آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 8, 2019
میدانی؟ هر قدر قشنگ و آرام و امن هم که باشد، که هست، همانقدر میشود ترسناک هم باشد. از دست دادنش را میگویم. یک هو چشم باز میکنی میبینی شده تمام جهانت. میبینی شده ادبیات جدید زندگیت. جوری که انگار هیچ پیشینهای جز او نبوده.
میدانی؟ همینقدر که پُر و پیمان و مهربان و عمیق است، میشود نباشد و بیهوده و غمگین باشد زندگی، و خالی، و تلخ. گاهی فکر میکنم دنیا قبلتر چگونه میگذشت؟ روزهایم چگونه سپری میشد؟ گاهی که نفس کم میآورم، شروع میکنم به ترسیدن، میروم توی لاک خودم کز میکنم یک گوشه و شروع میکنم میترسم آرام آرام. از با او از با تو نبودن میترسم. از دوباره تنها شدن با خودم از دوباره با خودم تنها ماندن میترسم. یادم نمیآید پیش از این روزهایم چگونه میگذشت زهر تلخیهایم را کی میگرفت شیب جادههای سخت را کی هموارتر میکرد برایم. میدانی؟ حالا کنار تمام این روزهای قشنگ و آرام و امن، یک ترس مدام دارد میخزد زیر پوستم. ترس از این حجم بزرگ عادتم به تو. ترس از این همه رشتههای مدام و پیوستهای که مرا به تو، مرا به زندگی گره میزند مرا زنده نگاه میدارد. حالا کنار تمام سرخوشیها کنار تمام خردهلذتهای با تو بودنهامان، کنار تمام لحظههای گاه و بیگاهی که هستی و نیستی اما جایی توی خانهی من توی سر من توی زندگی من پیوسته و عمیق ریشه کردهای، حالا ترسی مدام کنار تمام اینها شروع کرده به جوانه زدن. |
I'm so happy to see u in this state, to be in love, truly in love.
And yeah, that's the essence of love and life and these mortal creatures that we r. gotta taste it like a wine and love as tenderly and passionately as we can, becuz every moment is precious, and then just forget about the rest.