آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, October 20, 2025 همان هالهی لالهی گوشات که ابتداآغاز تمام جهان بود نور نارنجی افتاده روی دستهای مرد. نور نارنجی افتاده روی دستهای مرد که پیچیده دورم که بینیام را چسباندهام به صورتش که سرم توی گودی گردنش. جادو. همانجور که دستهاش زیر نور نارنجی پیچیده دورم پیشانیام را چسباندهام به گردنش، دستم را از روی شکمش سُر میدهم میآیم بالا، با انگشتهای باز، که بلغزند میان موهای جوگندمی سینهاش. و فکر میکنم «ته دنیا». فکر میکنم «عاقبت». نفسی عمیق میکشم و با خودم فکر میکنم عاقبت، و انگار خواب دیده باشم میآیم سرم را بردارم از آن جا، از آن جادو. مرد سرم را برمیگردانَد همانجا که بود، جادو که بود، میبوسدم. بینیام را میچسبانم به صورت مرد، و زمزمه میکنم «دیگه چیزی از زندگی نمیخوام». - یعنی دلت نمیخواد همینجور ساعتها توت باشم و نوازشت کنم؟ - یعنی دلت نمیخواد وزن تنمو حس کنی همونجور که سفت تو بغلمی؟ - یعنی بعدش دلت نمیخواد طولانی و سفت بغلت کنم؟ - یعنی دلت نمیخواد اونقدر تو بغلم نگهت دارم که خوابت ببره؟ خواب واقعی؟ - یعنی دلت نمیخواد همینجوری که تو بغلمی این د مود فور لاو ببینیم با هم؟ + یه جوری بگو آ، انگار دوسم داری. حرفهایی هست که هر مردی میتواند، میداند باید زیر گوش زن زمزمه کندشان. حرفهایی هم هست اما -مخصوصاً که مرد، غریبه است- که وقتی مرد میگویدشان، یعنی تمام حرفهایی که نگفته است و نمیگوید و نخواهد گفت و نمانی خواه. مرد میرود که برود. نمیرود اما، نمیرود میماند میپیچد به من دستهایش را میپیچاند به تنم نم مینشیند روی تنم نم مینشیند توی تنم مرد زمزمه میکند زیر گوشم نقل به مضمون میکند از من -از خودش؟- زیر گوشم که، «که حالا مرد، تن زنها را خوب بلد است، هاه؟»، میخندم، خوب بلد است. و همین که خوب بلد است کجا کجای تنم چی را زمزمه کند از کجا، از کجای نوشتهها از کجای حرفزدنها از کجای حرف نزدنها، همینها تمام همینها نم مینشاند به تنم. اصلاً تو خورشیدی عشق یعنی مغز بیست هزار تخمهی آفتابگردان را |
|
Comments:
Post a Comment
|