آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, November 12, 2025 از تخت آمدم بیرون. از تخت آمدم بیرون روبدوشامبر خاکستریام را تنم کردم رفتم توی آشپزخانه. نمیدانم جرا توی این جمله وقتی میگویم خاکستری، یکجوریست. خسته و دلگیر است. در حالی که روبدوشامبرم خسته و دلگیر نیست. اگر بود نمیگفتم خاکستری، میگفتم طوسی. طوسی یک حال خسته و دلگیری دارد. تحمیلیست. مرا یاد کارمندی میاندازد. کارمند ادارهی بیمه، کارمند ادارهی ثبت احوال. خاکستری اما شیک است. شیک هم نه، ولی حال خوبی دارد. تویش انتخاب دارد، اجباری نیست. تحمیلی نیست. با ارادهی خودت انتخابش کردهای. اصلاً هر چیزی دست خود آدم نباشد یک حال رقتانگیزی دارد؛ ندارد؟ مثلاً کارمندی. مثلاً عشق. مثلاً وقتی عاشق آدم اشتباه باشی. دست خودت نیست و مجبوری و هر روز صبح عاشقی و هر روز صبح به حال خودت تأسف میخوری. انگار مجبور باشی بروی اداره. اه. چه حال طوسیای دارد کلمهی «اداره». رنگ روبدوشامبر من اما درواقع سفیدیست که چند قطره سیاه تویش ریخته باشند شده باشد خاکستری خوشرنگ، تویش کُرک ملایمی دارد و مناسب سرمای ونکوور است. از تخت آمدم بیرون روی تاپی که تنم بود روبدوشامبر نرم کُرکی خاکستری را پوشیدم با جورابهای پشمی خاکستری کمرنگ، که تویشان کًُرک دارد و زیرشان ازین صمغهای سرعتگیر. رفتم توی آشپزخانه، دکمهی کتری را زدم آب جوش بیاید، و تا آب جوش بیاید یک پیمانه کلاژن ریختم توی فنجان و یک بسته ازین قهوههای آماده. و آب ریختم رویشان، دو سوم فنجان. فنجان را گذاشتم توی سینی چوبی و برگشتم توی تخت، آباژور کنار تخت را روشن کردم «بار هستی» را از پایین تخت برداشتم شال پشمی چارخانهی اکر و نارنجی و قهوهای را کشیدم روم و فکر کردم چه مطبوع. فکر کردم چه قشنگ است که میتوانم با فنجان قهوه برگردم توی تخت و شال پشمی را بکشم رویم و شروع کنم به کتاب خواندن. فکر کردم چه عاشق این لحظهام. کمی که هوا روشنتر شد، رفتم سراغ اینستاگرام. دیدم همایون ارشادی مرده. غمم گرفت. چرا باید غمم بگیرد را نمیدانم، اما غمم گرفت. طوقا روی استوری همایونام نوشت «عجب، غصهم شد خیلی. یه دورونی رو واسه من نمایندگی میکرد.». حالش را میفهمیدم. اصولاً با این که اغلب سرْ شاخایم با هم، ولی خوب میفهمیم هم را. تهرانِ من است طوقا. مخصوصاً وقتهایی که مست میکنیم و گیتارش را برمیدارد چیزی میزند و میخوانَد برایم. یه دورونی رو واسه من نمایندگی میکرد، میفهمیدم این حرفش را. میفهمیدم غمش را غمم را پشت چت. انگار صورت همایون ارشادی و تمام پستها و استوریهای مربوط به او، شد قوز بالا قوز غم نهادینهی این روزهای خودم. آنقدر که اگر طوقا دیرتر زنگ نزده بود برویم ناهاری چیزی، ممکن بود غمم اتوبان همت را ببندد حتی. رفتیم ناهاری چیزی. هوا آفتابی و درخشان بود و پاییز زیبای ونکوور. حرف زدیم از در و دیوار، و ماریا کالاس گوش دادیم. زیبایی درختها و دریاچه، نفسگیر بود. طوقا گفت از اینور آوردمات ببینی اینها را. ناهاری چیزی خوردیم و بعد، دیرتر، رفتیم خانهی مامان طوقا، چای بخوریم. چای بهانه بود البته. شب قبل مهمان داشتند و امروز باقالیپلو و کشک و بادمجان و صد جور غذای دیگر، بستهبندیشده، توی یخچال. مامان طوقا من را یاد مامان میاندازد. گرم و نرم و دلبهکاربده و اهل غذا و مهمان. با بستههای غذا راهیمان کرد خانه. برگشتنه داریوش گوش دادیم. از دعوای آخرمان به بعد، و از آن شب مستی و ویسکیمان به بعد، یکجورِ نداری شدهام باهاش. دیگر رازی ندارم که بخواهم ازش پنهان کنم. زیاد حرفی نمیماند سر دلم که نگفته باشم. قلقش را به نسبت یاد گرفتهام. او هم. دارد تهران میشود برایم. برگشتم خانه، شمعها را روشن کردم موزیک را روشن کردم نشستم پای لپتاپ. فایلم را باز کردم و خیره شدم بهش. منتظر یک اتفاقیام که بیفتد. که دلم میخواهد بیفتد و همزمان میترسم هم. یکجور ترس امیدوار. فکر کردم چه اینجای سرنوشتم گره میخورد به این فایل. چه میترسم و چه دلم میخواهدش. بعد به خودم آمدم دیدم چه هنوز هیچ ابایی ندارم از شروع کردن یک چیز جدید، به کل جدید. یکهو مچ خودم را گرفتم که علیرغم تمام اتوبانهای همت، چه امید به زندگی داری آن زیرها. و یکهو دیدم این فایل، چه حتی آخرین حبلالمتینیست که میتواند مرا دوباره گره بزند به خودم. دوباره گره بزند به آن تکهی جدی و منضبط و سختکوش درونم. انگار «بار هستی» باشد که خواندنش مرا گره میزند به آیدای قدیم، بیاینهمه سرگردانی و سبکی تحملناپذیر این روزها. حالا؟ حالا ته این پست را میبندم، پست صفی را آماده میکنم و مینشینم به تماشای چندبارهی طعم گیلاس. حال امروز و امشب را میگذارم بماند در همان هوای ارشادی و کیارستمی. فردا میروم لاکهای قشنگ شیک و ساده و بیرنگم را پاک میکنم، لاک قرمز میزنم، قرمز تیره. و یک فکری به حال «فردا» میکنم. |
|
Comments:
Post a Comment
|