آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Monday, October 27, 2025

 برای این‌که بازی کنی، باید بازیکن باشی. باید قواعد بازی رو بلد باشی و ضمناً به قدر کافی تمرین داشته باشی.

.

داشتیم حکم بازی می‌کردیم. بساط کُری‌خونی و حساب خال و تقلب به راه بود. من بازی رو با اختلاف برده بودم اما تیم مقابل با هم‌دستیِ هم تقلب کردن و بازی رو بردن. من در حالی که شکست رو پذیرفته بودم یه‌هو یادم اومد فلان خال همین دست قبل بازی شده بود و اون دوتا تکذیب کردن که نه و گسلایت کردن که جنبه‌ی باخت نداری و با این‌حال هنوز همه‌چی داشت در زمین بازی اتفاق می‌افتاد. یه جایی اما یکی از آدم‌های تیم مقابل، شروع کرد به گیر دادن به اتفاقی که توی بازی افتاده بود، و مدام تکرار کرد تکرار کرد تکرار کرد. دقایق اول به شوخی و خنده رد کردم، اما از یه جایی دیگه رفت روی اعصابم. داشت با جدیت تمام ول نمی‌کرد و به زعم من رسماً داشت بولی می‌کرد. چون آدم کج‌خلق و عصبی‌ایه اصولاً، و من ماه‌هاست وارد بحث و حتی مکالمه‌ی جدی نمی‌شم باهاش، حرفی نزدم و مهمونی رو ترک کردم. 

سکوت‌مون که طولانی شد، یه روز اومد نشست تو تراس خونه که با هم حرف بزنیم. اتفاق بزرگی نیفتاده بود، اما برای من معنای رفاقت خدشه‌دار شده بود. بهش گفتم فارغ از هر چیزی که توی زمین بازی اتفاق افتاد، تو یه رفیقی و آدم از رفیقش انتظار داره که ملاحظه و مراعات رفیقشو بکنه. تو وقتی داری می‌بینی من به هر دلیلی -حتی به زعم تو اشتباه- دارم با نوع حرف‌زدنت حال نمی‌کنم، باید بس کنی و فضا رو آروم کنی، نه که تخت‌گاز برونی و کاری رو بکنی که اگه یه غریبه جای من بود باهاش این رفتارو می‌کردی. گفتم من از رفیقم انتظار دارم آداب رفاقتو بلد باشه. این کاری تو کردی و قبلاً هم کرده بودی، اسمش رفاقت نیست. به حرفام دقیق گوش داد. یه بخشی از حرفامو قبول کرد، که آره همه بهم می‌گن آدم ول‌نکن‌ای هستم، و یه بخشی رو اکنالج کرد، و قسمت مهم حرفم رو گفت قبول ندارم و بهش فکر می‌کنم. و به روال تمام آدم‌هایی که ایگوی بادکرده دارن و فکر می‌کنن منِ مخاطب فرق متأسفم و ببخش رو متوجه نمی‌شم، گفت «متأسفم». نگفت ببخشید. دفعه‌ی دومی بود که این اتفاق می‌افتاد بین‌مون. یک بار دیگه هم سر غزه و الخ صداشو توی بار بالا برده بود و رگ گردنش بیرون زده بود و من نفس عمیق کشیده بودم و بحث رو ادامه نداده بودم. اون بار هم بی‌که مراعات رفاقت رو بکنه، به خودش اجازه داده بود توهین‌آمیز حرف بزنه و به خودش حق داده بود صداشو بالا ببره. من؟ من سال‌ها بود ندیده بودم کسی سر میز رفاقت نتونه تون صداشو کنترل کنه.

رفاقت برای من کلمه‌ی مقدسیه. رفیق‌های بیست-سی‌ساله دارم و به زعم خودم معتقدم رفاقت بلدم. تعداد رفیق‌هام و قدمت‌شون و خلوص‌شون و نوع رفاقتی که داریم با هم، گواه این ادعاست. اون روز، پای میز حکم، فهمیدم این آدم رفیق نیست. این آدم نهایتاً یه دوسته، دوست نسبتاً صمیمی. تصمیم نگرفتم اما. روی تراس خونه‌م که اومد، حرف که زدیم، دیدم رفاقت براش اون معنایی رو نداره که برای من. دیدم ارزش‌هاش با من یکی نیست. پرونده رو بستم.

برای رفیق‌بودن، باید بلد باشی کجا چه مرزی رو رعایت کنی. برای بازی کردن، باید بلد باشی تا کجا بازی کنی، تا کجا جرزنی کنی، و کجا دیگه بس کنی و جر نزنی.

