آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Wednesday, May 8, 2019


ظاهراً من از عهده‌ی توضیح چرایی این مطلب که نمی‌خواهم دیگر با ن. همخانه باشم عاجزم. از روزی که این تصمیم را گرفتم هر کسی ازم پرسید خب چرا دیگر نمی‌خواهی همخانه‌ی او باشی؟ من نتوانستم توضیح درخوری ارائه کنم. همیشه یک سری غُر همیشگی توی آستینم داشتم که یعنی فلانی بی‌مسئولیت‌ است یا ریخت‌وپاشش زیاد است و این آخری‌ها هم همین‌ها را به کار می‌بردم ولی واقعاً برای خودم هم سوال شده که چرا حالا دیگر به همه می‌گویم کارد به استخوانم رسیده و «دیگه نمی‌تونم». یک زمانی من خودم جزو آدم‌هایی بودم که به همه می‌گفتم با هم گفتگو کنید. ما آدم‌ها همین یک راه چاره برایمان باقی مانده و اینقدر اطلاع از منویات درونی هم را به حدس و شهود واگذار نکنید و سعی کنید به کمک هم موانع زبان را از پیش پای هم بردارید. که گفتگو اغلب مشکلات را حل می‌کند و فقط کافیست امتحانش کنید. هنوز هم اغلب اوقات همین‌ها را می‌گویم ولی این بار دیدم که حتا علاقه‌ای به حرف‌زدن هم ندارم. من و ن. شده‌ایم مثل آدم‌ها توی روابط به بن‌بست رسیده که فقط همدیگر را تحمل می‌کنند و دیگر حتا کشش جروبحث با هم را دارند. شبیه کسانی که روزها با هم مماشات می‌کنند و وانمود می‌کنند همه‌چیز روبراه است تا شب بروند بنشینند پیش رفقاشان و پشت سر دیگری حرف بزنند و با حرف‌های تکراری و توجیهات عبث اطرافیانشان را هم کلافه کنند. البته این بیشتر مشکل من است. می دانم او هنوز می‌خواهد حرف بزند. ولی حرف راجع به چی؟ گفتگو برای چه هدفی؟ ما ده‌ها بلکه صدها بار راجع به چیزهایی که برای هرکداممان تحمل‌ناپذیر بوده است صحبت کرده‌ایم (بیشتر این من بودم که زبان به شکایت گشودم)، به توافقات جدیدی بینمان رسیدیم ولی باز به دو روز نرسیده دوباره همان آش و همان کاسه.

