آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, November 15, 2025 یکی از بامزهترین تیکههای مهاجرت برای من، دیتکردن با مرد خارجیه. کلاً تو یه لیگ دیگهست. خیلی خوش میگذره بهم توش. در خودمترین حالت ممکنام و مقولهی «زبان» میره یه جای عجیبی وایمیسته. یههو میبینی از سینما میای بیرون، «بوگونیا»، یکی دوتا گامی هم انداختین بالا. یه حرفی راجع به لانتیموس میزنی که جو ــ که خودش اونقدر حراف و صاحبنظره ــ به فکر فرو میره و میگه چه حرف جالبی زدی. در دامه، تا برسیم به بار لیدو، راجع به لرد بایرون حرف میزنیم و شارل بودلر، و من براش توضیح میدم من هیچی از شعر جهان نمیدونم چون که زبان. میگه پس چهطور همهی اینا رو میشناسی. و میرسیم به لیدو، میشینیم به ویسکی. و میریم رو مقولهی رابطه و تن، تن، تن. یه جایی هم براش توضیح میدم چه جوری این چِری توی کوکتیل، مزهی سَدنِس میده. یه ده باری تکرار میکنه که هاها، Taste of Sadness. و دیگه تا آخر شب مدام انتظار داره هر چیز بیربطی رو به یه چیز بیربطتر تشبیه کنم. میدونی دارم از چی حرف میزنم؟ ازونجا که چه جوری یه غریبه خودش رو باز میکنه میذاره بهش نزدیک شی. و چه جوری یه آدم نزدیکت اونقدر خودش رو میبنده که میذاره مدام ازش دورتر و دورتر شی. امروز که پیغام داد فهمیدم. که فهمیدم چه دورم ازش. چه دور شدهم، در عین همچنان دوست داشتنش. تا حالا نشده بود جایی، زبان فارسی اینهمه سد باشه، اینهمه عقیم باشه برام. اینهمه بنبست. یه جایی وسط مستی و بالایی و موزیک و بدن، جو، یه جای عجیبی مکث کرد، نگهم داشت، گفت نگاه کن تو چشمام. نگاهش کردم. گفت چه عجیب که اینهمه شفاف خودت رو اکسپرس میکنی. با تمام مدیاهایی که داری. با حرفات، با نوشتههات، با عکسات. با لباس پوشیدنت، با موهات، با زبان بدنت، با موزیکی که میذاری، با فشار تنت. چه پیچیده و در عین حال شفافی. همون لحظه، دوباره یاد این افتادم که اوهوم، منی که میدونم این چیزا رو خوب بلدم، ته چه بنبستی داشتم قدم میزدم. و فکر کردم «گفتوگوهای ما همیشه به بنبست میرسید و مأیوس از هم وا میکندیم». دو کام از علفی که دم دستمون بود گرفتم، پشت سر هم. و دل دادم به فراموشی. دل دادم به علف و موزیک و فراموشی. جو غرق خوشی شد گمونم. غرق یه تجربهی عمیق. بیکه بدونه چرا. |
|
Comments:
Post a Comment
|