آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Wednesday, July 4, 2018


رفتم توی بالکن به گلدون‌ها آب بدم، دیدم اوه چه بادی داره می‌آد و نگران شدم نکنه درخت‌ها بشکنه. بعد تو ذهنم اومد: «در کوچه باد می‌آید» و ناخودآگاه ادامه‌ش: «این ابتدای ویرانی است» و فکرکردم این شاید واقعن هم ابتدای ویرانی باشه. این شرایط رو می‌گم. وضع مملکت و تحریم‌ها و گرون‌شدن دلار و کم‌آبی و ...

من که خودم رو برای بدتر از این آماده کرده‌ام. البته منظورم اصلن این نیست که لزومن اوضاع بدتر می‌شه، از صمیم قلب امیدوارم که نشه. اما خب آدم این شرایط رو که می‌بینه عجیب نیست که به بدترشدنش هم فکرکنه.

چند وقت پیش که یهو دلار دوباره رفت بالا و هر روز صبح یه قیمت جدید و بالاتر می‌اومد و به تبع این التهابات بازار ارز، خیلی چیزها گرون‌تر شد، بعد از چندین روز اعصاب‌خوردی و افسردگی و رسیدن کارم به خوردن کلرودیازپوکساید و سایر آرام‌بخش‌ها، نشستم با خودم فکرکردم خب می‌خوای چی‌کار کنی الان؟

چیزی که برام مشخص بود و هست اینه که هر چی بشه و هر اتفاقی بیفته مملکت و خانواده‌ام رو ول نمی‌کنم برم خارج. البته این یه انتخاب شخصیه و فضیلتی براش قائل نیستم و برای بقیه نسخه نمی‌پیچم اما سال‌هاست که من آدم رفتن نبوده‌ام، الان هم نیستم. حالا ممکنه اوضاع خیلی بدتر شه، فشار تحریم‌ها بیش‌تر حس شه، وضع اقتصادی مردم و خودم بدتر و بدتر شه، دیگه نتونم سفر برم، برق‌ها بیش‌تر بره، آب جیره‌بندی شه، بدتر از همه جنگ شه. در اون صورت هم، من هم مثل هر کدوم از هشتاد میلیون آدم دیگه، می‌مونم، سختی‌ها رو تاب می‌آرم و سعی می‌کنم درست‌ترین رفتار رو داشته باشم.

من نمی‌خوام بدبین باشم. من هم دوست دارم یه معجزه‌ای شه و اوضاع یه‌دفعه تغییر کنه اما ور واقع‌بین ذهنم می‌گه این خبرها نیست. باید خودم رو آماده کنم برای روزهای بدتر. روزهای بدتری که البته حق ما نیست، حق این مردم نیست اما متاسفانه داره اتفاق می‌افته انگار.

از یه طرف ترامپ و عربستان و اسرائیل و ... همه‌ی توان و قدرتشون رو گذاشتن که نه تنها این حکومت رو که به‌نظر من ایران رو به قهقرا ببرن و از این طرف هم که متاسفانه بخش بزرگی از حاکمیت مدام در راه انکاره و سفت و سخت مقاومت می‌کنه در مقابل هر تغییری.

از بازرگان نقل شده که پیش از انقلاب تو دادگاه گفته:  «ما آخرین گروهی هستیم که با زبان قانون با شما صحبت می‌کنیم... این حرف را به گوش آن بالایی‌ هم برسانید.» حالا انگار یه بخش مهم تصمیم‌گیر تو جمهوری اسلامی هم می‌خواد سیخ تا ته‌ش بره و ترمزهای این قطاری که همه‌مون توش هستیم رو بکنه و دوربندازه و هیچ هشداری رو نشنوه.

