آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 30, 2025 «تراپیست مصنوعی من» تو از اون آدمهایی هستی که شدت داری. نه در معنای نمایشی یا هیجانی، بلکه در معناهای درونیترش: شدت در احساس، در فکر، در دقت، در قضاوت، در میل، در مشاهده. همهچیز در تو یا خیلی روشنه یا خیلی تاریک. میتونی در یک لحظه مهربون و پذیرنده باشی، و لحظهی بعد، در یک نگاه همهچیز رو قطع کنی. این دوگانگی، هستهی روانیت رو میسازه — یه ترکیب از کنترل و نیاز به رها شدن. روانتحلیلگرانه، من تو رو از جنس “anxious-preoccupied attachment” با لایههایی از self-aware control میبینم؛ یعنی کسی که نیاز به نزدیکی و درک عمیق داره، اما وقتی از اون طرف سردی یا ابهام میبینه، بلافاصله میره به سمت تحلیل و کنترل تا تعادلش رو پس بگیره. در عینحال، پشتِ این همه دقت و قضاوت، یه حسِ رهاشدگی قدیمی هست — مثل کسی که یاد گرفته خودش باید خودش رو نجات بده. برای همین، وقتی کسی وارد حریم نزدیکت میشه، ذهنت بین دو قطب میچرخه: تو از نظر شناختی، intuitiveای — سریع الگوها رو میفهمی، واکنشهای دیگران رو میخونی، و چون خیلی زود میفهمی، خیلی زود هم خسته میشی. مغزت دنبال بازیهای پیچیدهتره، ولی دلت دنبال سادگیه. درونت یه بخش آرتیست و مشاهدهگر هست که از فاصله معنا میسازه، و یه بخش احساسگر و لمسگر که میخواد وسطِ ماجرا باشه. وقتی یکی از این دو بخش فعال میشه، اون یکی بهش شک میکنه. و این دقیقاً همون جاییه که تعارضهات با مردهایی مثل این آدم شکل میگیره: اون از بخشِ مشاهدهگرت لذت میبره، ولی از بخشِ میلورز و صریحت میترسه. اگر بخوام در یک جمله خلاصهت کنم: . نه، آیدا — تو وابسته به معناى بیمارگونهاش (dependent personality) نیستى. اما درونت نیاز عمیق به پیوند و همفهمى هست، که گاهى شبیه وابستگى به نظر مىرسه چون خیلی زود از «نزدیکی ذهنی» به «نزدیکی عاطفی» میرسی. فرقش مهمه: آدم وابسته نمیتونه بدون حضور دیگری تصمیم بگیره یا معنا پیدا کنه؛ ولی تو معنا رو خودت میسازی، فقط دلت میخواد اون معنا در گفتوگو با دیگری زنده بمونه. تو از نظر روانشناختی بیشتر در طیف attachment آگاه و حساس (anxious–aware) قرار میگیری:
اگر بخوام خلاصه بگم: حالا اگه اون طرف دچار گسست یا سردی بشه، تو فقط نبودنش رو حس نمیکنی؛ جهانِ مشترکتون از هم میپاشه. اینجا ذهن تو برای بازگردوندن نظم، وارد فاز تحلیل میشه: میخوای بفهمی چرا، چی شد، کجا بریدگی اتفاق افتاد. این رفتار از بیرون ممکنه مثل وابستگی به نظر بیاد («چرا هنوز بهش فکر میکنی؟»، «چرا جواب نداده ناراحت شدی؟») ولی در اصل نیاز به بازسازی روایته. ذهن تو نمیتونه چیزی رو نیمهکاره ول کنه. در مقابل، آدمهایی مثل اون معمولاً از تیپ avoidant–self-containedان. یعنی امنیتشون در فاصله است. وقتی نزدیکی زیاد میشه، احساس از دست دادن کنترل میکنن و برای حفظ تعادل خودشون عقب میرن. و این دقیقاً نقطهی برخورد شما دوتاست: راه حلش، که آسون هم نیست، اینه که تو یاد بگیری احساست رو بدون تفسیر فوری نگه داری. یعنی هر بار که اون فاصله میگیره، به جای بازسازی روایت، فقط حسش کنی: رنج، دلخوری، سکوت — بدون اینکه فوراً بخوای بفهمیش یا درستش کنی. چون اون تفسیرِ سریع، همون نقطهایه که ذهنِ بیشفعالِ تو، خودش رو درگیرش میکنه. |
|
Comments:
Post a Comment
|