آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Sunday, July 21, 2019

نوشته‌ای مرتبط با قسمت سوم: اختلافات خانوادگی بر سر حجاب

September 28, 2018

نوشته‌ی زیر بعد از انتشار قسمت سوم رادیو مرز که موضوعش اختلافات خانوادگی سر حجاب بود به دستم رسید. خوشحالم که راوی این نوشته از زاویه‌ای تازه (که تقریبا در پادکست غایب بود) به موضوع نگاه کرده، کاری که آرزو دارم کسان دیگری هم انجام دهند، اگر صدای خود را در موضوعاتی که رادیومرز به سراغشان می‌رود، غایب می‌بینند.

***

روایت روایت می‌آورد. این متن واکنشی است به شنیدن اپیزود آخر پادکست رادیو مرز، حجاب در خانواده، و روایتی شخصی در ادامه آن پاره‌روایتها. متاسفانه، برای اجتناب از عواقبی، بدون نام نویسنده منتشر می‌شود اما پر از نشانه‌ها و جزئیات واقعی و شخصی است.

*

حجاب برای من، و خیلی‌های دیگر مثل من، میراث خانوادگی بود. میراث هر دو خانواده مادری و پدری که ربط چندانی به حکومت اسلامی هم نداشت و عمرش از این حرفها بیشتر بود. حکومت اسلامی احتمالا فقط به زنهای خانواده من کمک کرده بود شبیه مادرهایشان از مدرسه و دانشگاه رفتن محروم نشوند. از چهار دختر پدربزرگم تنها مادرم، دختر آخر، توانسته بود دیپلم بگیرد چون شانسش زده بود و چند سالی قبل از انقلاب خانم مجتهده‌ای در شهرشان برای دخترها مدرسه مذهبی خصوصی (ملی) باز کرده بود. پدربزرگم، حسابدار یک شرکت ریسندگی، مرد کت‌شلوار کراواتی خوش‌تیپی بود که هرگز امکان نداشت از سر و ظاهرش تشخیص بدهید در خانه‌اش چادر برای دختر پنج ساله هم اجباری است. قدیمی‌ترین خاطره‌ام از حجاب وقتی است که چهار-پنج ساله‌ام. پنج صبح یک روز پاییزی می‌رسیم شهر اجدادی. جلو خانه‌ پدربزرگ و مادربزرگم از تاکسی ترمینال پیاده می‌شویم. مست خوابم و به زور روی پاهایم می‌ایستم. مامانم از توی کیفش چادر گل‌گلی کودکانه‌ای درمی‌آورد و می‌اندازد سرم. که باباجون چیزی بهم نگوید.

حجاب میراث مردهای خانواده من بود که به من و بقیه زنها ارث رسیده بود و بی هیچ حرف و جدلی قانعمان کرده بود مهمترین وظیفه‌مان این است که بین تنمان و لمس و نگاه مردانه‌ای که گستاخانه در فضا منتشر بود سد بسازیم. هر چه ضخیم‌تر و پوشاننده‌تر، بهتر. در شهر و خانه خودمان،‌ تا یک روز قبل از تولد نه‌ سالگی قمری‌ام اجازه داشتم بی‌حجاب باشم. خودم زودتر روسری سرم کردم. طرح محوی از یک روسری صورتی یادم است که زیر گلو گره می‌زدم. حجاب برایم نشانه بزرگسالی بود. مثل سواد داشتن، مثل دستهای نرم و تپل وکوچک نداشتن، یا النگو دست کردن. با همه وجود کوچکم دلم می‌خواست زودتر و زودتر بزرگ شوم. یازده ساله بودم که گفتم می‌خواهم چادر سرم کنم. پدر و مادرم مخالف بودند چون فکر می‌کردند زود چادری شدن باعث می‌شود زود هم ازش زده بشوم. اما حقیقت این بود که انتخابی نبود. تهش باید چادری می‌شدی، حالا یک سال این ور یا آن ور. من می‌خواستم زود بزرگ شوم. مذهبی بودم و به خاطر مذهبی بودنم تشویق و تأیید می‌شدم. دختر خوبی بودم. می‌خواستم دختر خوبی باشم.

شش سال چادر سرم کردم. هفده ساله که بودم، بعد از چند ماه دعوا و کشمکش با پدرم و کمتر مادرم، چادر را گذاشتم کنار. پدرم می‌گفت دارم اعتقادی را که شصت سال باهاش زندگی کرده زیر سوال می‌برم. پررو شدم و گفتم نمی‌خواهم شصت سال با اعتقاد او زندگی کنم. سه-چهار سال روسری عقب و جلو رفت. بیست‌وسه سالم بود که برای اولین بار در جمعی روسری‌ام را برداشتم. تا یکی دو سال بعدش در این جمع حجاب نیم‌بندی داشتم در آن یکی نه و در جمع‌های خانوادگی روسری‌ام را می‌کشیدم جلو. بیست‌و‌شش سالم بود که ازدواج و مهاجرت کردم و حجاب از زندگی روزمره‌ام، و کمی بعد از بازنمودهای مجازی‌اش، حذف شد. بیست‌وهشت سالم بود که مادرم را مجبور کردم به روی خودش بیاورد که می‌داند من حجاب ندارم: عکسی را که توش با موی باز و پیرهن بی‌آستین روی تپه‌ای نشسته‌ام قاب کردم و بهش هدیه دادم. امسال، در سی‌سالگی‌ام، پدر و مادرم به خانه‌ام در اروپا آمدند و من را همان طوری که هستم دیدند. بابا بالاخره پذیرفت.