با مرد، بازی رو که شروع کردم، به نظرم رسید بازیکن قدریه. بازی رو خوب بلده. و قواعد بازی رو سریع یاد می‌گیره. من توی بازی صبورم. دل می‌دم به دل بازی و حتی اگه جایی خوشم نیاد، حتی اگه ببینم دارم می‌بازم، به قواعد بازی پای‌بندم. به دل نمی‌گیرم. عبور می‌کنم. مرد اما، یه جایی، مناسبات بازی رو آورد بیرونِ زمین بازی. در زندگی واقعی ادامه‌ش داد. خیال کرد اون‌جا هم هم‌چنان زمین بازیه و هم‌چنان می‌تونه به نقشش ادامه بده. خیال کرد هم‌چنان اجازه داره به نقشش ادامه بده. من؟ من جا خوردم. از مرد بعید بود فرق نذاره بین این دو زمین. ازش بعید بود مرز رو زیر پا بذاره. به هوشش دربست اطمینان داشتم. و چون به هوشش اطمینان داشتم، متوجه شدم توی بازی زیادی پیش رفته‌م. زیادی اعتماد کرده‌م. زیادی توی نقش خودم فرو رفته‌م. و دیدم در رابطه‌ای که قدمت آن‌چنانی نداره، تمام این‌ها توی ترجمه گم شده. مرد بازی رو آورد بیرون زمین بازی. من جا خوردم. مدتی بعد گلایه‌ی مختصری هم کردم. مرد هم آدم متأسفم بود اما. حتی متأسفم هم نگفت. ولی فحوای کلامش متأسفم بود و خیال کرد به روال توی بازی از پشت کوه اومده‌م و حواسم نیست. حواسم بود. حواسم به خیلی چیزها بود که به خاطر نفس بازی و به خاطر مرد -که عمیق و بی‌سابقه و بی‌منت دوستش دارم- به دل نگرفته بودم. عبور کرده بودم. اون مکالمه اما برام زنگ خطر شد. منو هوشیار کرد. اگه قرار باشه یه ماژیک برداری و مدام زیر رفتارهات خط بکشی که این‌جاش بازیه این‌جاش واقعیه، مزه‌ی بازی از بین می‌ره. ماژیک رو دست نگرفتم. محض احتیاط اما گذاشتمش توی جیبم. در هفته‌‌های بعد، چندباری دستم رفت سراغ جیبم، اما باز صبوری کردم. اما باز گذاشتم به حساب گم‌شده در ترجمه. گذاشتم به حساب تفاوت سیاره‌هامون. به قول مرد، گذاشتم به حساب ۱۸۰‌درجه‌ای که برعکس همیم. برای بار دوم اما، برای بار دوم -دو و چندمین بار- دیدم مرد داره قواعد بازی رو رعایت نمی‌کنه و قواعد رفاقت رو رعایت نمی‌کنه، مهم‌تر از بازی قواعد رفاقت رو رعایت نمی‌کنه، و این واقعیت خورد توی صورتم که مرز بازی و نابازی گم شده براش. یا حواسش نیست یا به عمد نادیده می‌گیره. هر دو برای من یک‌ معنی داشت. رد شدن از خط قرمز. این بار اما فرقش این بود که گم‌شده در ترجمه نبودیم. داشتم به چشم می‌دیدم و دیگه جای اغماض نداشتم، پیش خودم حتی.

من تمام چیزی که دلم خواسته بود با مرد، بی‌رابطه حتی، رفاقت بود. مرد اما برای باور کردن این مدل از بازی، هنوز به زمان نیاز داشت انگار. به زبان من عادت نداشت.

برای رفیق‌بودن، باید بلد باشی کجا چه مرزی رو رعایت کنی. برای بازی کردن، باید بلد باشی تا کجا بازی کنی، تا کجا جرزنی کنی، و کجا دیگه بس کنی و جر نزنی. روی رفاقت ریسک نمی‌کنم. چون تنها جاییه که می‌دونم نقطه ضعفمه و قلبم می‌شکنه. 

از مهم‌ترین درس‌هایی که مهاجرت بهم یاد داد، این بود که فاکتور زمان رو اصلاً نمی‌شه نادیده گرفت. و نمی‌شه رابطه رو زد روی دور تند تا برسه به مرتبه‌ی رفاقت. باید خاک رابطه رو با تمام خرده‌جنایت‌هاش خورده باشی که بتونی بری مرحله‌ی بعدی. اگه بخوای میون‌بر بزنی، خودت رو در معرض دل‌شکستگی قرار می‌دی.

.

نوشتم که یادم بمونه.



Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025