آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, April 19, 2016
از متن:
و بهترين نمونه بتيناست، که ريلکه دربارهاش نوشت:
آن بتينای شگفتانگيز، از رهگذرِ همهی نامههايش، فضايی را آفريد، يکی فضا که به جهانی با بُعدهای بزرگترـشده میمانَد. او از آغاز بر همهچيز دل نهاد مانا که ديگر از مرگ پيشی گرفته بوده باشد. هرکجا که او ژرفانه در هستی آرام گرفت، پارهيی از آن شد، و هرچيز که برايش پيش آمد برای هميشه در طبيعت در بر گرفته میشد...
و، پارادَخشانه [paradoxically]، اين ياداَنگيزی که چنين نيکو زيبندهی بتيناست میتوانست بيش يا کم تا اين حدِ دقيق زيبندهی همهی زنانِ رمانتيسم باشد که هيچيک از آنان زور نمیزنند تا باشند: آنان هستند. و آنان بیگناهانه، گستاخانه، ديوانگانه، رسوايانه، تراژيکانه، اما همواره، همواره، شکوهمندانه هستند.
و فراتر از همه به اين معناست که آنان سراپا از نقشِ دُوُمينی که در ماجراجوييهای روشنفکرانهی جورواجور معمولانه برای زنان کنار گذاشته میشود، و بويژه خواهد شد، میگريزند. آنان به همان شيوه دلِ و در دلِ رمانتيسماند که دوستانشان، عاشقانشان، برادرانشان... در رويدادنامهی پرهياهو و نوميدکنندهی رهايشِ زنان، پيکرهای ديگری را نمیبينم که چنين آزادانه حرکت کنند. کمی به اين میماند که بیوزنیيی سرشتنمای اين زنان باشد که تنها از پیِ آزادی میتوانست آمد. بیوزنیيی که شمِ مشترک [common sense]بزودی آن را به شکلکِ سُستی درآورد. ما کليشهی زنِ رمانتيکِ جوان، اثيری، ناپايدار، را میشناسيم—ضدِ چيزی که اين زنانِ جوان بودند. زيرا اين بیوزنی بیوزنیی فزونیست، بیوزنیی بازیی کرده تا نقطهی مرگ، بیوزنیی دَرتَنويی [intensity]ی لحظه، بیوزنیی بیشکيبی برای زيستن... بیوزنیی زندگیست بازگشته به خويش، برهنه از آنچه جلويش را میگيرد، آنچه جدا میکند. بتينا اگر بود میگفت، «به اين میماند که به درونِ هرچه بر آن مینگرم پرتاب شوم».
.....
زنانِ رمانتيسم میدانستند چگونه آزادیشان را اختراع کنند.
.....
و از اين روست که زنانِ رمانتيسم شايستگیی اين امتياز را دارند که، به رغمِ همهچيز و عليهِ همهچيز، عشق را از نو اختراع کردهاند زيرا آنان در جستوجوی چيزی بوده بودند که زنان هرگز پيش از آن در جستوجويش نبوده بودند: عشقی که شناخت میشود و شناختی که عشق میشود.
Labels: UnderlineD |
|
Comments:
Post a Comment
|