آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, October 29, 2025 شت. باورم نمیشه هنوز یه نوتیفیکیشن میتونه ترامای منو اینجوری تریگر کنه. نشستم پشت کامپیوتر. بر حسب عادت، اول از همه رفتم سراغ چککردن ایمیلها، که چشمم افتاد به لیست اکانتهام. کنار یکی از اکانتهام نوشته بود اکانت شما غیرفعال شده و دیگه بهش دسترسی ندارین. در لحظه، بدون اغراق در کسری از لحظه، تپش قلبم رسید به سقف، و دستهام شروع کردن به لرزیدن. یاد اون روزی افتادم که اومدم وارد اون اکانت اینستاگرام شم و دیدم نوشته دسترسیتون ریموو شده. دو دقیقه بعد فهمیدم دسترسیم به اکانت و به سایت و به شیتهای گوگلشیتس همه مسدود شده و یه هو انگار یه فیلمی که داره با صدای بلند پخش میشه رو، صداشو قطع کنی، دیدی چه سکوت عجیبی میشه؟ همون سکوت مرگبار. برام تداعیکنندهی فیلم شاینینگ بود اون روز. امروز هم همین. قطع شدن دسترسیه اصلاً چیز مهمی نبودا، اما پشتش، اونجا که اون پشت، آدمی نشسته بوده که اونهمه بهش اعتماد داشتی اونهمه دوستش داشتی اونهمه تاریخچهی رفاقت، اونجاش هنوز به همون شدت درد داشت. امروز هم درد داشت. دستام میلرزید. یه پروپرانولول خوردم. رفتم تو تراس چندتا نفس عمیق کشیدم. و اشکام اومدن پایین. بالاخره با این مرحلهی سوگ مواجه شده بودم. یادم اومد این ترس وسواسگونهای که از تعلقداشتن دارم از کجا میاد. هم از وطنم میاد هم از مهشید. یادم افتاد چرا اینهمه میترسم از دوباره شروعکردن هر اشتراکی. از اون «اضطراب از دستدادن»ه که اینهمه میترسم. و دیدم اصلاً برای همینه که حاضر نشدم برم ژاپن، حاضر نشدم برم ایران، که بچههامو ببینم. طاقت نداشتم دوباره با از دستدادنشون مواجه شم. دیدم چه ترس بزرگی دارم توی از دست دادن. و دیدم چه برای همین تو این چند سال دیگه حاضر نشدم برم تو رابطه. دیدم چه اصلاً به همین خاطر اونجوری اکستریم و وحشیانه خونه و زندگی ایرانمو بیکه خودم حضور داشته باشم دادم رفت. نمیخواستم شاهد از دست دادنشون باشم. بچههامو که گرفته بودن شاهد گرفتنشون نبودم. رفتن فرودگاه که برن، فرودگاه نرفتم. و هنوز چهرهی بچهها مثل روز اول جلوی چشممه، وقتی از پشت شیشهی ماشین بابام اونجوری بیپناه نگام میکردن. هنوز یادمه اون روزی که با پولانسکی بریکآپ کردم، اومد که لباسا و وسایلش و تدی رو ببره، اون چشمای تدی، اونجا که از پشت پنجرهی آشپزخونه تو کوچه نگاهش میکردم و اون لحظه که سرشو آورد بالا نگام کرد، آخ که چه دیگه حاضر نیستم با اون غم با اون بیپناهی مواجه شم. چشمتوچشم شم. این دو سال اخیر، تو این ریهب زیبا و گرونقیمت، دست و پا زده بودم که اون ترس رو، اون اضطراب وحشی رو، اون بیپناهی و اون غم غلیظ و غرقکننده رو از یاد ببرم. اون سکوت کرکننده اون ترس فلجکننده رو از یاد ببرم. و حالا امروز، مرد، با یک حرکت ساده، تمام اون لِردها رو هم زد آورد بالا. آورد روی سطح زندگیم. روی سطح زندگیای که اینهمه زور زده بودم هیچ بندی هیچ قراری هیچ اتچمنتی حتی هیچ وسیلهی اضافی که بهش دل ببندم توش وجود نداشته باشه. شت. فکر کردم بمیرم برای روانام. چه هنوز رنجور و آسیبپذیره و چه هنوز با کوچکترین چیزی میره تو فاز بچهی ترسیدهی گوشهی اتاق. |
|
Comments:
Post a Comment
|