آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, October 15, 2016
از دارچین تا پرادا و الخ
عاقبتْ پای سیب و دارچین درست کردم، خودم. یا دستکم، خیال میکنم پای سیب و دارچین درست کردهام، خودم.
من آدم «شیرینیپزی» نیستم. حوصلهی آرد و پیمانه و وردنه و الخ ندارم. آشپزی چرا. آشپزی را دوست دارم. آشپزی میکنم هم. آشپزی یکجورهایی با آدم در تعامل است. تو را منتظر نمیگذارد. تو را در تعلیق نگه نمیدارد. آنقدرها بگیرنگیر ندارد. اهل غذا خوردن و غذا درست کردن که باشی، بالاخره با دوبار کم و زیاد به مزهی دلخواهت میرسی. حین درستکردن غذا، مدام نمک و فلفلاش را میچشی، زعفران و رب و ادویهاش را به سلیقهی خودت اندازه میکنی، بسته به کیفیت بصری غذا، زیرش را کم و زیاد میکنی. شیرینیپزی اما، به زعم منی که هیچوقت شیرینی نپختهام، یکجورهایی پیچیده است. تا چند ساعتی منتظر نمانی، نمیفهمی خمیر را به قدر کافی ورز دادهای یا نه، به اندازه گذاشتهای بماند یا نه، کره و دارچین و شکرش به قاعده بوده یا نه. همهچیز معطل میماند تا در فر را باز کنی و بو بکشی که اوضاع خوب پیش رفته یا نه. بیشک در شیرینیپزی هم که تجربهدار شوی، قلق کار دستت میآید. من اما به واسطهی نوع زندگیام هیچوقت فرصت و علاقهای به شیرینیپزی نداشتم. من؟ آدمِ شیرینی خریدنام، بسته به حال و روزم، از قنادیهای مختلف شهر.
آشپزی برای من مثل زندگیست. مثل زندگی روزمرهام. پرشتاب و رنگارنگ و ناگزیر. آشپزی شبیه روابط کوتاهمدت زندگیست. روابط روزمرهام، پرشتاب و رنگارنگ و ناگزیر.
به سید گفتم دلم میخواهد بروم توی غار. اینهمه آدم و اینهمه رابطه خستهام کرده. نپرسید با کی. گفت تو آدم غار نیستی. گفت تو با رابطههایت تعریف میشوی. معاشرتها و رابطهها را از تو بگیرند، هویتت را از دست میدهی. گفت تو زندگی و کارت را بر پایهی روابطت بنا کردهای. تو آدم معاشرتای. گفت من؟ تمام طول سفرها، توی هواپیما، لپتاپم جلویم باز است و کار میکنم. لپتاپ و هدفون و سکوت. تو اما دو ساعت که توی هواپیما مینشینی، کتاب و مداد به دست، از تویش چهارجور مهمانی و بیزینس و معاشرت درمیآوری. تو آدم قصهای. قصه و روایت و معاشرت. گفتم نهها! گفت تمام طول پرواز ورشو -که هر کدام جدا جدا آنلاین چکاین کرده بودیم و پرواز پر بود و صندلی هامان کنار هم نبود- تمام طول پرواز ورشو که ردیف پشتت نشسته بودم، نیمرخ صورتت را و نیمرخ مرد لهستانی کناریات را که نگاه میکردم، مکالمهتان را که گوش میدادم، حین سفر و تمام طول قرارهای کاری و غیر کاری و ضیافتهای شبانهی بعدش که میزبانشان همان مسافر غریبهی کناردستیات بود، میدیدم که چههمه بلدی راه خودت را از میان تمام چهرههای خستهی کنار هم نشستهی غریبه باز کنی و پیش بروی، چههمه به زعم خودت تصادفی، آدمهایی را پیدا میکنی که حین یک پرواز دو ساعته، دو پله کیفیت زندگیات را بالاتر میبرند.
به سید گفتم میخواهم پای سیب و دارچین درست کنم. خندید. به قهقهه خندید و گفت تو؟ تو و «شیرینیپزی»؟؟ توی کانتکت لیستت حداقل شمارهی دهتا شیرینیفروشی معروف شهر را داری. تو آدمِ «آماده» خریدنای. کافیست دو روز بنشینی توی خانه، به شیرینیپزی؛ روز سوم افسرده میشوی.