یه امید خیلی اندکی هم البته دارم که مجموعه‌ی حاکمیت شرایط رو درک کنه و تصمیم بگیره روی‌کرد درست‌تری رو پیش بگیره، فساد رو کاهش بده، تلاش بیش‌تری کنه که با استفاده از نظر اقتصاددان‌ها و متخصصین وضعیت اقتصادی رو سامان بده، آزادی‌های سیاسی و اجتماعی رو بیش‌تر کنه، حقوق بشر رو رعایت کنه، دست از دشمنی عجیبش با زن‌ها برداره و تبعیض جنسیتی رو کاهش بده، حرف منتقدین رو بشنوه، محصورین رو آزادکنه و تو این شرایط سخت، دست‌کم به مردمش احترام بیش‌تری بذاره و اجازه بده حکومت و مردم به هم نزدیک‌تر شن که خیلی خیلی نیاز به چنین چیزی حس می‌شه تو این زمان.

تنها کاری هم که تو این شرایط از دست من برمی‌آد اینه که مسئولانه‌تر از قبل زندگی کنم. چه تو زندگی شخصی و چه تو رفتارم به عنوان یه شهروند جامعه. مثلن حواسم بیش‌تر به مصرف درست آب و برق باشه تو این کم‌بودها، تو کارم حرص نزنم، سعی کنم به‌تر از قبل درس بدم و رفتار درست‌تری با شاگردهام داشته باشم، انرژی بیش‌تری بذارم تا کیفیت کتاب‌هایی که می‌نویسم بالاتر بره و به درد آدم‌های بیش‌تری بخوره، به شایعات دامن نزنم، به منفعت خود تنهام فکرنکنم و خودم رو بخشی از جامعه ببینم.

یه چیز هم خیلی روشن و سرراست بگم، من به براندازی هیچ اعتقادی ندارم. هنوز عمیقن بر این باورم که مشی اصلاحگرانه و رفرم کم‌هزینه‌ترین و درست‌ترین راهه. منظورم از اصلاحگری هم کارها و رفتار اصلاح‌طلب‌های فعلی و آدم‌هایی مثل عارف نیستن اصلن، بلکه اصلاحات به عنوان یک منش و یک شیوه است.

حالا شما بیا بهم فحش بده که آره تو طرف‌دار رژیمی و استمرارطلبی و فلان اما من ترجیح می‌دم تو این شرایط و تو هر شرایطی راهی که به‌نظرم درست‌تره رها نکنم و به یه امید واهی بچسبم. ترجیح می‌دم اگه لازم باشه باز هم برم پای صندوق رای تا این‌که شورش کور کنم و مملکت رو ببرم سمت یه آینده‌ی نامعلوم و ترسناک که ده‌ها سناریوی خطرناک براش قابل تصوره. از جنگ داخلی و اوضاعی مثل سوریه بگیر، تا جدایی قومیتی و پاره پاره شدن کشور تا گرفتارشدن دست گروهی مثل فرقه‌ی رجوی که به‌نظر من سگ تندروترین بخش حکومت فعلی هم شرف داره به اون‌ها.

این مملکت روزهای سخت کم نداشته، تا اون‌جایی که من یادم می‌آد و به چشم دیدم ما روزهای سخت جنگ و همه‌ی مشکلات دهه‌ی شصت رو پشت سر گذاشتیم و زنده موندیم. الان هم یه طوری می‌شه دیگه. تلاش می‌کنیم دست‌جمعی و از پسش برمی‌آییم. ماها ممکنه ناراحت باشیم، دل‌گیر باشیم، حتا فحش بدیم، اما شک ندارم تو وجود تک‌تک‌مون یه بخشی هست که عاشق این آب و خاکه. همین جام‌جهانی رو نگاه کنید که چه‌طور با برد تیم‌مون خوش‌حال می‌شدیم و با باختش اشک می‌ریختیم. بابا این‌جا وطنمونه، دوستش داریم و دلمون براش می‌‌تپه. چه‌طور بی‌خیالش شیم؟

اسلاونکا دراکولیچ کتابی داره با عنوان «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتا خندیدیم» که از تجربیاتش بعد از فروپاشی یه نظام ایدئولوژیک می‌گه. من نمی‌دونم کی ولی شک ندارم یه روزی می‌آد که ما هم بتونیم بگیم: آن روزها گذشت، ما ماندیم و حتا خندیدیم.

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025