آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, July 9, 2019
چند شب پیش، تولد پولانسکی، شام رفتیم بیرون. ما و بچهها. بچهها یعنی زرافه و دخترک و دوستپسرش. رفتیم یه جایی که همه دوست داشتیم غذاشو. یه جایی که استیک/بیفتکهای آبدار میدن با پیاز داغ مفصل و گوجهی سرخشده و سیبزمینی و مخلفات، انگار مامانبزرگت برات بیفتک درست کرده. پنجتایی رفتیم نشستیم تو رستوران و گفتیم پنجتا استیک آبدار میخوایم و سالاد و مخلفات سفارش دادیم و نشستیم به معاشرت، که آقای گارسون که میشناستمون اومد یواش بالا سرمون گفت آبجو هم بیارم براتون؟ نیکی و پرسش؟ دو بطری بزرگ هم آبجو خنک تگری سفارش دادیم آورد برامون و گل از گل همگی شکفت.
یه دور پولانسکی لیوان همهمونو پر کرد، به سلامتی تولدش نوشیدیم. بعد دیگه هر کی لیوانش خالی میشد، گاهی من یا گاهی اون لیوانها رو پر میکردیم. بچهها لپهاشون گل انداخته بود و حرفاشون گل انداخته بود و سرگرم خوردن و نوشیدن بودن. من تکیه داده بودم به دیوار بغلم و عاشق صحنهی دور میز بودم. عاشق صحنهای که ساخته بودم، ساخته بودیم. خانواده، به عنوان نهادی که یه عمر ازش فراری بودهم همیشه، به شکل جدیدی که پولانسکی خیلی آروم و زیرپوستی لااقل در حیطهی بچهها و خواهرکوچیکه داره بازتعریف میکنه، داره دوباره برام جا میفته. همونجوری که تکیه داده بودم به دیوار و صورتهای گلانداختهی مرد و بچهها رو تماشا میکردم، با خودم فکر کردم چه در قدم اول جامعهای که دارم توش زندگی میکنم، به عبارتی ج.ا.، و در قدم قبلی همسر سابقم، و در قدم قبلتر از تمام اینها خانوادهم (پدر و مادرم)، چنین خوشیهای سادهای رو، چنین معاشرتهای بدیهی و انسانی رو از من دریغ کردن و چه هر کدوم به سهم خودشون شروع کردن به ساختن گرههایی تو من، گرههایی که یک انسان عادی تو یک جامعهی عادی میتونست نداشته باشه و میتونست چهل سال اول زندگیشو خیلی سالمتر و طبیعیتر از این حرفا سپری کنه. داشتم فکر میکردم چه چهل سال دویدهم برای رسیدن به بدیهیترین حقوق انسانیم، اون هم هنوز در شرایط بدوی و نصفه و نیمه، و چه باید ذوق کنم از این که با چنگ و دندون بچههامو نجات دادهم که در شرایطی مشابه شرایط من بزرگ نشن. اینجور وقتا عوض اینکه احساس مفید بودن کنی احساس قدرت کنی احساس ارزشمند بودن کنی، احساس بطالت و پوچی میکنی از این که چرا همهچیز اینهمه پیچیدهست اینهمه هیولاست اینهمه مزخرفه وقتی میتونه اینقدر ساده و عادی و راحت باشه. یه سلسله تصویر میاد جلو چشمت از تک تک آدمای رژیم گرفته تا تک تک آدمایی که تو زندگیت یه زمانی زورشون از تو بیشتر بوده و مسیر زندگیت رو به خاطر یه مشت اصول عقیدتی مزخرف زدهن داغون کردن. دلت میخواد یه مسلسل برداری ببندی روی تمام دگماتیسمی که تو رو اینقدر از رسیدن به نقطهی صفر باز داشته و هنوز که هنوزه هم باز میداره. داشتم فکر میکردم سختیهایی که من تمام سالهای جوونیم کشیدم صرفاً بابت سینگل مام بودنم و دو بچه رو تنها بزرگ کردن نبود، بابت بزرگ کردن دوتا بچه بابت زندگی کردن تو جامعهای بود که سر کوچکترین و بدیهیترین چیزاش باید بجنگی باید هزینه بدی و هنوز که هنوزه تاوان بدویت و سنت و مذهب و کثافتی رو بدی که تو خون جد و آبادمون ریشه کرده و با هیچ دیالیزی نمیشه ریشهکنش کرد. آخ که از هیچچیز به اندازهی مذهب و تعصب متنفر نیستم و در قدم بعد، از آدمی که مقید به اینهاست، معالأسف. |
|
Comments:
جانا سخن از زبان ما میگویی ....
Post a Comment
|