آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 30, 2025 «جنونِ ادراک» یادم نیست کدوم کتاب بود. یه جایی مرد، زن رو با شور و حرارت در آغوش میگیره، میبوسه، با هم میخوابن، و بینشون حرفهای قشنگی رد و بدل میشه. چند روز بعد اما، مرد میاد و بابت اون شب عذرخواهی میکنه؛ میگه اشتباه کرده، متأسفه که کنترلش رو از دست داده. یادمه اونجای رمان، حال زن چقدر دقیق توصیف شده بود. منِ خواننده میفهمیدم چرا مرد داره عذرخواهی میکنه — که دوباره کنترل اوضاع رو پس بگیره و برگرده به منطقهی امن خودش. اما زن، از درون قصه، نمیفهمه؛ فقط گیج میشه. منطق ذهنیش بههم میریزه و همهچیز براش زیر سؤال میره. مای خواننده از بیرون میبینیم که اون عذرخواهی، برای زن، چه بیاعتبار کردنِ چیزیه که در لحظهی وقوعش از قضا به غایت زنده، واقعی و پرکشش بوده. در اون لحظه، بدنِ مرد، نگاهش، رفتار و کلماتش همهچیز رو تأیید میکرد — میلِ واقعی، نه اشتباهی از سر شهوت یا مستی. اما حالا مرد، با یک جمله، کل اون تجربه رو در قالبِ «لغزش» و «نباید» بازنویسی کرده. چیزی که زیبا، انسانی و واقعی بود، حالا تبدیل شده به رفتاری غریزی و مکانیکی که بابتش شرمساره.
این همون تضاد میان شور و شرمه. وقتی میگه «ببخش، نباید اون کار رو میکردم»، بخش منطقی و کنترلگرش برگشته تا اون لحظه رو سانسور کنه؛ مثل کسی که بعد از یک چت صمیمی، پیامهاش رو پاک میکنه. و تو میمونی با چند جملهی پرشور که انگار تمامش فقط گفتوگویی ذهنی بوده با خودت، در یک اتاق خالی، و یکهو حس جنون میکنی — چون مرد از تجربهی مشترک بیرون رفته ولی تو هنوز توی اون اتاقی، توی اون لحظهای. . اینجا چه اتفاقی میفته؟ . زن چه جوری قصه رو دیده؟ زن نمیخواسته وارد این قصه بشه. آمادگی ذهنیش رو نداشته. در لحظهی هجوم میل مرد، با اینکه میل تن خودش خاموشه، برای اینکه مرد رو سرخورده یا ناامن نکنه، دل میده به دلش و به زعم خودش کاری میکنه که مرد امن باشه، و در مرکز جهان زن باشه. اون «لحظه» برای زن تصادفی و غیرمنتظرهست، اما زمام احساساتش رو در دست میگیره و فانتزیهای خودش رو به خاطر امن کردن مرد میذاره کنار. تصمیم میگیره با زبان مرد با بدن مرد همراه بشه. اون «لحظه» برای زن، نه تصادفیه نه لغزش نه اشتباه. چیزیه که واقعاً اتفاق میفته و گرچه طبق گرامر زن اتفاق نمیفته، اما زن خودش رو در معرض اون لحظه قرار میده، چون زبان دوستداشتنش اینه. چون با نوازش ایگوی مرده که ارضا میشه. که میتونه دوستداشتنش رو به خودش ثابت کنه. «امن کن مردت رو آیدا. تو خیلی خوب بلدی فضا بسازی، بنویسی. آدما کم میارن، بلد نیستن، از یه سیارهی دیگهن.» زن تمام مدت به این جملهها فکر کرده و سعی کرده اون ساعتها رو از خودش عبور کنه و دل بده به دل مرد. تن بده به تن مرد. و حالا، حالا وقتی در اتاقی رو باز میکنه که هر دو توش بودن، وقتی دست میکشه به ملافههایی که هنوز چروکه و خیسه، در همون لحظه، مرد از لای پنجرهی روی تراس زده بیرون و به زن گفته «من؟ من اونجایی که تو میگی نبودمها». زن دست میکشه روی لباسها دست میکشه روی ملافهها و فکر میکنه این رطوبت مال بارون بیرونه؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|