آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, April 6, 2018 دوست داشتم روزمرهنویس خوبی باشم ولی نیستم. در واقع مسائل روزمره را منبع الهامی برای خطابههای قلنبه میکنم. در هر چیز دنبال کنایه هستم و مسائل روزمره را مصداقی برای مطرح کردن چیزهای گندهتر میکنم. منظور از "گنده"، ارزشمند تر نیست؛ منظورم دقیقا گندهتر است. احتمالا این ویژگیام ناشی از پیشینه ادبیام است. مثلا در کتاب خواندن به میلان کوندرا میچسبیدم و مارکز را درک نمیکردم. نمیفهمیدم چرا این همه وقت صرف "توصیف میکند". احساس میکنم رسما مناسبتی مینویسم. بنابراین روزها میپَرَد و من از حسم نسبت به روزها نمینویسم. یعنی حسم را مینویسم ولی توصیف صرف ندارم. تعریف نمیکنم که عید شد و رفتیم مشهد و خوش گذشت که یادم بماند. اینها را تعریف میکنم که نتیجهای بگیرم. الان در سنی هستم که دوست دارم بتوانم توصیف کنم، بدون اینکه نتیجهای بگیرم. بدون اینکه بخواهم گرهای از خودم باز کنم. شایدم بحث سن نیست، بحث "مود" است. چون یادم میآید که ده سال پیش از اینکه صرفا "توصیف" کنم گریزان بودم. احساس میکردم باید پوستهای را بشکافم و به زیرش برسم. شاید کلا همینم. شاید ذات تحلیل را دوست دارم. در کار علمی هم همینم. دوست دارم تحلیل کنم. نوشتههای حامد قدوسی را هم برای همین دوست داشتم. دبیرستانی بودیم و او قاعدتا ده سالی از ما بزرگتر بود. از اقتصاد مینوشت و به روزمره ارتباطش میداد، تحلیلی میکرد و من شگفتزده میشدم که چطور ارتباطی نامرئی بین وقایع پیدا میکند. آدمی بود که هویت داشت و علم را قابل درک میکرد. دی ماه بود که قرار بود ببینمش. در دانشگاه علامه ارائه داشت و من در زندگیام از دیدن کسی که علمی باشد انقدر هیجانزده نبودم. حتی روز مصاحبه دکترایم هم احساس هیجانی از این جنس نداشتم. این هیجان، فرق میکرد. دوست داشتم ببینم شمایل واقعی آدمی که علمیست ولی قاعدتا عنتر نیست، زندگی دارد، زن دارد، خوشبرخورد است، در فضای مجازی میچرخد و قهوه دوست دارد چه شکلیت. خوب بود. به صورت سه بعدی هم خوب بود. چیزی که میگفت را میفهمیدم و دغدغه فهمش را داشتم. مساله بیربطی نبود که به تخمم نباشد. میتوانستم ارتباط بین مسائل را پیدا کنم. نفس راحتی کشیدم. پس می شد عنتر نبود و علمی بود و خوب ماند و افسرده نشد و به زندگی امیدوار ماند و وا نداد. با زندگی شخصیاش کار ندارم که این موضوع به من نه ربطی دارد و نه میخواهم بدانم. من دنبال دیدن آدمی استاندارد و علمی بودم که دیدم و دلم شاد شد. بعد از ارائهاش دو سه جمله با هم حرف زدیم بعدش انقدر خوشحال بودم و همان سه چهار جمله چنان انرژیی ازم گرفته بودکه مستقیم پیچیدم توی هانی و یک پرس آلبالوپلو و سالاد و مقدار زیادی ژله خوردم. همه اینها را با لذت فرو دادم. در واقع هانی دستاورد دوست پسرم است. اگر بنا به ناهار خوردن و پول خرج کردن باشد، انتخاب دوستپسرم هانی است و با تهبندی در کافهها خودش را گول نمیزند. احساس کردم یا بدست آوردن دوست پسر فعلیم و دیدن حامد قدوسی به آنچه که میخواستم و شبیه به من است نزدیکتر شدم. حقیقتش بعد از دیدن حامد قدوسی بود که به فکر انصراف از دکترایم افتادم. دیدم من با این دکترا آن آدمی که میخواهم نمیشوم. سربار، نقنقو و حمال. این را نمیخواستم. دوست داشتم جایی کار کنم که سوپروایزم از کار علمیاش راضی باشد. در صورت من تف نکند و دائم زیر کش شورتش را نخاراند و به دنیا به دیده