آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, November 11, 2025
با علی رفتیم فدرال، من صبحانه بخورم اون قهوه. از هر دری حرف زدیم تا من گفتم دارم بار هستی میخونم این روزا. برگشت با تعجب که وا، منم دارم اودیوبوک بار هستی گوش می دم. چه همزمانی عجیبی. پرسید برای چی یههو بار هستی؟ گفتم نمیدونم. احساس کردم احتیاج دارم یه چیزی بخونم که باهاش ارتباط برقرار کنم. که باهام ارتباط برقرار کنه. که برم گردونه به حال و هوای خودم. ناغافل گفت آیدا، پسره گرفتارت کردهها.
بعد باز همزمان هر دو از حبابهامون حرف زدیم که توش زندگی میکنیم. خیالها و کتابها و فیلمها. که گاهی میایم بیرون، یه سری به آدما میزنیم، و برمیگردیم اونتو. علی گفت من هنوز منتظر یه ترزام انگار، که بیاد ساز و کارم رو ازم بگیره و دوباره از سر بکوبه بسازتم. در حالی که علی منتظر بود از کلاه سابینا یا سابینا بگم، گفتم من اینبار بیشتر از همه با مامانِ ترزا همذاتپنداری کردم. اونجا که رفت زن خواستگار نهمیش شد که از همه «مرد»تر بود، چرا؟ چون حامله بود ازش. علی خندید که آیدا، نگرانتم.
|
|
Comments:
Post a Comment
|