آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, November 1, 2017
خانم دَلُوِی با خود گفت «نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی».
...
از خود پرسید، پس اهمیتی دارد، اهمیتی دارد که باید لاجرم بهطور کامل توقف کند؛ همهی اینها باید بدون او ادامه یابند؛ مایهی بیزاریاش بود؛ یا اینکه تسلّایی بود که باور کند مرگ پایان مطلق است؟ اما در خیابانهای تهران، در اوج و فرودِ همهچیز، اینجا، آنجا، او به نحوی باقی میماند، سید باقی میماند، در یکدیگر میزیستند، او، مطمئن بود، جزئی از درختان خانه بود؛ جزئی از آن خانه در آنجا، زشت، که داشت ذرهذره از هم میپاشید و میرُمبید.
خانم دلوى، با دخل و تصرف
Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|