آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, May 2, 2018 با پولانسکی به وضوح بهترم. هم حال بهتری دارم و هم آدم بهتری شدهام. این را دوستان و اطرافیان نزدیکم مدام به من یادآوری میکنند. شاید هم همین است که هست. شاید همینجوریست که میگویند و خودم حواسم نیست. گاهی صبحها مچ خودم را میگیرم که با خلقی خوش و نیشی باز توی تخت غلت میزنم و کش میآیم و دنیا زیاد هم بیهوده نیست. گاهی حین دم کردن چای مچ خودم را میگیرم که دارم سوتزنان ترانهای را در مغزم تکرار میکنم. و اخیرا حواسم جمع شده به این که دارم میوه میخورم و سالاد میخورم و قرصهای ویتامین، و ورزش! لیترالی ورزش. البته این یکی را بیشتر مدیون مرجانام تا پولانسکی، اما همگان معتقدند از پولانسکی به اینور آدم بهتری شدهام و تحملم برای اطرافیان راحتتر شده. گوود. فکر که میکنم، مهمترین و بدیهیترین ویژگی پولانسکی این است که آدم معقولیست. آدم ی معقول و بیحاشیه. با دوز مناسبی از فرهیختگی، خوشتیپی، خوشلباسی، خوشمعاشرتی، خوشسفری، خوشسکسی، با سلیقهای مناسب از آرت و سینما و ادبیات و لباس و لوازم منزل و ادوکلن و لوازمالتحریر و مشروب و گجتهای مختلف باحال و آی او اسباز و لوازمالتحریر و لوازمالتحریر و آخ که لوازمالتحریر. فکرتر که میکنم، مهمترینتر ویژگیاش این است که کاری به کار آدم ندارد. بلد است چه جوری دور بایستد که دم من نرود زیر دست و پایش. باهاش انگار خودمم. معذب نیستم از پارتنر داشتن. رفیق قدیمیام شده. سرش به کار خودش است و توی میهمانیها بیحاشیه است و توی رابطهی دونفرهمان بیحاشیه است و بلد است چه قدر باشد چه قدر نباشد. خودش را تحمیل نمیکند و این جذابترین ویژگی هر پارتنریست توی رابطه. از من انتظار دوستدختر نرمال هم ندارد راستی. این جذابترش هم میکند. و به طرز غریبی بلد است بیخودی کنجکاوی نکند و سوال نپرسد. کاری را که دوست دارد، برایت میکند. کاری را که دوست داری، برایت میکند. و میرود پی کار خودش. بی که. قبلنها معتقد بودم امکان ندارد ور فرهیختگی (به زعم من و با سلیقهی من)، و ور فان و جذابیت (باز هم به زعم و سلیقهی من) همزمان توی یک پارتنر پیدا شود. لذا به سلکشنی از پارتنرها معتقد بودم، هر کدام برای موقعیتی. یکی خوشبدن و خوشسکس بود برای رختخواب، یکی خوشتیپ و خوشسر و زبان بود برای معاشرتهای رسمی، یکی مغز عجیب و غریبی داشت برای حرفهای بالاتر از فهم من، رفقایی هم همسلیقه توی کتاب و توی سینما و توی تفریحهای فرهنگی و غیرفرهنگی. بعد که پولانسکی را دیدم، بعد از چند بار معاشرت، با خودم فکر کردم که اوه، حتما این آدم بسیار بدسکس است. چون نمیشود پکیجی اینهمه مطابق میل من. بعد فکر کردم زودتر ببینم جریان چیست. و بعد دیدم اوه، فرضیهام از بیخ و بن غلط است. اوایل فکر میکردم یکی از خوشسکسترین پارتنرهاییست که داشتهام. بعد دیدم خوشسکسترین پارتنریست که داشتهام تا حالا. بعد دیگر کمکم مونوگام شدم و معقول شدم و همینی شد که شد. یک روز میم خیلی دوستانه (شما بخوانید خصمانه) گفت هانی، بزرگترین شانس زندگیتو آوردیا. پولانسکی را میگفت. آمد بهم بر بخورد، که نخورد راستش. راست میگوید به نظرم. جامعالاطراف و مانعالالوات! |
|
Comments:
اللهم الرزقنی انشاءالله
اللهم الرزقنی انشاءالله
پارتنر خوب داشتن میشه یه عادت ِ آدم خوار مثل نوشتن . هر چه بیشتر عادت کنی به کوتاه تر بودن مدت پارتنرت، کمتر حوصله بودن باپارتنرطولانی مدت را می کنی.. مثل نوشتن است. هر چه بیشتر عادت کنی به خوردن حرف هایت، کمتر حوصله شنیدن حرفهای دیگران را می کنی. مثل نوشتن است. هر چه بیشتر عادت کنی به کمتر عشق ورزیدن، کمتر حوصله پذیرش محبت را پیدا می کنی. بعدتر ها، روزی می رسد که نه می توانی بنویسی، نه می توانی بخوانی، نه می توانی حرف بزنی، نه می توانی گوش کنی، نه می توانی دوست بداری، نه می توانی بگذاری دوستت بدارند. پس آنها که می نویسند می دانند ناتوانی در نوشتن یعنی چه! اما عاشق، نمی تواند بفهمد ناتوانی در دوست داشتن چه معنی دارد. باید عادت کنی کمتر عشق بورزی…تا بفهمی آیا پارتنرت بزرگترین شانسته یا نه؟
Post a Comment
|