آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 24, 2016
با هر مرارتی بود، نوشته را تمام کردم و برای سردبیر فرستادم. باری سنگین از روی دوشم برداشته شد. حالا نمیدانم باقی روز را چگونه سپری کنم. دو یادداشت ویرایشنشده باقی مانده. برگِ گلدانها را خاک گرفته. و عصر قرار ملاقات دارم، با خانم موریل. طاقتِ این آخری را ندارم. سید قبل از رفتناش تاکید کرد قرار عصر را فراموش نکنم و بهانهای نتراشم. صبحم را تماما به نوشتن گذراندهام و با فکر کردن به الزا و ملاقات عصرمان، قادرم تمام باقیماندهی روز را به بطالت سپری کنم. طاقتِ معاشرت با آدمهای ضعیف و رِقَّتانگیز را ندارم. برایشان هیچ احترامی قائل نیستم. اِلْزا بُتِ تمامعیار رِقَّت است. عضلات صورتم با فکر کردن به او منقبض میشود. گلدانها را به تمامی خاک گرفته است و فکر میکنم این غبارروبی هرگز تمام نخواهد شد.
یادداشتهای شبانه --- سیلویا پرینت
Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|