ژیل دلوز در کتاب مذاکراتْ تاسف‌بارترین روابط را آنهایی می‌داند که در آن زن یا مرد نمی‌توانند لحظه‌ای مشغول و یا خسته باشند بی آنکه با جملاتی همچون «اتفاقی افتاده؟» یا «چیزی بگو» و امثالهم مواجه نشوند. رابطه‌ی من و ن. هم یک مدت زیادی است که چنین کیفیتی پیدا کرده. من از روابطی که طرفین مجبور باشند سیر تا پیاز همه چیز را برای هم توضیح دهند بیزارم. فکر می‌کنم چیزی به اسم عقل سلیم میان تمام انسان‌ها قرار داده شده و آدم‌ها می‌توانند دست‌کم بدیهیات را با توسل به آن دریابند و دیگری را در موضع بازجویی بابت هر چیز کوچکی قرار ندهند. این ماه‌های اخیر از طرف دیگر من همواره احساس می‌کردم که شده‌ام مادر ن. که او همان انتظاراتی را (البته به‌زبان‌نیامدنی و نه‌چندان عیان) از من دارد که از والدینش. که همان حمایتی را طلب می‌کند که فی‌المثل مادرش به او می‌دهد و تاب‌آوری این مساله برای من بسیار دشوار و بغرنج بود. حتا چندبار به رویش هم آوردم و سعی کردم به شوخی و جدی به او بفهمانم که اگر کاری برای زندگی مشترکمان انجام می‌دهم نیاز به تشکر (مامان مرسی) ندارم و آن چه مرا خوشحال می‌کند این است که او هم گوشه‌ای از بار مسئولیت‌ها و وظایف را به دوش کشد.
واقعیت این است که کل ماجرای با هم زندگی کردن و همخانه داشتن، غالب اوقات یک سری ماجرای معمولی و پیش‌پاافتاده‌ست که از فرط پیش‌پاافتادگی گاهی به ابتذال تنه می‌زند. همزیستی مسالمت‌آمیز که دینامیسم درونی و ضرباهنگ خود را حتا با وجود مشکلات و دعواها حفظ می‌کند آن شکلی از زندگی است که دربرابر این امور پیش‌پاافتاده با ادراکی مشترک روبرو می‌شود. قرارداد نانوشته‌ای وجود دارد که شما را مجاب می‌کند برای حفظ و ارتقای کیفیت زندگی مشترکتان از چیزهایی که موجب رنجش خاطر همدیگر می‌شود اجتناب کنید یا آن را در خفا برگزار کنید. هر دو نفر آدمی که با زندگی با هم خو گرفته باشند درست و دقیق از این موارد باخبراند، دیگر درباره‌اش صحبت نمی‌کنند و وجوه روزمره‌ و اجباری زندگیشان را به سکوت و مدارا برگزار می‌کنند. ن. اما اینطور نیست و ما گویی همواره باید راجع به مبتذل‌ترین و کم‌مایه‌ترین بخش‌های زیست روزانه‌مان هم با هم «بحث» کنیم و وای که من متنفرم از یادآوری دوباره و چندباره‌ی اینکه فی‌المثل وظیفه‌ی من نیست همواره کثافت توی دستشویی را تمیز کنم. 
آن شب حدود ساعت ۱۱ آمد روبرویم نشست. پرسید با من سیگار می‌کشی؟‌ گفتم نه (جوابی که اغلب بهش می‌دهم چون واقعاً کم سیگار می‌کشم و قصد دارم کمترش هم کنم). گفت «تو هم قصد داری با من بدفاز باشی؟» من نمی‌خواستم جوابی بدهم و گفتم «دارم فیلم می‌بینم، لطفاً بعداً راجع بهش صحبت کنیم». و بعد بغض کرد و از مادر یکی از اقوامش گفت که در بیمارستان بستری است و حال خوشی ندارد. من عامدانه و با سردی و بی‌اعتنایی گفتم فکر نمی‌کنم امشب بتوانم با او همدردی کنم و پای درددلش بنشینم. و واقعاً هم نمی‌توانستم در میانه‌ی آن جنگ سرد باب مصالحه را بگشایم و بنشینم و شنونده‌ی حرف‌هایش باشم و واکنش همدلانه‌ای نشان دهم. ن. بعد از این گفتگو لباس پوشید و از خانه زد بیرون. من ماندم و فیلم ناتمام و اعصاب به‌هم‌ریخته و آغاز سردرد. من فقط می‌خواستم بینمان سکوت برقرار باشد ولی همخانه‌ام این را نمی‌فهمید. یکی از اساتید ما یک بار به بچه‌ها گفته بود شما علوم‌اجتماعی‌خوانده‌ها در روابط عاطفیتان نه پارادایم‌های جامعه‌شناختی را بلدید استفاده کنید و نه روان‌شناختی و به همین خاطر هم مدام خراب می‌کنید و گاف می‌دهید. من واقعاً نمی‌دانم باید با این وضعیت پیش‌آمده در زندگی‌ام چه کار کنم و چه رویکردی در پیش بگیرم که متهم به بی‌عاطفگی و بی‌ملاحظگی نشوم.   
فرانسس ‌ها[1] -یکی از فیلم‌های مورد علاقه‌ام راجع به دو دختری که همخانه‌ی هم‌اند ولی بعد به دلایلی جدا می‌شوند- صحنه‌ای دارد که در آن گرتا گرویگ (فرانسس) همخانه‌اش سوفی را بعد از مدت‌ها دیده و بعد رو به او می‌گوید «با من مث دوستی که فقط یه قرار سه‌ساعته‌ی برانچ باهاش می‌ذاری رفتار نکن». من نمی‌خواهم -فقط- رفیق/همخانه‌ی شب‌های فاصله‌گرفتن از خانواده برای دیدن دوست و آشناها و مهمانی‌گرفتن و سیگار کشیدن باشم. نمی‌خواهم با من طوری رفتار شود انگار صاحبخانه منم و او مهمان من است که فقط چند شب در هفته در این خانه اقامت کوتاهی دارد و می‌رود. من نمی‌خواهم از گفتگو بگریزم چرا که کماکان  به اثر معجزه‌آسای آن ایمان دارم اما هر چه بیشتر می‌گذرد، بدبینی‌ام به کسانی که حماسه‌ای از امر روزمره می‌سازند و یا تصویر نجات‌بخشی از صحبت درباره‌ی آن ارائه می‌دهند، بیشتر می‌شود. رابطه‌ی ایدئال من آن ارتباطی خواهد بود که دو طرف بی‌نیاز از صحبت  و کشمکش بر سر امور عرفی و تکراری زندگی، به یکدیگر فضا بدهند و تنها زمانی باب گفتگو را بگشایند که باور داشته باشند قادرند معنایی نو را جستجو کنند. که قرار نیست حرف‌های تکراری را برای هزارمین بار برای هم هجی کنند و پرونده‌ی دعواهای بی‌سرانجام قدیمی را از اساس بگشایند تا نقاط ضعف یکدیگر را کین‌توزانه به هم یادآوری کنند و بی‌پروا با کلماتشان به صورت هم پنجه بکشند. قلّت زمان اینطور بی‌رحمانه مقابل ماست و ای کاش ای کاش همخانه‌ی آدم می‌توانست عوض شود.  

[1]Frances Ha

Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025