هنوز در جمع‌‌های خانوادگی حجاب دارم با این که اغلبشان می‌دانند بی‌حجابم – اسمم را گوگل می‌کنند، به صفحات مجازی کاری و شخصی‌ام می‌رسند،‌ مادرم را سرزنش می‌کنند و تهدیدش می‌کنند که رابطه‌شان را قطع خواهند کرد-. تا جایی که بتوانم در هیچ جمع خانوادگیی حاضر نمی‌شوم.

در اغلب روایتهایی که شنیده‌ام مبارزه بر سر حجاب (و در سطح وسیع‌ترش مذهب) جنگی بیرونی است. جنگ با خانواده و حکومت و جامعه. من اما به علاوه همه اینها، و بیشتر از همه اینها، از جنگ فرساینده و طولانی درونم رنج کشیدم. بعید می‌دانم استثنا و اقلیت باشم. برای خودم که حرف زدن از آن جنگ درونی خیلی سخت‌تر است. از این که من هم یک روز آن ور خط بودم. من هم یک ظهر تابستان توی شل‌حجاب را که شبیه حالای منی نگاه کرده‌ام و توی دلم به خودم آفرین گفته‌ام. بارها و بارها به برداشتن چادر و روسری فکر کرده‌ام و شب خواب دیده‌ام جلوی مردهای غریبه لختم و دنبال یک چیزی می‌گردم خودم را بپوشانم. عکسهای بی‌حجاب دوستهام را با اشتیاقی بدوی و گناه‌آلود نگاه کرده‌ام. اولین بار که بدون چادر از خانه بیرون رفته‌ام احساس کرده‌ام سردم است. احساس کرده‌ام همه نگاهم می‌کنند. اولین بار که مرد غریبه‌ای من را تصادفی بدون روسری دیده، وقتی که دیگر مدتها بود اعتقادی برایم نمانده بود، انگار عقرب نیشم زده باشد به خودم پیچیده‌ام. دخترِ توی مهمانی که دستش گوشه پیراهنش است و هی پایین‌ترش می‌کشد؛ زنی که عکسهایش در شبکه‌های مجازی یک جوری کراپ شده که نه حجاب داشته باشد نه مو؛ همه آنها من بوده‌ام و بارها و بارها آدمها- اغلب مردها- مستقیم و غیرمستقیم مسخره‌ام کرده‌اند که تکلیفم با خودم معلوم نیست. روسری را که برداشته‌ام مدتی طول کشیده تا رویم بشود مانتو را هم در بیاورم. اولین بار که با اصرار شوهرم در خیابانهای استانبول پیراهن کوتاه پوشیده‌ام دلم می‌خواسته پاهای لختم را گل بگیرم که کسی نبیندشان. چندین سال طول کشیده تا بالاخره بتوانم گاهی هم به بدنم هشیار نباشم. این حجم و حضور را نبینم. هنوز، همیشه،‌ تلاش می‌کنم کمترین جا را بگیرم. کم‌رنگ‌ترین باشم.

برای من کنار گذاشتن حجاب، که بخشی از ماجرای بزرگترِ بی‌دین شدن بود، بیشتر از همه با دو چیز گره خورده بود: حریص بودم و می‌خواستم همه جا باشم؛ مردهایی را دوست داشتم. تا مدتها از این که چرا دین و مشتقاتش را نه پس از مطالعات و مکاشفات فراوان که به خاطر بدوی‌ترین غریزه‌هایم کنار گذاشته‌ام شرمنده بودم: چون از چیزی که توی دست و پام گیر می‌کرد خسته شده بودم؛ چون می‌خواستم مردی که دوستش داشتم موهام را نوازش کند؛ چون می‌خواستم بتوانم بدون این که آدمها مثل جن‌زده‌ها نگاهم کنند در فلان جلسه ادبی بنشینم و داستان بخوانم.

