آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, August 26, 2020
امشب به خودم کاپ قهرمانی دادم. تونی که خانه را ترک کرد، یک آبجوی خنک از توی یخچال آوردم بیرون، با چند پر ژامبون، یک تکه پنیر، و دو سه تا زیتون سیاه. جایزهی قهرمانی خونسردی و بلوغ!
اصلاً تونی از همان صبح اول وقت هم عصبانی بود، چه برسد به این وقت شب. خسته و عصبانی با یکی دو تا اصطکاک کاری. صدایش را پای تلفن میشنیدم که دارد حرص میخورد. با خودم فکر کردم عجب صبر و حوصلهای دارد که با این آدمها سر و کله میزند. فکر کردم هیچ دلم نمیخواهد یک ساعت هم جای تونی باشم. عصر سرم درد گرفت. روز پرکار و خستهکنندهای را گذرانده بودم. از فرط کار غذا نخورده بودم و سرم اساسی درد گرفته بود. از همان سردردهای همیشگی. تازه دراز کشیده بودم روی تخت که تونی برگشت خانه. آمد توی اتاق و نشست روی تخت تکیه داد به بالش. چند جملهای بینمان رد و بدل شد. سرم درد میکرد و حوصلهی معاشرت نداشتم. تلفنش زنگ خورد. یک بار. دو بار. سه بار. هی تلفنش زنگ میخورد و هی پای تلفن با آدمهای مختلف سر و کله میزد. گاهی لابهلای تلفنها از من هم نظر میخواست. مکالمات مقطع و کوتاه. عصبی شده بودم. دلم میخواست تنها و ساکت باشم و کمی بخوابم. تلفن تونی قطع نمیشد اما. پا شدم آمدم بیرون. آمدم توی سالن. آواره و سرگردان مانده بودم چه کار کنم. تخت و اتاق خواب در قرق تونی بود. یا باید روی مبل یا کاناپه دراز میکشیدم، یا مینشستم پای کامپیوتر. از دراز کشیدن که خوابی استراحتی چیزی درنمیآمد. نشستم پای کامپیوتر. الکی چهارتا صفحه جلویم باز کردم. چند دقیقه بعد تونی آمد دم در سالن، با لحن کلافه و بیحوصله گفت امشب میرم خونه. یکی دو تا جملهی کاری هم گفت با این محتوا که از دست همه خسته شدهم. بعد صدای بستهشدن در آمد و کمی بعدتر صدای روشن کردن ماشینش را شنیدم. رفت. خوشحال شدم که رفت. کمی قبلتر مکالمهاش را پای تلفن شنیده بودم و به نظرم آمده بود دارد گیر بیخودی میدهد. اگر میماند، حتماً سر حرف باز میشد و کار به جر و بحث میکشید. چند دقیقهای گذشت. آخ که دلم میخواست زنگ بزنم به تونی و دو سه تا جملهی گزندهی اساسی بگویم بهش. این جوری دلم خنک میشد. اما زنگ نزدم. میدانستم زنگ نمیزنم. میدانستم فارغ از این که حق با اوست یا نه، حاضر نیستم چیزی بگویم که برنجانمش. از خودم تعجب کردم. لانای اکستریمیتیست سابق، حتماً تا الان یک جنجال بزرگ به پا کرده بود. یکی دو تا تهدید که ردخور نداشت و تازه اگر سر لج میافتاد حتماً تهدیدهایش را عملی هم میکرد، وَلو شده به ضرر خودش باشد. من اما آرام و خونسرد پای کامپیوتر ماندم. چند صفحهی دیگر را الکی باز و بسته کردم. ایمیلهای نخواندهام را مارک از رد کردم. دو سه تا چیز بیهوده گوگل کردم و بعد پاشدم رفتم توی آشپزخانه، یک آبجوی خنک گذاشتم بیرون، با چند پر ژامبون و زیتون و یک تکه پنیر. زنگ زدم به تونی. باید حتماً ازش چیزی میپرسیدم. سؤالم را پرسیدم خداحافظی کردم قطع کردم. صدایم آرام بود و بدون خشم. مهمتر از آن خودم آرام بودم و خشمگین نبودم. تونی هم لازم داشت امشب را برود استودیوی خودش، کمی به حال خودش باشد. راستش اینجور وقتها، یک شبهایی که نمیآید خانه و استودیو میماند خوشحال هم میشوم. اصلاً یکی از سختیهای زندگی مشترک همین است.وقتهایی که حوصله نداری، باز هم باید معاشرت کنی یا معاشرت هم که نکنی، نمیشود خیلی ول باشی به امان خدا. بالاخره یکی هست توی خانه و نمیشود به کل نادیدهاش بگیری. تونی این اواخر به ندرت شب میرود استودیو. اغلب اوقات با همیم و خب بدی هم نیست. راستش خیلی هم خوب است. اما وقتهای بیحوصلگی، یا وقتهایی مثل امروز که سرم درد میکند و دلم نمیخواهد یک کلمه حرف بزنم یا بشنوم، تحمل یک آدم دیگر، جوری که بهش برنخورد، میشود سختترین کار دنیا. بیپناه میشوم. مثل مرغ سرکنده. نمیدانم کجای خانه بروم که بشود تنها به حال خودم باشم. اینجور وقتها معمولاً توالت امنترین قسمت خانه است. اما مگر چهقدر میشود در زندگی توی توالت ماند؟ ضمن اینکه برق توالت خانهی ما با چشم الکترونیکی کار میکند. از یک حدی که بیشتر بشینی، برق خود به خود خاموش میشود. بنابراین کتاب خواندن منتفیست. هی باید هر دقیقه یک بار بلند شوی کمی در توالت راه بروی تا لامپ بالای سرت حضورت را به رسمیت بشناسد. خلاصه دردسریست. همان بهتر است که یکی دو شب در هفته، یکی از پارتنرها برود استودیو/خانهی خودش بماند. آن دیگری هم ول باشد به امان خدا کمی نفس بکشد. اینجوری حتی چند ساعت دیگر دلم تنگ هم میشود. اتاق مونیکا --- هانا تورنت Labels: las comillas |
|
Comments:
Post a Comment
|