راستش ته دلم خودم هم میدانم آدم پای سیب پختن نیستم من. ویرم گرفته اما. دلم میخواهد خانهام بوی کره و سیب و دارچین بدهد. اینها را که به سید میگویم میخندد که «و کمی بوی بلو شانل و گوچی مردانه». متاسفانه سید مرا به خوبی میشناسد. و متاسفانهتر، یکی از باهوشترین آدمهاییست که دیدهام، بنابراین با تقریب بالایی اشتباه نمیکند. تاریخ دوستیام با سید به ده دوازده سال قبل برمیگردد. از آن دوستیهای خاموشِ بیحاشیه. دوستی نبود حتا، آشنایی بود شاید فقط، یا کمی بیشتر. از آنجور آشناییها که هرگز گمان نمیکنی روزی به وادی جدیتری برسد. رابطهمان اما همین تازگیها یکساله شده. و این عجیب است. تمام این دوستی و این رابطه و آنچه توی این رابطه از سر گذراندهام برایم عجیب است. هربار که میبینم چند سال قبل ردِ این آدم را کجاهای زندگیام دیدهام تعجب میکنم. هربار که خودم را، تصویر خودم را توی آینهی این رابطه میبینم شگفتزده میشوم. با سید، بارها و بارها «ترین»های زندگیام را تجربه کردهام، از خوش گرفته تا ناخوش، از رقیق گرفته تا غلیظ. رابطهای با اینهمه «ترین»، رابطهای عادی نیست. برای منی که آدمها طی چندماه برایم عادی میشوند و معمولی و کسلکننده، عادی نیست. سید میگوید این هم یک هوس جدید است. دو سه هفته ی دیگر از سرت میافتد. به سید نمیگویم چه همانجور که لپتاپ جلویش باز است و هدفون و سکوت، دلم میخواهد کتاب و مداد به دست بنشینم ساعتها، بیکه. میدانم جدیام نمیگیرد.
شیرینیپزی مثل رابطهی بلندمدت میماند. وقت و علاقه و تعهد میخواهد. باید دل بدهی به کار. زمان گَل و گشاد داشته باشی و آشپزخانهی روشن و دلباز و پیمانه و ترازو و لوازم مخصوص و مواد مرغوب و فر مناسب و صبر، سعهی صدر و صبر.
چند شب پیش، درست وقتی فکر میکردم دارم میروم و دیگر هرگز سید را نمیبینم، گفت تو هیچجا نمیروی. این رابطه، رابطه میماند. تا آمدم حرفی بزنم ادامه داد نه که نتوانی بروی. از قضا تو اگر یک کار را خوب بلد باشی همین زیر میز زدن و ترک کردن و رفتن است، اما این رابطه، رابطهی ما، دو سر دارد، یک سرش تویی، و آن سر دیگرش من. گفت از تو هیچوقت خیالم راحت نیست، اما این رابطه رابطه میماند، چون یک سر دیگرش منم، و توی این مدت، آنقدر خودم را میبینم که عوض شدهام و آنقدر تو را یاد گرفتهام، که نگهت میدارم. من؟ آستینهای پیراهنم را تا نوک انگشتهام کشیدم پایین، پاهایم را جمع کردم توی شکمم، روی مبل، و آرام گرفتم.
فکر کردم چه دلم میخواهد پایْ درست کنم. پای سیب و دارچین. فکر کردم دلم میخواهد خانهام بوی کَره بدهد، کره و وانیل و خمیر تازه و داغ. فکر کردم خریدن وسایلش سخت است، خب باشد. ممکن است خوب از آب در نیاید، خب در نیاید. دفعهی بعد بهتر میشود. فکر کردم حالا که برای اولینبار در زندگی دلم پایْدرستکردن خواسته، چرا درست نکنم. فکر کردم رابطهای که اینهمه «ترین» را از سر گذرانده، خوش و ناخوش، رقیق و غلیظ؛ لابد بضاعت یک پایْ را دارد.
حالا چند روزی گذشته. حالا بهترم. خیال میکنم پای سیب و دارچین درست کردهام، و خانه بوی کَره و پرادای اسپرت قرمز میدهد.
یادداشتهای شبانه --- سیلویا پرینت Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|