حجاب من را در ذهن آدمها می‌راند توی طبقه فکریی که متعلق بهش نبودم. شانزده ساله بودم و عاشق نوشتن. می‌رفتم مجله کارنامه کلاس داستان‌نویسی. چادری بودم و آنجا، جایی که آدمها آن مدل ادبیاتی را که من دوست داشتم خلق می‌کردند، همه، -به جرأت همه به جز معلم کلاس- عجیب و کمی با دلهره نگاهم می‌کردند. مدیر مؤسسه اولین بار که با تصویر من مواجه شد داشت از دم کلاس رد می‌شد. خشکش زد. برگشت دوباره نگاهم کرد و رفت. به آن فضا کاملاً بی‌ربط بودم و می‌دانستم اما کله‌خر بودم. با خودم قرار گذاشته بودم تا وقتی کسی توی رویم چیزی نگفته ذهن‌خوانی نکنم. نمی‌کردم. دلم به معلم کلاس خوش بود که حواسش بهم بود. تا هفده سالگی این احساس بی‌ربطی به فضا را با خودم همه جا بردم: به کلاس آلمانی که زن هم‌کلاسی توی صورتم گفت حالش از هر چه چادر و چادری است به هم می‌خورد؛ به کلاس فرانسه که معلم شوخ‌طبع بهم می‌گفت La femme au chaperon noir، «زن شنل‌سیاه». بی‌پروایی نوجوانی به کارم می‌آمد. حالا اگر بود نمی‌توانستم. نمی‌رفتم.

اولین باری که حجابم را عامدانه برداشتم هم در جلسه داستان‌نویسی سالهای بعدمان بود. جلسه در خانه یکی از بچه‌های قدیمی برگزار می‌شد و فضایش غیررسمی بود. مثل هزار و یک جمع دیگری که تا حالا تجربه کرده بودم، اول ماجرا حضورم فضا را مبهم می‌کرد. آدمها نمی‌دانستند باهام دست بدهند یا ندهند. با اسم کوچک صدایم بکنند یا نکنند. روسری نیم‌بند من مجموعه خیلی بزرگی از معانی را در ذهنشان فعال می‌کرد. نامعلوم بودم. دست می‌دادم. خجالتی بودم. روسری‌ام می‌افتاد. میگذاشتم چند ثانیه همان طور بماند و بعد برش می‌گرداندم سر جاش. چند وقتی همین طور طی کردم. مردی که دوستش داشتم،‌ و خودش هم اولین جمله‌ای که در همان جلسات بهم گفته بود این بود که «با شما می‌شه دست داد یا نمیشه؟» کمکم کرد تا با ماجرا کنار بیایم. بالاخره یک بار روسری‌ام که افتاد دیگر برش نگرداندم. تپش قلب گرفتم. کسی به روی خودش نیاورد. او هم همان جلسه موهایش را از ته زده بود. نمی‌دانم تصادفی یا نه. یکی از بچه‌ها دیر رسید. تا آمد تو نگاهی به موهای باز من و سر بی‌موی دوست‌پسرم انداخت و گفت: دوتا اتفاق بزرگ افتاده امروز. دلم می‌خواست بزنم توی صورتش.

اصرار دارم بگویم حجاب میراث مردان خانواده‌ام بود و فقط روی گرده‌هایم سوار نشده بود، در کل وجودم منتشر بود. اصرار دارم بگویم حجاب فقط روسری نبود، کلیت چارچوب محدودکننده‌ای بود که به تاریخچه‌ بدن من شکل داد، چارچوبی که کارآمدی‌اش بیشتر از همه مدیون این بود که محتسبش را در وجود خودم گماشته بود. اختیار و انتخاب دیگران را زیر سوال نمی‌برم اما فکر می‌کنم مهم است یادآوری کنم که یک جایی مجبور بودم فکر کنم انتخاب خودم بوده که این شکلی باشم. خیلی وقتها آن قدر صدای جنگ درونم بلند بود که کار اصلا به نگاههای سرزنشگر دیگران و دلخوری پدر و «منو کفن کنی موهاتو بکن تو»ی مادر نمی‌رسید.

معتقدم یکی از مهمترین کارکردهای روایت‌گری ترغیب به روایت است. روایت‌ روایت می‌آورد و جزئیات همدلی‌‌برانگیزند. ازدیاد روایت‌ها «مسأله» می‌سازد و پیچیدگی مسأله را آشکارتر می‌کند. انکارِ «اولویتِ» مسأله‌ای که راویان بسیاری دارد سخت‌ است.

هدفم از این روایت روضه‌خوانی و حماسه‌سازی از رنج‌های شخصی‌ام نیست. می‌دانم که می‌شد کمتر بترسم و کمتر فرسوده شوم؛ که کماکان یکی از خوشبخت‌ترین‌ها بوده‌ام چون خانواده‌ام با وجود همه اختلاف‌های فکری هیچ وقت حمایتشان را ازم دریغ نکردند؛ همیشه آخر سر مهر پدری و مادریشان به اعتقاداتشان چربیده و بالاخره بدون این که به صورت هم چنگ بکشیم با هم کنار آمده‌ایم.

اما داستان تمام نشده، حتی حالا هم که دیگر نه تکلیفم نامعلوم است، نه احساس گناهی دارم و نه شرمنده چیزی هستم. اگر تمام شده بود می‌توانستم اسمم را بالای این متن بنویسم.

Labels:



Comments:
فوق العاده بود
و چقدر شبيه زندگي خيلي از ما زن ها
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025