آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, November 18, 2020 نوشته «هشت سال پیش». هشت سال پیش زنی که ایستاده آنجا، آن گوشه، پیراهن پشمی خاکستری به تن دارد و کلاهی قدیمی بر سر؛ زنی که دارد با تلفنی قدیمی حرف میزند و یادش هست تازه آمده بود به این ساختمان قدیمی و آن شبْ اولین میهمانی افتتاحیه را داشت برگزار میکرد و داشت باورش نمیشد زنی که با پیراهن پشمی خاکستری ایستاده آنجا، آن گوشه، منم. حالا این روزها بیشتر از هر وقت دیگری وسطِ زندگی ایستادهام. حالا باور میکنم این منم که هشت سال پیشْ آن گوشه ایستاده، در ساختمانی قدیمی که تازه اجارهاش کرده، اولین شب افتتاحیهاش را برگزار کرده و هیچ، آخ که به هیچ چیز به هیچ چیزْ به خودش چه باور ندارد. حالا این روزها بیش از همهوقت به آن زنِ ترسیدهی تنها، ایستاده آن گوشه، باور دارم. کاش دست زن را در گذشتهای که برای اولین بار ایستاده در آن خانهی قدیمی، میفشردم و دلگرمیاش میدادم که همهچیزْ همهچیزْ درست میشود. پ.ن. فیسبوک عکسی از هشت سال پیش را یادآوری کرده بود. اولین شب افتتاحیهی گالری ایگرگ، در خانهی قدیمی خیابان ایرانشهر. یادداشت بالا شد کپشن جدید آن عکس قدیمی. |
|
Comments:
Post a Comment
|