آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Saturday, July 6, 2019


فرض کنید می‌خواهید از کوهی بالا بروید. پایین کوتاه ایستاده‌اید و سبُک‌سنگین می‌کنید که ببنیید می‌توانید از کوتاه بالا بروید یا نه. اولین قدم را برمی‌دارید. مسیر لغزنده است. تیز است. در حیطه توانایی‌های شما نیست. خم می‌شوید و دستهایتان را از سنگی می‌گیرید، کاری که نباید بکنید! بعد از کمی تلاش و جابه‌جا کردن پاهایتان، فکر می‌کنید که این‌کار، کار شما نیست. نمی‌توانید از کوه بالا بروید. پایین برمی‌گردید و بی‌خیال کوه می‌شوید. با خودتان فکر می‌کنید شاید باید سراغ شنا بروید و آن‌ را امتحان کنید و شاید آن کار، کار شما باشد.


حالا حالتی را فرض کنید که پایین یک کوه استاده‌اید و همراهی  کنارتان دارید. همراه شما الزاما از شما  تبحر بیشتری درکوه نوردی ندارد. اما شما به دلایلی به او اعتماد دارید. او به شما می‌گوید که نمی‌توانی از این کوه بالا بروی. شما هم به کوه پشت می‌کنید و از مسیر بر می‌گردید.

مادرم یک ماه در سوءد پیش من بود. اولین بارش بود که  به خارج از ایران مسافرت می‌کرد. تنها. البته که تنها قید ویژه‌ای در وضعیت ما نیست. از آنجا که پدرم سال‌ها قبل مُرد، مادرم سالها تنها کارهایش را کرد. اما آمدن به خارج و نجات پیداکردن، چیزی بود که همیشه او را ازش ترسانده بودند. خانواده اش. دوستها و آشناها. آموزه‌هایی که نمی‌دانیم از کجا گرفته‌ایم، اما قسمت زیادی از باورهای مارا تشکیل می‌دهند.
به هر حال هرچه که بود، مواجهه با خارج واقعی برای مادرم کوه بلندی بود که از بالا رفتنش ترسانده بودنش.
برای مادرم مساله ای نبود که به خارج بیاید و به رستوران ها برده شود. میخواست شهروند واقعی دنیای آزاد بودن را تجربه کند.
بیشتر از هر چیزی می‌خواست سوار دوچرخه بشود و به مرکز خریدمان که یک کیلومتر با خانه‌ی من فاصله داشت برود و گوجه‌فرنگی بخرد!
برایش مهم بود که بتواند این کار را خودش انجام بدهد.
 من نمیدانستم که مادرم دوچرخه سواری بلد است یا نه. گفت که وقتی بچه بوده دوچرخه سواری میکرده و من جایی خوانده بودم که آدم دوچرخه سواری را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند. اما به هر حال ترس این را داشت که نتواند دوچرخه را براند. به خصوص که هر بار در ایران، وقتی به چیتگر یا جایی که میشد سوار دوچرخه شد میرفتیم؛ کسی بود که بهش بگوید «شهلا بی‌خیال! می‌افتی زمین دست‌و‌پات میشکنه ما حوصله نداریم!»

سالها بعد، یکبار دیگر سراغ آن کوه می‌روید. در این مدت تمرین خاصی نکرده‌اید. حتی پیرتر و چاقتر شده‌اید. با خودتان فکر می‌کنید که چیزی برای از دست دادن ندارید. شروع می‌کنید و آرام و بی ادعا، قدم اول را برمی‌دارید. چیز زیادی نمی‌خواهید. برایتان مهم نیست که بتوانید. فقط دوست دارید که بتوانید. دوست دارید دو سه متری از بالا رفتن را تجربه کنید. تا فقط بدانید چه مزه‌ای دارد.
 کسی نیست که شما را بترساند. شروع می‌کنید و یک آن می‌بینید بیست سی متری بالاتر هستید. بعد یواش یواش متوجه میشوید که خیلی بالاتر از جایی که فکر می‌کردید هستید و ان بیست سی متر، در واقع دویست سیصد متر بوده است.  


آن روز که این کار را کرد من با مادرم نبودم که این را بهش بگویم. یک روز صبح، وقتی که من به دانشگاه آمده بودم، دانشگاه دوچرخه را برداشت. مسیر مرکز خرید را با نقشه پیدا کرد و بدون اینکه به من بگوید تا مرکز خرید محله‌امان رفت. گوجه فرنگی و انگور را در سوپر پیدا کرد. با فروشنده به انگلیسی صحبت کرد و با دوچرخه به خانه برگشت.
وقتی که من برگشتم روی مبل نشسته بود و با بهت به نقطه‌ای خیره شده بود.
برایم گفت که صبح چه کار کرده. بعد گفت که دوچرخه سواری اصلا یادش نرفته بوده و تمام این سالها میتوانسته سوار شود. تمام بارهایی که رفتیم چیتگر. تمام بارهایی که رفتیم شمال. تمام این سالها میتوانسته بیاید خارج و با فروشنده ای انگلیسی حرف بزند و  گوجه بخرد. فقط همیشه کسی بوده که قبل از تلاش برای انجام آن‌کاری که می‌خواسته بُکند، بهش بگوید «نکن. می‌افتی. ما حوصله نداریم دست‌وپای شکسته جمع کنیم.»

بعد از سالها انجام کاری که همیشه میخواستی بکنی اما نکردی، چون از انجام آن ترسانده بودنت، لذت ندارد. درد دارد. دردی که آرام و گزنده تا مغز استخوانت می‌رود و تمام هویتت، تمام تلاش‌ها و تلاش نکردنت‌هایت، تمام خواسته‌ها و انتخابهایت را زیر سوال می‌برد.
چه کارهای دیگری بوده که میتوانستی بکنی و نکردی چون ترسانده بودنت؟ چه قدر وقت داری که حالا بعد از این همه سال، بتوانی آن کارها را انجام بدهی؟


درد نتوانستن از بالا رفتن از کوهی، به مراتب کم‌تر از  وقتی است که ۲۰ سال بعد از همان کوه بالا میروی و می بینی کوه، تپه ای بیش نبوده و تو زندگیت را به ترس باخته ای. ترسی که مال خودت نبوده، به تو القا شده. چون همیشه کسی بوده که حوصله نداشته دست‌وپای شکسته جمع کند.  



Labels:



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025