آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, October 17, 2025 از خدمت و خیانت مهاجرت از بزرگترین خیانتهای مهاجرت، واسه من، این بود که شروع کردم با یه عالمه آدم معاشرت کردن. اوایل بهم گفته بودن اینجا نتوورک خیلی مهمه و منم فکر کرده بودم اوکی! بعدها اما، یه خرده دیر، فهمیدم تعریف اونا از نتوورک چه با تعریف من فرق داره و اون نتوورکی که برای اونا مهمه رو من از قبل داشتهم و دارم. کلاً این راهکارهایی که اول مهاجرت به آدم نشون میدن و آدم هم فکر میکنه وحی منزله، ۷۵درصدش مزخرفی بیش نیست و همه دارن یه سری حرفای تکراری رو برات تکرار میکنن. این خودش یه بحث جداگانه میطلبه. اما معاشرت کردن با آدمایی که هیچ سنخیتی با من نداشتن، بزرگترین آسیب رو به من رسوند. روزی صدبار با خودم میگفتم من اینجا قاطی این آدما چیکار میکنم. یه مدت فکر میکردم من جوجه اردک زشتم. بعد متوجه شدم من جوجه اردک زشتم، اما نه به اون معنی که فکر میکردم. متوجه شدم اغلب این آدما مال یه سیارهی دیگهن، مال تایملاین موازی، و اهل حباب من نیستن، اهل قبیلهی من نیستن. فهمیدم اصلاً چه لزومی داره من این آدم رو با این نوع تفکر و با این ادبیات و با این جهان منقضی، تحمل کنم. و فهمیدمتر، تو این شهر، تو این نوع معاشرتها، بیش از اون که نتوورکی تشکیل بشه یا ارزش افزودهای داشته باشه واسه من، این منم که جذابیت دارم واسه آدما، منم که دارم سرگرمشون میکنم و از قضا اونان که دارن سعی میکنن به نتوورک من متصل بشن. یه روزی تصمیم گرفتم تمام اون معاشرتهایی که روی اعصابم بودن رو قطع کنم. قطع کردم. خب اولش سخت بود. یههو تنها شده بودم و یههو زمان زیادی در اختیار داشتم که لازمش نداشتم. بعد اما، فهمیدم چه کار نیکی کردم در حق خودم. فهمیدم چه اعصاب و زمانی داشته ازم هدر میرفته، بیکه حواسم باشه. این وسط، سه نفر بودن مشخصاً، که طی اون معاشرتهایی که کم نبود هم، کاملاً روی اعصابم بودن. کاملاً از یه جهان دیگه بودن و نمیدونم چی شده بود که افتاده بودم تو این جریان. اون سه نفر رو که حذف کردم، فکر نمیکردم هرگز سمشون از بدنم خارج شه. فکر نمیکردم یه روزی برسه که یادم رفته باشتشون. حالا اما، امروز، حدود چهار-پنجماهی از اون قطع معاشرتها گذشته، و دیگه توی ذهنم نیستن. دیگه مکالمات فرسایشی ذهنی ندارم باهاشون. دیگه با کوچکترین چیزی یاد حرفاشون نمیفتم و حرص نمی خورم. این یکی از بزرگترین دستاوردهای سال ۲۰۲۵م بود واقعاً. حالا؟ حالا اینا رو گفتم که بگم، هر یک روزی که زودتر آدمهای تایملاین موازی رو از زندگیت حذف کنی، عین همون یک روز بیشتر برد کردی و ذهن سالمتری داری. و اینکه تنهایی، حتی تو روزهای خاکستری بارونی و شبهای دلگیر و طولانی ونکوور، به مراتب زیباتره از معاشرت با آدمهایی که همزبونت همقبیلهت نیستن. که اصلاً، تا زمانی که اینترنت هست و کتاب هست و فیلم هست و سریال و دو سه تا رفیق و انواع بریها تو یخچال هست، چرا باید آدم ناهمگون تو زندگیم باشه؟ مرجان میگه تو خیلی وارستهای. توی زندگیت سه تا میم داشته باشی چیز دیگهای لازم نداری: مرد و مانیکور و ماساژ. بیراه نمیگه هم. و؟ و اینقدر به این ماجرا خو کردهم، اینقدر به این حال جدیدم خو کردهم و راضیم میکنه، که حتی میترسم که حتی دلم نمیخواد برگردم ایران. اصلاً حاضر نیستم این کنج جدید و این مایند ست جدید و این لایفاستایل جدید رو دوباره به هم بریزم. |
|
Comments:
Post a Comment
|