلا میگوید «امشبم سید میاد اینجا؟». نمیدانم. شاید اگر حوصله داشته باشد بیاید. این روزها من حوصلهتر دارم. شبهای پیاپی در طول هفته، صبحانههای قبل از سر کار رفتنهامان، حولهی سید توی حمام اتاق من، مادوی نیشانتاشی، یکسری کلمات پرطمطراق لاتین، ایدیوسینکرسی، فرنچ تُست و تخممرغ اسکرمبلد، شیر و سالاد و ویسکی و توتفرنگی، سوفیتل، آخر شب توی آیمکس و ازینجور چیزها، از همین چیزهای معمول روزمره، بیکه اتفاق عجیبی، دلیل خاصی؛ همین مختصر بودنها و پیاپی بودنها و معمولی بودنها و روزمره بودنها حالم را بهتر کرده. یکجور روتین بیکش و قوس، که برای منی که آدم بالا پایینهای زیاد و هیجانات یکباره و فروکشکردنهای پیاپیام، تازگی دارد. کارلا و بن پچپچکنان میروند توی اتاقهاشان. ظرفهای شام را میچینم توی ماشین، مدادها را میگذارم توی لیوان سفالی، کتابهای تازهخریده را جا میدهم توی ردیفهای کتابخانه. ردیف دوم از بالا، سمت چپ، ویرجینیا وولفها، «اتاقی از آن خود». یادداشتهای شبانه --- سیلویا پرینت Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|