آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, November 18, 2020 بالاخره میز کارم را از هوم-استودیو منتقل کردم طبقهی پایین، در محل کار. حالا میز که میگویم نه که یک میز واقعی باشد، نه؛ تمام کاغذها و دفترها و هارد عکسها و هارد گرافیک و کالیتهی پارچهها و خلاصه کل بند و بساط کاری را منتقل کردم به آفیس طبقه پایین. یعنی دیگر شب و نصفهشب و وقت و بیوقت نمیتوانم از بالا، از پشت کامپیوترم در خانه، کار کنم. بخواهم هم نمیتوانم. تمام کاغذ دفترها پاییناند. یعنی هر روز صبح باید لباس بپوشم بروم پایین، تا کارم را بشود شروع کنم. آفیس پایین را تبدیل کردم به اتاق تولید. بخش مالی و حسابداری رفتند جای جدید و آفیس دربست شد مال من. حالا زندگیام کمکم دارد نظم میگیرد. دیگر از خانه کار نمیکنم که یعنی این که از یک ساعتی از صبح تا پاسی از عصر در آفیسم و وقتی برمیگردم بالا، برمیگردم خانه، دیگر خبری از کار نیست. حالا حرفهای کاریمان با پارتنرم حتی رفته ساختمان بغلی، توی اتاق جلسات. آفیس روزها مال من است و حتی جلسهی مالی یا کاری دیگری جز بخش خودم در آن برگزار نمیشود. حالا شبها هر دو خسته برمیگردیم خانه. با هم سالادی شامی چیزی درست میکنیم و او اغلب اوقات لیوان ویسکی به دست من گاهی آبجو یا جین، با گربه و سگ معاشرت میکنیم تا وقت غذاشان و غذامان برسد. بعد گپ و گفت و شام و سریال و بوس و بغل و گاهی کتاب، اگر بیدار بمانم یا بدخواب شوم. زود است برای نظر دادن، اما گمانم بر این است یکی از بهترین بلاهایی بود که سر خودم آوردم.
|
|
Comments:
Post a Comment
|