آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 5, 2017 من يك دختر نسبتا لاغر دارم. مدرسه ميرود. سر به هواست. ديكته و علوم و رياضي و تاريخش اصلا قابل قبول نيست. ورزشش خوب است. در نقاشي كشيدن جدي است. روابط اجتماعي اش دلسرد كننده است. اكثر اوقات گيج و دست و پا چلفتي است. هميشه انگار عجله دارد و انگار هيچ وقت راضي نيست. به ندرت خوشحال است. به دوستان من به زور سلام و عليك ميكند و ترجيح ميدهد اگر مهماني در خانه باشد يك كلمه هم صحبت نكند. عادت دارد قبل از غذا چيپس و پفك بخورد و خوشش نميايد دست پفكي اش را با آب بشورد، شلواري كه پايش است را شايسته تر ميداند و اهميتي نميدهد كه شلوار جينش نارنجي شود و به جاي اينكه از من خواهش كند كه شلوارش را بشورم تذكر ميدهد كه نبينم شلوارم را شسته باشي ها. حيوانات خيلي دوستش دارند. مهربان است. جز اينكه قبولش كنم(همانطوري كه هست) و دوستش داشته باشم، هر كار ديگري بكنم همان كاري است كه مادر پدرم با هم و با ما كردند و من هميشه متهمشان كردم به زور گفتن و به خودخواه بودن. خودم زورگو و خودخواه نيستم؟ من هم دقيقا دلم ميخواهد مادرم، پدرم، خواهرم، دوست پسرم، دختر نسبتا لاغرم، همكارم، محل كارم، شهرم، حكومت و مسولين ادارات شهرم هماني باشد كه من دلم ميخواهد. بنابراين تفاوتي در خودم و رهبر كشورم نميبينم. در خودم و راست گراهاي افراطي. در خودم و قاليباف. در خودم و هيتلر. اگر دختر نسبتا لاغرم هماني نباشد كه من ميخواهم زمين را به زمان نميرسانم كه عوضش كنم؟ چرا ميرسانم. دقيقا به همين خاطر است كه من دختر نسبتا لاغري ندارم. چرت محض گفتم كه دختر دارم. من اصلا بچه ندارم و فقط و فقط در صورتيكه بتوانم آدم ديگري شوم بچه دار خواهم شد. قبلا يك شوهر داشتم كه وقتي چيزي برخلاف ميلش بود پايش را ميكوبيد زمين، قهر ميكرد ميرفت شمال، يا قهر ميكرد نميرفت شمال عوضش صدايش را مي انداخت روي سرش يا سرش را ميكوبيد به فرمان ماشينش چون نميخواست گفتگو كند و اعتقادي به گفتگو نداشت و ترجيح ميداد به انفعال ايمان داشته باشد. بعد از چند وقت اطمينان پيدا كردم كه دلم نميخواهد حال و هواي خانه ام شبيه سريال هاي جم تي وي باشد. يك دفتر چهل برگ سياه كردم و نهايتا فهميدم تنها راه همان بهترين راه است و بهترين راه تنها راه: خلاص. آدم انتخاب خودش را خيلي راحت ميتواند كنار بگذارد و ثانيه اي هم احساس پشيماني نكند و تازه نيروي حياتش هم بيشتر شود اما آيا ميشود مادرم را هم بگذارم و بروم؟ اصلا تو بگو دقيقا هماني كه هيچ نقطه ي اشتراكي نميتوانم بين خودم و خودش پيدا كنم، هماني كه اصلا نميتواند از احساساتش خشمش نفرتش حرف بزند، همان راهي را رفته و ميرود كه من سالها تمرين كردم كه واردش نشوم، خب كه چي؟ تازه اين حرف ها هم نيست. سالها تمرين كردم كه واردش نشوم؛ نشدم؟ چرا شدم. بارها و بارها و بارها و بارها. هي وارد شدم و خارج شدم و خيلي شق القمر كرده باشم زودتر از او خارج شدم و ديرتر از او دومرتبه وارد شدم. همين. ميخواهم بدانم نميتوانم مادرم را با همين اخلاق و رفتار بپذيرم و دوست داشته باشم؟ حتما فقط در صورتي كه بشود هماني كه من ميخواهم دوستش خواهم داشت؟ خجالت آور نيست؟ ميبينيد، تفاوت من با زورگوهاي بزرگ تاريخ چيست؟ من كمتر مستبدم؟ تنها تفاوتمان اين است كه به راهي كه رفتم افتخار نميكنم. نميخواهم صبر كنم تا دير شود. ميخواهم قبل از رفتنشان بپذيرمشان و دوستشان داشته باشم و گور پدر هر كس كه حالش از كليشه ها بهم ميخورد. كليشه ها بيخود كليشه نشدند. Labels: UnderlineD |
|
Comments:
Post a Comment
|