آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 27, 2020 چیزه؛ جدیدنا من و مغزم زیادی از هم فاصله گرفتیم دیگه. اون فرمان میده بپیچ به راست، فلذا من میپیچم به چپ. دارم تبدیل میشم به برعکس خودم، به هر آنچه یه روزی منتقدش بودم. مثلاً؟ مثلاً من و پارتنرم هر دو زیاد کار میکنیم. من کمتر اون بیشتر. وقتی برمیگردیم خونه (حالا گیرم به مسافت یک طبقه و یک خونه) خستهایم طبعاً، برنامه اینه که بریم تو تخت به شام و سریال. بعد؟ بعد داریم سریال میبینیم، اون سرش تو آیپدشه، منم اکثراً دارم رو موبایلم یه بازی بیهودهای چیزی میکنم. اما؟ اما شاکی میشم که چرا اون همهش تو توییتر و اخبار و اتک کردن و ایناست. در حالی که؟ در حالی که اون تو حال و هوای خودشه و من بر این باورم هر کی باید فضای شخصی خودشو داشته باشه و متقابلاً اون هم هیچ کاری به کار من و خلوت من نداره. من اما قلباً آزرده میشم چرا شیش دنگ حواسش به سریال نیست. حالا ازش سؤال کنی تمام دیالوگا رو برات مو به مو میگهها، ولی همزمان به پستهای توییتر هم میخنده و بازی هم میکنه و الخ. حالا من زبانی هم گیر ندم، قلباً احساس میکنم دیگه داریم مثل قدیما معاشرت نمیکنیم با هم و نات باتدینگ وید ایچ آدر انی مور و این بدخلقم میکنه. بدخلق میشم لذا گیر میدم و ازین که گیر میدم از دست خودم عصبانی میشم. در حالی که؟ در حالی که من خودم کافیه معاشرتمون از دو ساعت بشه سه ساعت، خودم چار دست و پا دنبال خلوت خودم میگردم:| یا؟ یا مثلاً اون خونسرده و من برعکس همهچیزم باید از قبل رو روال و برنامهریزی باشه. بعد من هی به چیزایی که لزوماً به من مربوط نیست یا اشکالی در کارمون ایجاد نمیکنه دخالت میکنم، زیرا به زعم خودم دارم پیگیری میکنم و اگه من پیگیری نکنم دنیا فرو میپاشه و هیشکی نیست پیگیری کنه، در حالی که اونم گوشهی ذهنش حواسش به همون مسأله هست، ولی یا الان اولویتش نیست یا اقدام کرده و فعلاً به نتیجه نرسیده. من اما هی با سؤال کردن و به زعم خودم پیگیری کردن میرم رو اعصابش. زیرا؟ زیرا اون فکر میکنه شرایط به قدر کافی بده و اون به اندازهی کافی زیر منگنهست، من هم دارم به منگنه فشارتر میارم. خب راست هم میگه. اگه منم جاش بودم ازین که یکی بخواد تمام کاراشو کنترل کنه و حتی نظم و ترتیب میزش رو به دلخواه خودش عوض کنه خوشم نمیومد. حتی فکر میکنم چه قدر صبوره که از هر ده تا مورد نهتاشو بیحرف رد میکنه. ولی؟ ولی یه وقتایی میدونم الان که این حرفو شروع کنم میرم رو اعصابشا، ولی؟ ولی در همون حال که مغزم میگه حرف نزن و سرت تو کتابت باشه دهانم سرخود باز میشه و شروع میکنه به حرف زدن! واقعنیها! یعنی درست در همون لحظهای که میدونم نباید حرف بزنم حرف میزنم. چمه خب! اینه که میگم تبدیل شدهم به یه آدم گیرِ رو اعصاب، اونم منی که همیشه این خصلتها رو تو بقیه دیتکت میکردم و منتقدشون بودم. بعد؟ امروز داشتم یه سریال «چیزی» میدیدم، دقیقاً با همین مضمون که دوست عزیز، چرا یه کمشل نمیکنی و نمیذاری اون کار خودشو بکنه؟ چرا نمیذاری به حال خودش باشه؟ مگه نه این که خودت هم همین انتظارو داری؟ پس چرا اینقد کنترل فریکی؟ چرا تمام ستآپهای توی خونه، توی محل کار، توی ماشین، توی تمام چیزهای کوچیک و بزرگ به دلخواه و سلیقهی توئه؟ اصلاً فضای شخصی اون آدم توی این خونه کجاست؟ از مال دنیا دو تا لیوانِ ویسکی داره که دوست داره بغل دستش رو مبل، یا بغل دستش رو پاتختی باشه؛ که همونم تو هر روز برمیداری میشوری میذاریش تو کابینت. اونم آدمی که میدونی روتین دوست داره و از تغییر خوشش نمیاد، اونم وقتی میدونی دوست داره این دو تا لیوان این دو جای خونه باشن، اونم آدمی که این همه برات مهم و عزیزه و دلت نمیخواد آب تو دلش تکون بخوره. یا مثلاً اون همیشه عادت داره شبا بالششو عمودی بذاره زیر سرش بخوابه، اما کافیه یه لحظه سرشو بلند کنه تا تو مثل ببر کمینکرده خیز برداری بالششو افقی کنی، چرا؟ چون فکر میکنی اینجوری درسته و اونجوری گردندرد میگیره. بابا بیخیال، به تو چه آخه! همین الان که دارم اینا رو مینویسم دارم از دستم حرص میخورما، اما اگه یه ربع دیگه باز بالششو صاف نکردم:| میگم دیگه رفتارم از مغزم فرمان نمیبره، همین چیزاست:(
|
|
Comments:
Post a Comment
|