آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, March 13, 2018
من همیشه درکی سطحی از ادبیات کلاسیک داشتم. مثلا کلاس اول دبیرستان شعری راجع به فرماندهای بود که زنها را درون رودخانهای در مرز شرقی ایران ریخت تا دست مغولها به آنها نرسد.
من اتفاق را درک نمیکردم. شاید زنها ترجیح میدادند به دست مغولها بیفتند؟ شاید میتوانستند فرار کنند؟ شاید برنامه بهتری داشتند؟
به هر حال الان میدانم که داستان درباره اپشنهای در پیش روی زندگی زنان در حمله مغول به ایران نبودهاست. در ادبیات کلاسیک اصلا زنان و اپشنهای آنها مطرح نیس. داستانی از زبان مردی و به جهت ارضا حس «من میدونستم این جوری میشه» تعریف میشود. حالا گیرم که شخصیت اول داستان زن باشد.
این مقدمه را گفتم که بگویم انتخاب مادام بواری برای خوانده شدن در شبهای بیقراری، انتخابی تخمی بود.
سعی کردم ذهنم را وا کنم و درک گنم گوستاو از خواننده داستان اِمای هیستریک چه انتظاری دارد.
مدتها بود که کتاب نخوانده بودم. یعنی در واقع خیلی وقت است که دیگر مثل گذشته نمیتوانم بخوانم. دلیلش این است که ناگهان جایی از داستان چیزی کاملا غیر انسانی، غیرواقعی و سطحی تو ذوقم میزند. کتاب را زمین میگذارم و دیگر ادامه نمیدهم.
از اِما میگفتم. زنک هیستریک به دنبال اشباح بود. به دیده گوستاو نمیدانست از زندگی چه میخواهد و برای همین نهایتا با خوردن ارسنیک کار دست خودش داد.
حتی شیوهای که ارسنیک را خورد هم ابلهانه بود.
میدانم که با نگاه سطحی داستان را توصیف میکنم، اما استیصال در کتاب امانم را بریده بود و گوستاو چارهای جز سطحینگری برایم نمیگذارد.
ظاهرا مشکل اِما گیر افتادن، هیستری ناشی از رویاپردازی بیمورد و اختلال دو قطبی بود. به نظرم گوستاو اختلال دو قطبی را به زیبایی توصیف کرده بود چون دوس پسر قبلی حمالم که اختلال دو قطبی داش رفتاری کاملا مشابه اِما از خودش نشان میداد، با این تفاوت که حتی قابلیت خوردن ارسنیک هم نداش. اما غیر از آن، اِما زنی بود که توسط یک مرد توصیف میشد. اعتقاد خاصی به شان زنانه ندارم، اما چیزی به غایت غیر انسانی در توصیف خواستههای اِما وجود داشت. نوعی شهوت ناحق.
اِما از گیر افتادن ناراحت بود. این را میفهمم چون خودم هم گیر افتادن کلافه و وحشیام میکند.
میخواستم در این باره بنویسم اما حالا میدانم این پست هیچ وقت به این قسمت نخواهد رسید و صرفا در ابعاد ادبی- استعاری متوقف خواهد شد.
بله میگفتم... اِمای گوستاو ریده بود و از نیمه کتاب ما میدانستیم که سرنوشتی شوم در انتظار هوسبازی اِما ست.
به هرحال آناکارنینا هم همین وضعیت را داشت و با توجه به این که من آن داستان را سالها قبل خوانده بودم انتظار نوعی مجازات را داشتم.
امّا به طور اسفباری نمیتوانستم اِما را تحلیل کنم. اِما زیادی پروتوتایپ بود. زیادی ناحق بود. مث کاراکترهای کوندرا نبود که تحت هرشرایطی حقی دارند. احساسی قابل تحلیل.
اگرچه خود کوندرا را هم دیگر درک نمیکنم. چند وخ پیش فک کردم جاودانگی را ورق بزنم. این کتاب همیشه ارضایم میکرد.
این دفعه نشد. بعد دو سه صفه زد توی ذوقم.