تحقیر و منفعل نگاه نکند، چون ظاهرا آدمهای دیگری بودند که با بشاشیت کارشان را انجام میدادند و زندگیشان را دوست داشتند. این نقطه آن نقطهای بود که من باید جسارت به خرج میدادم؛ به نظرم هر آدمی در زندگی چند نقطه حساس دارد که در آن باید متناسب با شرایطش تصمیم بزرگی بگیرد و جسور باشد. آن نقطه و آن تصمیم در زندگی هر آدمی متفاوت است اما هر آدمی وقتی به آن نقطه میرسد، می داند که به آن نقطه حساس از زندگیاش رسیده است. برای من تصمیم بین این بود که : الف: بمانم، دکترایم را بخوانم. استاد حمالم نیاید. من مذلت بکشم. سرکوفت بخورم و تا ابد سر ملت ناله کنم که من چه استعداد فوقالعادهای بودم و سه سال بعد با منت دکترای متوسطی بگیرم که در اعلامیه ترحیم احتمالیام سر اسمم از کلمه دکتر استفاده شود؛ در عوض حاشیه امنم را نگه دارم. ب: بروم، جای دیگری دکترای دیگری از نو بخوانم که بیشتر شبیهم باشد، آدمهای جدیدی ببینم. بزرگتر شوم و در عوض حاشیه امنم را رها کنم و سه سال زحمت را از نو بکشم. من "ب" را انتخاب کردم. در کل آدم جسوری نیستم فقط به غلت زدن در بدبختی علاقه خاصی ندارم و نکته دیگر این بود که احساس کردم به آن نقطه حساس از زندگی ام رسیدم که بهتر است ترس از تغییر وضعیت عامل تصمیمم نباشد چون بغیر از ترس از دست دادن حاشیه امن، مطلقا هیچ دلیل دیگری برای غلت زدن در کثافتی که درش افتاده بودم نداشتم. اینها را گفتم که به این برسم: چند روز قبل فیلم "پُست" اسپیلبرگ را دیدم. آخرهای فیلم مریل استریپ باید تصمیم بگیرد که خبر را در روزنامه چاپ کند، وظیفه حرفهایاش را انجام دهد، در عوض با دولت ریگان درگیر شود و یا سکوت کند، حاشیه امن را نگه دارد و در عوض پشت چیزی که میداند نایستد. این درگیری من را دیوانه کرد. آنجا که مستاصل بین چهار مرد که دوره اش کرده بودند، قبولش نداشتند و در جایگاهی ایستاده بود که خودش هم خودش را قبول نداشت. زنی بود که در چهل و پنج سالگی مجبور شده بود نقش زینتی شوهر مردهاش را ایفا کند. جایگاهی که نه میخواست و نه آموزشهای لازم برای قرار گرفتن در آن موقعیت را دیده بود. این وضعیت شبیه وضعیتی بود که در سریال کراون ملکه الیزابت دچارش شد. قرار گرفتن در مقامی که آمادگیاش را نداری، مترسک شدن و مترسک شمرده شدن و مجبور به مواجه شدن با چیزی بزرگتر از خودت در حالی که اصلا آمادگی اش را نداری. به هر حال مریل استریپ تصمیم جسورانه ای گرفت. صحنه بعد پس از پیروزی در دادگاه از مریل میخواهند که برای مردم صحبت کند. زن عوض نشده، همان آدم است. جمله بندی آمادهای ندارد. در سکوت از پلهها پایین میآید اما از بین زنهای دیگری رد میشود که نگاهش میکند. به نظر من چهرهاشان تحسین ندارد. بهت قرار گرفتن در موقعیت جدید دارد. در این صحنه این زن تصمیم جسورانهای گرفت که ناخداگاه باعث شد زنهای دیگری هم فکر کنند میتواند بیشتر باشند. اینها را گفتم که بگویم نمیتوانم از روزمره بنویسم. اما این ارتباطها و فلشبکهای اجتماعی و ارتباطشان با چیزهایی که بلدم همیشه هیجان زدهام میکند. مدیون همه آنهایی هستم که با بودنشان و نوع زندگیشان بهمان نشان میدهند میشود جورهای دیگری هم بود که شبیهتر به خود آدم باشد. آنهایی که سربزنگاه تصمیمگیریهای بزرگ، راه های جسورانهتر را انتخاب میکنند و هرچند سخت و هر چند با تزلزل، حاشیه امن را رها میکنند. Sent from my iPhone Labels: UnderlineD |
|
Comments:
Post a Comment
|