آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, November 10, 2020 پشت پنجره بارون میباره. من دراز کشیدهم رو تختم، رو ملافههای جدیدم، رو به پنجره. چارتا قاب زواردررفتهی آهنی قدیمی و چارتا شیشهی قدی منو از دنیای بیرون جدا میکنه. یه جوری که انگار بارون مال جهان بیرونه و من لای ملافهها زندانیام. هزار سال پیش، حوالی سال ۸۲-۸۳، میشستم پشت یه میز بزرگ قهوهای، روی یه صندلی چرخدار قهوهای، رو به یه مانیتور ۱۷ که واسه اون وقتا خیلی بزرگ بود. اون بیرون کلی آدم بودن با زندگیای مختلف، با زندگیای عجیب غریب. من؟ من بودم و یه صفحهی سبز ساده، که وقتی بازش میکردی آهنگ نوبهار پخش میکرد. زنجیر شده بودم به میز و صندلیم و از مونیتور بیرونو نگاه میکردم. پشت پنجره بارون میباره. من نشستهم پشت میزم، چوب بلوط قهوهای سوخته، با صندلی چرخدار سیاه، رو به مونیتور، یه آیمک بزرگ با مونیتور ۲۷، که منو به عکسا و فوتوشاپ و جدولهای بیکران اکسل و عدد و رقم و داکیومنتهای ادیتنشدهی بیشمار وصل میکنه. من؟ زنجیر شدهم به صندلیم و فایل طولانی اکسل رو تا زیر میز اسکرول میکنم. پشت پنجره بارون میباره؟
|
|
Comments:
Post a Comment
|