جایی بود که از فاصله بین دو نفر در تختخواب بعد از سکس حرف میزد. چیزی شوم و منحوس را توصیف میکرد. میگفت دو نفر به لبههای تخت میخزند تا بیشترین فاصله را از هم داشته باشند و به عبارتی پرایوسیی برای خود ایجاد کنند.
این اتفاق قطعا صحیح است. هیچ کس بعد از سکس در حالی که دستی زیر گردنش فرو شده و یا موهای همبسترش در دهنش فرو رفته خوابش نمیبرد و بعد از سکس هر موجود زندهای میخواهد استراحت کند. چیزی شوم، غمگین و یا ناراحتکننده در فاصله گرفتن بعد از سکس در تختخواب وجود ندارد.
اما کوندرا در توصیف این واقعه اغراق کرده بود. در تاکید بر «چیزی هست که من میدونم و شما نمیدونید» زیادی پیش رفته بود و این خوشآیند من نبود. این نگرش، مردانه بود.
به هرحال نمیتوان به این موضوع اشاره نکرد که متاسفانه کوندرا هم ادم است و نوشته هایش نشات گرفته از فضای کمونیستی دوره خود. کوندرا هم روزی پیر شده و نتوانسته برای خود ایمیلی باز کند و اسمارت فونش را چک کند. در نتیجه به تحلیل مردانه وقایع و پیرانه خود ادامه داده.
چیزی که میخواهم بگویم همین است. نوعی از روحیه تطبیقناپذیر و تاکید بر دیدن وقایع از زاویه خود. این موضوع در ادبیات کلاسیک و در توصیف کلاسیک مردان از زنان بسیار به چشم میخورد. چیزی قاطع، زمخت و تطبیق ناپذیر.
مثل اِمای گوستاو فلوبر. ملال اِما، انسانی نبود و انسانی نبودنش در تعارض با ملال واقعیی بود که به زعم من انسانها و مشخصا زنها درگیرش میشوند.
این طور نیست که چیزی روزی یهو دل انسانها را بزند. چیزهایی اتفاق میافتد که ذره ذره، مرحله به مرحله انسان را ملول میکنند. هیچکس بیدلیل ملول نمیشود. حتی افسردهترین زنها هم داستانی انسانی برای گفتن دارند.
برای همین عاشق شنیدن داستان زنها از زبان زنها هستم.
برای همین دوسپسرم را دوس دارم که اتفاقات زندگیاش زنانه و قابل توصیفاند. به دست میایند و فرایند شکلگیری دارند.
روزی سوار قطار شده شصت کیلومتر جابهجا شده با شور و هیجان دست دختری را گرفته به خانهای برده و با لذت شورت دختر را پایین کشیده. این هیجان، این فاصله طی شده برای دست زدن به تن دختر واقعی است و به یاد آوردن سالگردش کاملا انسانیاست.
اما مردهای دیگری میشناسم که توصیفاتشان از عشق و یا سکسشان انسانی نیست. نزدیک کردن تصویر عشق به مریم مقدس و یا تعریفِ دختر کردنشان معادل گاییدن پاملا اندرسون است.
به هرحال هیچ کدام درست نیست. چون هر عشق و سکسی صحنات بامزه و واقعیی دارد و ندیدنشان و در نظر نگرفتنشان صرفا از زمختنگری و شاید سطحینگری ناشی میشود.
من هم به تقلید ازکلیشه مردانه از توصیف زنان، نوعی زمختی دارم. در پوشش و در نحوهای که خودم وقایع خودم را توصیف میکنم.
من هیچ وخ ابعاد حسی وقایع خودم را توصیف نمیکنم. به حس پشت میکنم و آمادهام تا در صورت گیرافتادن با پنجه قفس را باز کنم.
اما میفهمم که این همهی ابعاد واقعه نیست. اِما صرفا کسخل و ناراضی نبود. مشکلی داشت و آن مشکل احتمالا کاملا انسانی و واقعی بود.
این متن بلند را نوشتم که بگویم چه شد که فکر کردم باید کتاب بخوانم و بعدتر در دانشگاه چه شد.
Labels: UnderlineD |
|
Comments:
Post a Comment
|