آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, August 29, 2017 یک همخوابگاهی داشتم، سال هفتاد و خوردهای. یک بچه مذهبی کرمانی و رقیقالقلب. شباهت بیاندازهای داشت به طلبههای ترم اولی حوزه. از همینهایی که ریششان تُنُک است و وقتی با آنها حرف میزنی، همیشه گردنشان کمی کج است و پائین را نگاه میکنند. یک جورهایی شرم و خجالت میون دو تا چشمون قشنگش لونه کرده بود و همیشه فکر میکردم شیشهی مربا را شکانده و آمده تا با شرمساری، عذرخواهی کند. اسمش خاطرم نمانده. مثلا علیاصغر. اتاقمان شش نفره بود. شش نفر از هر شش گوشهی این مرز و بوم پرگهر. هر از گاهی هم بابت اختلاف فرهنگی و اخلاقی، اصطکاک نرمی بینمان رخ میداد. یک شب قبل از خواب، علیاصغر پیشنهاد داد که چراغها را خاموش کنیم و دراز بکشیم توی رختخواب و صاف و صادق همدیگر را نقد کنیم و ایرادات همدیگر را بگوییم. شاید اینطوری اصطکاکهایمان کمتر دود کند. همین کار را کردیم. شده بود مثل شبهای عملیات. تا نصفهی شب از پشت خاکریزِ بالش و لحاف به همدیگر شلیک کردیم و خیلی صادقانه ریدیم به همدیگر و ایرادات دیگران را ریسه کردیم. نقد صادقانه و خانمانبرانداز. از فردا صبح اوضاع هزار برابر بدتر شد. اخلاق همه گهمرغی بود و تا دو هفته سرها در گریبان بود و به اکراه میآوردیم دست از بغل بیرون. همه دلخور و عبوس و بیشتر فحشها را هم علیاصغر خورد. بابت برداشتن پردهی ابریشمی و زیبای کتمان از روی مجسمهی کریه حقیقت. این وسط فقط یک چیز یاد گرفتیم. گاهی وقتها کتمان و دروغ، قلوب را سفت میچسباند به هم. حقیقت گاهی وقتها درست مثل یک آدم صد و بیست ساله است با گوشتهای آویزان. بهتر است تا یک کت و شلوار قشنگ کتمان تنش کنیم تا آن را نبینیم. این حقیقت تلخ. Labels: UnderlineD |
|
Comments:
Post a Comment
|