آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, July 26, 2019 میانسالی برای من غیر از همین چروک خزنده کنار چشم هیچ نشانه ای محسوس دیگری نداشت جز همین کوچک شدن آرزوها. هنوز نمی دانم این آرزوهایم هستند که کوچک شده اند یا این منم که به «روزمره بودن» عادت کرده ام. عادت، شاید کلمه بدی باشد. عادت یعنی اخت شدن از سر ناچاری ولی من از سر ناچاری به «روزمرگی» عادت نکردهام. من انگار ناگهان متوجه زیبایی نادیده گرفته شده و تحقیر شده «روزمرگی» شده ام.
یک داستان عبرت آموزی بود که سینه به سینه روایت میشد و احتمالا مرجعش یکی از همین کتابهای سبک از جهان دل بِکن و زندگانی کن، یا همان ژانر مقابل «سنگ فرش هر خیابان از طلاست» ، یا شاید پائولو کوئیلو بود که میگفت پیرمردی آمریکایی کنار پیرمرد ماهیگیر مکزیکی روی تخته سنگی کنار دریا نشسته بود و ماهی می گرفت. مرد آمریکایی به ماهیگیر گفت من چهل سال کار شبانه روزی کردم, قائم مقام فلان شرکت شدم , به شهرت رسیدم تا بالاخره پارسال خودم را بازنشسته کردم و به خانه ییلاقیم در این شهر کوچک نقل مکان کردم تا به فقط زندگی کنم و بتوانم هر روز صبح زود بیایم اینجا ماهیگیری.آنوقت پیرمرد ماهیگیر همانطور که چشم دوخته بود به امتداد قلابش در آب میگوید و من هیچکدام از این کارها که تو کرده ای را نکرده ام, هیچ جایزه ای نبردم ولی ۵۰ سال است هر روز صبح می آیم اینجا و ماهی میگیرم.
متاثر شدید؟ رفتید که استعغا بدهید و بشتابید به سمت مردماهیگیر شدن؟ خب اشتباه کردید. باید بگم که داستان چرتی بود از هر نظر که حساب کنید. به سخره گرفتن گل درشت زندگی هدفمند با یک تنه زدن سنگین به زندگی کاپیتالیستی و تکریم گلدرشتتر زندگی یک لاقبایی. نویسنده که برای نصحیت ما همانقدر نظام اقتصادی و تقدیر و شانس و پشتوانه مالی والدین و مسکن مفت و بستگان گردن کلفت و جبر جغرافیا و حتی دمای هوا را نادیده میگیرد که نویسندگان کتابهای "هفت قدم تا تاسیس کارخانه دوو". حتی نمیگوید خب ماهیگیر اگر حصبه بگیرد با کدام پول بیمارستان میرود یا کدام پس انداز را برای روزهایی که نمیتواند ماهی بگیرد و باید شکم فرزندان را سیر کند کنار گذاشته؟ نویسنده حتی کوچکترین آگاهی از تفاوت آب و هوا در مناطق مختلف زمین ندارد و موقع نوشتن داستان عبرت آموز به ذهنش هم خطور نکرده که اگر ماهیگیر جایی زندگی میکرد که هوا چند ماه سال به منفی ۴۰درجه میرسید چطور میتوانست انقدر ساده تلاش شبانه روزی ما ساکنین سوال شرقی برای تهیه یک چهار دیواری مسقف مجهز به گرمایش را به سخره بگیرد؟
داستان بالا را مسخره کردم ولی راستش این است که اوایل بحران خودم هم حس میکردم تنها آرزویم هرچه زودتر مرد ماهیگیر شدن است. مدام به فرار از زیر زندگی کارمندی و بخورونمیرم فکر میکردم و میخواستم هرطور شده زودتر یزنم زیر کاسه کوزه دنیا و زندگی روزمره تلاش برای چیزی شدن و بعد چند وقت که گذشت یک موفق را که هیچوقت نزده زیرکاسه دنیا گیر بیاورم و از زیر ابروهایم که احتمالا خیلی هم پت و پهن شده اند, چون پول ماهیگیری انقدر نیست که خرج موچین و نخ من را بدهد, نگاهش کنم و برایش تاسف بخورم. نشد.
هرچقدر به زندگی ماهیگیران اطرافم دقت میکردم میدیدم اکثرا یک مسکن مفت موروثی با یک مستمری خوب از طرف والدین یا همسر یا والدین همسر دارند. اگر در سواحل شرقی دست خالی ماهیگیر باشی یا در ماه فوریه زیر یرف یخ میزنی یا نیاز به یک خانواده متولی داری. در همان چند وقت به چند شهر کوچک دور و بر سرک کشیدم و فکر کردم لابد زندگی آنقدر آنجا ارزان است که میشود بروم و همانجا ماهیگیر شوم ولی بدون کارکردن حتی قادر به داشتن یک زندگی بخور و نمیر در کوچکترین شهر نزدیک تورنتو را هم نبودم.
ماهگیر شدن برای ناگهان برای من انقدر آرزوی بزرگی شد که مرد متول موفق کنار ماهیگیر نشسته بودن. چون چند وقت قبلش تلاش برای رسیدن به آرزوی مرد آمریکایی موفق بازنشسته شدن از به نظرم کار عبثی آمده بود اینبار همانقدر تلاش برای ماهیگیر شدن هم به نظرم اضافه و عبث آمد. وقتی ساده زیستی همانقدر تلاش لازم دارد که زندگی تجملاتی پس احتمالا انقدر بخور و نمیر کار می کنم که با حداقل مقرری به سن بازنشستگی برسم و خب رسم روزگار چنین است. راستش چند ماه قبل چهل سالگی متوجه شدم دیگر آرزو ندارم هیچکدام از آدمهای داستان بالا باشم. حتی دلم نمی خواست نویسنده داستان باشم. همینطور که بودم خوب بود. خوب بودن به نظرم ساده تر از قبل آمد. هستم پس خوبم. فقط تا همین چند وقت پیش برایم سوال بود که در داستان بالا آرزو دارم جای چه کسی باشم. چواب را پیدا کردم, جای ماهی Labels: UnderlineD |
|
Comments:
کاش می نوشتید که در پست را در ستایش هیچ شما ننوشته اید و به قلم آیدا احدیانی در سایت پیاده رو است. این طوری بهتر است:)))
اگه با دقت بالای نوشته رو نگاه کنید، لینک به پست اصلی رو میبینید.
Post a Comment
|