آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 6, 2019
ملانکولی مرد معمولی
موزه را باید در آخرین ساعتها رفت، وقتی خلوت میشود و شما میتوانید دوباره به آغازش بازگشته و زیارت کنید. مالرو در باره موزه نوشته است. موزه زیارتگاههای دنیای مدرن است. پدرم سحر را برای رفتن به حرم انتخاب میکرد.
دیروز آخرین روز موزه بود و ما ساعتهای آخر را انتخاب کردیم. صاحب کلکسیونی شاهکارهایی را گردآورده، قصه کلکسیون سهمی از نمایشگاه را به خود اختصاص داده بود. من زیاد به آن توجه نکردم. کارهایی از نقاشان امپرسیونیست و پستامپرسیونیست و مدرن. تابلوهایی از پیکاسوی قبل از کوبیسم و بعد از آن. سزان، ماتیس. مونه، مانه. براک. رونوآر و گوگن و وان گوگ. تابلوهایی که برای اولین بار از امریکا خارج میشدند. تابلوهایی از سزان که به ولایت او بازمیگشت آنجا که سزان نقششان کرده بود.
این نقاشها همه تقریبا در جنوب فرانسه با نور آن قرار دیداری داشتهاند.
دیدم که ارادت من تغییر نکرده و عشقهای اول میتوانند عشقهای آخر باشند. سه اثر از وان گوگ بود. یکی از گوگن. و چند کار از سزان. و دو از رنوآر. اینها را چند بار زیارت کردم. از ماتیس تنها یک تابلو دیدم.
وان گوگ دیوانه است، این را روبرویتان میبینید. اگر مجنون نقاش بود چه بود؟ مجنون لیلی را میگویم. از قول وان گوگ نوشته بودند: آنکه به خورشید ایمان ندارد کافر است.
گوگن گفته بودم: من سراغ سادگی را میگیرم، به طبیعت میروم و زندگی وحشی را نظاره میکنم.
سزان همانطور که ریلکه گفته، نقاش فقر است. من هم وقتی فقیر بودم- هنوز هم هستم، سفرهای سپید میانداختم و رویش چند سیب و گلابی میچیدم. و غنی میشدم. شما وقتی در جنوب فرانسه به سر میبرید و موسم سیب و گلابی هم سر میرسد با آن نور پاییزش چاره دیگری ندارید. اولین تابلوی نمایشگاه چهره مردی بود که سزان کشیده بود. مردی معمولی. کارگر یا دهقانی. کنارش از نوعی ملانکولی نوشته بودند که گویا گریبان مردمان اینجا را میگیرد.
ریلکه تعریف میکند که سزان هر روز صبح زود از خانهاش به سوی کارگاهش میرفته و هر روز چند کودک مذکر دنبالش میکردهاند. من صحنههایی چنین را در شهرم دیدهام. تعقیب کودکان و صدای فریاد ریز و خندههاشان را. و تعقیبشونده همیشه هیبت فقیری را داشته. گدایی را.
چه کسی اینهمه دماوند را کشیده؟ که سزان سن ویکتوآر را. خاک رسش را و معدن مرمر صورتیاش را.
از این مرمر تا همین چندی پیش در خانهها و آپارتمانهای اینجا یافت میشد وقتی لوکالیته تنها یک نظریه نبود.
رنوآر دستهگلی را در گلدان کشیده بود و گفته بود زنم دسته گلی میچیند و من آن را نقش میکنم. تابلوی دیگری زنی را با لباسی فاخر نشان میداد که مرغی به دست داشت و کنار قفس ایستاده بود. از رنوآر چه میتوان گفت؟ کمال است دیگر.
Labels: UnderlineD |
|
Comments:
Post a Comment
|